داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

رها

اگه بخوام در یک ‌کلمه دوران زندگی خودم رو توی نارمک خلاصه کنم اون کلمه اینه: محرومیت.

اما توی اون دوران سیاه و تاریک که احساس می‌کردم تنها و بی‌دوست هستم و هیچ‌کس توجهی به من نمی‌کنه،‌ یک همبازی خیلی عزیز و مهم داشتم. متاسفانه خونه‌شون از خونه ما خیلی دور بود و در غرب تهران زندگی می‌کرد. اون همبازی کسی نبود جز دختردایی‌ام که اسمش رها بود. اسم قشنگیه مگه نه؟ (این اسم مستعارش هست ولی بهت اطمینان می‌دم که اسم اصلیش حتی از این هم قشنگ‌تره.)

رها حدود دو سال از من کوچک‌تر بود و در واقع دختر‌دایی مادرم بود (پدرش دایی کوچیکه مادرم بود). ولی چون از نظر سنی تقریبا همسن مامان بود ما اونو دایی صدا می‌کردیم و عملا رها مثل دختر دایی خودم بود. برای من خوش‌آیندترین لحظات، اوقاتی بود که می‌رفتیم خونه رها اینا یا وقتایی که اونا می‌اومدن نارمک (که کمتر پیش می‌اومد). از بس خونشون دور بود شاید سالی 2 یا 3 بار بیشتر پیش نمی‌اومد که ما خونشون بریم. اما چقدر خوب بود. خونشون پر از اسباب‌بازی و عروسک و نوار قصه و خمیر آدمک‌سازی و لگو بود. اصلا نمی‌شد توی خونه اونا آدم حوصله‌اش سر بره. من و رها هم که انگار برای بازی کردن با هم ساخته شده بودیم. می‌تونستیم ساعت‌ها و ساعت‌ها با هم بازی کنیم بدون اینکه اصلا متوجه گذشت زمان بشیم. خیلی با هم خوب بودیم و یادم نمی‌آد حتی یک بار هم با هم دعوا کرده باشیم. رها خیلی خوب بود،‌ مهربون بود و همیشه بهترین اسباب‌بازی‌هاش رو به من می‌داد. یکی از بازی‌های مورد علاقه رها، بازی زن و شوهر بود. من می‌شدم شوهر، اون می‌شد مامان و خواهر کوچیکش هم می‌شد دخترمون. خونشون دو طبقه داشت که طبقه بالا عملا محل بازی ما بود. ما خونه درست می‌کردیم و رها غذا می‌پخت و من از سر کار بر‌ می‌گشتم. زندگی خوب و کلاسیکی داشتیم. ذره‌ای اندوه و غصه توی اون زندگی نبود!

بزرگتر‌ها می‌دونستن که ما چقدر همبازی‌های خوبی هستیم. سال‌های سال بعد هنوز خیلی‌ از بزرگ‌های فامیل توی ذهنشون گمون می‌کردن که من و رها حتما با هم عروسی خواهیم کرد. اما دست سرنوشت ما رو خیلی از هم دور کرده بود و رها زندگی خودش رو داشت و من هم مسیر خودم رو. چند سال پیش اون عروسی کرد و ما حتی تماس تلفنی هم با هم نداریم. اما هنوز وقتی گه گداری توی مراسم فامیلی یا مهمونی می‌بینمش،‌ توی چشماش می‌بینم که با یک‌دنیا خاطره و محبت به من نگاه می‌کنه. چشمهایی که به من می‌گن تو بهترین دوست همبازی سال‌هایی از زندگی من بودی و من هرگز نمی‌تونم این موضوع رو فراموش کنم. من هم با چشمهام همین رو بهش می‌گم. بازی کردن با رها برای من مثل رهایی بود، اون‌هم در شرایطی که هم من و هم اون با سخت‌ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کردیم. دوستی اون سال‌های من و رها معصومانه‌ترین و بی‌ریا ترین دوستی‌ای بود که من توی سراسر زندگیم با یک دختر داشته‌ام.

رها دختر مظلومی بود. خیلی خیلی مظلوم. در واقع همه اعضای خانواده رها مظلوم و قربانی بودن. پدر و مادر رها با هم نمی‌ساختن وهمیشه توی خونشون جنگ اعصاب و اختلاف بود. دایی مامان من یعنی پدر رها، آدمی بود با روحیات ویژه‌. یه آدم بسیار حساس و پاک و بی‌غش با زبانی صریح و گزنده. نگاهش به خانواده و زن هم کاملا سنتی بود. از طرف مقابل مامان رها یک زن اجتماعی و خیلی فعال بود. از اونایی که 100 تا دانشجو و همکار مرد داشت و روابط اجتماعی گسترده. فکر می‌کنم ریشه‌ اصلی اختلاف اونا هم همین موضوع بود. دایی دلش می‌خواست که همسرش سرش توی کار خودش باشه و با مرد جماعت حتی به عنوان همکار یا دانشجو نجوشه. از طرفی زن‌دایی کارش رو خیلی دوست داشت و حتی اگه کارش رو هم عوض می‌کرد، خودش رو که نمی‌تونست عوض کنه. این بود که زندگی خیلی ناجوری داشتن. رها و خواهر کوچیکش این وسط بیشترین مظلومیت‌ها رو کشیدن. مامان و بابا به عنوان موجوداتی شگفت‌انگیز، هم دوست صمیمی دایی بودند و هم دوست زن‌دایی. چیزی که نمونه‌اش دیده نمی‌شد و معمولا فامیل خود به خود یا توی این جناح بودند یا توی اون یکی جناح. مامان که فوت شد،‌ دایی مهمترین سنگر و پشتیبانش رو از دست داد. مامان همیشه در سخت‌ترین دقیقه‌های زندگی دایی حاضر بود و به حرف‌هاش گوش می‌داد و ازون مهمتر تنهایی،‌ احساس و دردش رو درک می‌کرد. دایی مامان منو واقعا دوست داشت. خیلی خیلی بیشتر از علاقه‌ای که ممکنه یه دایی به خواهرزاده‌اش داشته باشه. مامان من انگار مادرش باشه،‌ دوستش باشه، خواهرش باشه. همه چیز بود براش.

برای من بودن پیش رها مثل این بود که از همه اندوه و تنهایی‌های نارمک دور شده باشم. واقعا وقتی مامان و بابا از پایین صدا می‌زدن و می‌گفتن که دیگه وقت رفته، اشک توی چشمام جمع می‌شد و اندوه تمام دل کوچیکمو پر می‌کرد. نمی‌خواستم به نارمک و زندگی پر از تنهایی خودم برگردم. فکر می‌کنم رها هم همینطور فکر می‌کرد. اون هم خیلی زندگی تنهایی داشت و شرایط خونشون هم خوب نبود. وقت‌هایی که ما خونشون بودیم، بابا و مامانش آروم بودن و خونه‌شون پر از صلح می‌شد. اینو یه بار به من گفت که دلش می‌خواد ما از خونشون نریم، چون وقتی که ما نیستیم،‌ بابا و مامانش همش با هم دعوا می‌کنن. بیچاره رها، زندگی خیلی سختی رو طی کرد. حتی سال‌های سال بعد که پدر و مادرش به طرز فجیعی از هم جدا شدن، باز هم رها بود که بیشترین ضربه رو دید.

دوستی من و رها مثل ستاره‌ای بود که توی آسمان تاریک اون سال‌های زندگی ما تابید. یک ستاره کوچک شاید، اما بدون شک یک ستاره فراموش نشدنی، عزیز و مهم.

تیمورلنگ،‌ مسابقات رالی و سد‌هایی که هر روز خراب می‌شدند

فکر کنم حدودا 10 سالم بود (نیمه‌های سال چهارم دبستان) که ما بالاخره به وضعیت خانودگیمون توی تهران کمی سروسامون دادیم. به‌این‌ترتیب که کلیه وسایلمون را از کرمانشاه منتقل کردیم به خونه جدیدمون توی تهران. در واقع حومه تهران، شهرک سازمان آب واقع در سد لتیان – جاجرود.‌این حرکت خیلی لازم بود، چون واقعا ادامه دادن زندگی به اون صورت از هم گسیخته و اشتراکی توی نارمک ممکن نبود. یک بار دیگه همه وسایل و لوازم خونه کنار هم جمع شدن و ما دوباره خونه خودمون را داشتیم. مجموعه شهرک‌های سازمانی سد لتیان از دو کمپ تشکیل شده بود: کمپ کارگری و کمپ کارمندی. کمپ کارمندی محل زندگی مهندسین و تکنسین های فنی سد بود و محیط سبزتر، زیباتر و همچنین خانه‌های بزرگ ویلایی با حیاط‌های دلباز و محصور به بوته‌های شمشاد داشت. بر عکس کمپ کارگری خانه‌های کوچک‌تری داشت و محیط طبیعی‌اش هم چندان جالب نبود. به تدریج و به خصوص به علت تحولات بعد از انقلاب اسلامی ایران که باعث شده بود طبقه‌بندی بین کارگر و کارمند کمرنگ‌تر شود، عده قابل توجهی از قشر کارگر به کمپ کارمندی آمده بودند و در عمل عنوان کمپ کارمندی و کارگری منسوخ شده بود و به جای آن از اصطلاحات کمپ پایین (کارمندی) و بالا (کارگری) استفاده می شد.

کمپی که ما توش زندگی می‌کریدم یعنی کمپ پایین کاملا توی دره و نسبت به کمپ بالا پایین‌دست‌تر رودخانه جاجرود بود. یه جای خیلی آروم و زیبا که اگه چشمات رو می‌بستی فقط صدای پیوسته و ملایم رودخانه رو می‌شنیدی و گاه‌گاهی هم صدای پرنده‌ها. برای من که از اون وضعیت نابهنجار قبلی توی نارمک خلاص شده بودم اونجا مثل بهشت بود. در واقع فکر نمی‌کنم برای یک پسر بچه با سن من رویایی‌تر و‌ایده‌آل‌تر از اونجا جایی رو بشه پیدا کرد. ناگهان تنوع بازی‌هایی که می‌تونستم بکنم میلیون‌ها برابر شده بود. فوری دوستای جدید پیدا کردم. می‌تونستیم مثل دسته بروبچز توم‌سایر توی جنگل کمپ بزنیم یا ‌اینکه کنار رودخونه آتیش روشن کنیم و زیر زغال‌های سرخ سیب زمینی کباب کنیم و داغ داغ با نمک بخوریم. یا‌اینکه تابستونا تمام وقتمون رو توی استخر یا رودخونه به شنا و بازی بگذرونیم. یا‌ اینکه توی کوه‌‌ها و تپه‌های بی شمار اطراف پرسه بزنیم، یا‌ توی خونه‌های متروک شهرک اکتشاف کنیم، یا از درختای میوه‌ای که همه‌جا بودن آلوچه و توت و هلو و سیب و آلبالوی ترش و نشسته بکنیم و با دست‌های کثیف بخوریم و یا خیلی کارای دیگه که اصولا اگه یه پسر بچه 10 ساله رو توی اون محیط ول کنن می‌تونه با کمال اشتیاق انجام بده. توی لتیان موقعیت برای بازی کردن تمام نشدنی بود:

مسابقات رالی:
توی گذرهای خلوت و آروم لتیان با گچ جاده می‌کشیدیم و با ماشین‌های کوچک مسابقات رالی برگذار می‌کردیم. همه از اول جاده شروع می‌کردن و هر کس می‌تونست توی نوبتش سه ضربه به ماشینش بزنه و اونو به جلو هل بده. اما نباید از خط جاده خارج می‌شد. ماشینی که از خط خارج می‌شد می‌سوخت و مجبور بود از یک ایستگاه قبل‌تر دوباره شروع کنه! خیلی هیجان داشت!

سدهای گلی:
گوشه و کنار و اطراف لتیان پر از باغ و سبزی‌کاری و درختای میوه بود. در واقع یکی از سرگرمی‌های جدی مردم لتیان همین سروکله زدن با دار و درخت و گل و گیاه بود. سبزی مصرفی‌شون رو خودشون می‌کاشتن یا درختای میوه توی حیاطشون پرورش می‌دادن. در نتیجه تا دلت بخواد توی لتیان کرت و آبراه و جوب و انشعاب از رودخونه جدا کرده بودن که جون می‌دادن برای مهندسین آینده مملکت که روی اونا تمرین سد سازی کنن. همونطور که گفتن من پدرم توی سازمان آب کار می‌کرد و دانش مفصلی از سد و سدسازی داشت. به همین دلیل من هم که زیاد پای صحبت‌های بابا نشسته بودم از سد و سدسازی خیلی خوشم میومد و منتظر فرصت (بهانه) مناسب بودم که بتونم علاقه خودم رو به سدسازی نشون بدم. خلاصه اینکه یکی از سرگرمی‌های درست و حسابی ما توی اون دوران ساختن انواع سد‌های تک‌قوسی و دوقوسی و وزنی و خاکی و شنی و چوبی و غیره روی کانال‌های لتیان بود. وقتی که سد درست می‌شد مدتی با لذت نگاهش می‌کردیم و چون دیگه آفتاب در حال غروب کردن بود با اکراه و ناراحتی مجبور می‌شدیم اثر مهندسی‌ای رو که خلق کرده بودیم تنها بگذاریم به این امید که فردا اون رو دوباره سالم و سرحال خواهیم دید. اما دریغ و افسوس که صاحب مزرعه سبزی همیشه شصتش خبردار می‌شد که ما راه آبیاری مزرعه رو بستیم و با چند ضربه بیل سد عزیز ما رو خراب می‌کرد!

روزهای لتیان بی نظیر بودن. به خصوص تابستون‌هاش که مدرسه هم نبود. شاید بدون اغراق من به اندازه همه عمرم توی چند سالی که اونجا بودیم بازی کردم. از درخت بالا رفتم و خرچنگ و قورباغه شکار کردم و توی حیاط بی حصار خونمون سبزی خوردن و توت فرنگی کاشتم. دیگه از بازی‌های معمول مثل دوچرخه سواری و فوتبال و مسابقات رالی با ماشین‌های کوچک اسباب بازی بگذریم!

شب‌های تابستون هم به یاد موندنی و منحصر به فرد بودن. کم کم به کتاب خوندن رو آورده بودم و شروع کرده بودم به خوندن کتاب‌های قطوری که توی کتابخونه مامان و بابا پیدا می‌شد. تا قبل از اون موقع فکر می‌کردم که‌این کتابا رو فقط بزرگترها می‌تونن بخونن و خیلی برای من سخته. در واقع فکر می‌کردم هر کتابی که توش عکس نداشته باشه و تعداد صفحه‌هاش از 100 بیشتر باشه حتما مال آدم بزرگاس! اما بعد از کمی‌جستجو و جسارت به خرج دادن کتاب‌هایی جالب و هیجان انگیزی پیدا کردم که شب‌ها ساعت‌ها قبل از خواب وقتم رو پر می‌کردن و به سختی می‌تونستم زمین بذارمشون. یکی از اولین کتاب‌های حجیمی که خوندم کتاب «منم تیمور جهانگشای» بود که داستان هیجان انگیز زندگی تیمور لنگ به زبان خودش بود. داستانی هیجان انگیز، شیرین و طولانی. اصلا دلم نمی‌خواست کتاب تموم بشه! مسحور هوش و استعداد نظامی تیمور شده بودم. همینطور شخصیت وحشی و خونخوارش که خیلی هم منطقی و عادل بود (البته از نظر خود تیمور!) کلی برام جذاب بود.

اون دوران، من سرگرمی‌ایده‌آل شبانه خودم رو برای خودم پیدا کرده بودم. تازه شروع کرده بودم به خوندن کتاب اونهم وقتی همه خونه می‌خوابیدن! همیشه هم بساط هله‌هوله‌های خوشمزه به راه بود. لتیان به خاطر اینکه یه محیط نیمه روستایی بود و همسایه‌ها هم ما رو خیلی تحویل می‌گرفتن (روابط همه با مامان شدیدا خوب بود)، همیشه هله‌هوله و تنقلات برامون می‌آوردن. از میوه‌های خشک بگیر تا شیره و عسل طبیعی و ماست محلی و انواع خشکبار و کشمش و هله‌هوله‌های دست ساز. البته اینو هم بگم که من به عنوان شکموترین و شب‌زنده‌دارترین فرد خانواده این حق رو به خودم می‌دادم که تقریبا همه هله‌هوله‌های لذیذ خونه رو تنهایی بخورم! هنوز که هنوزه آرزو دارم بتونم آرامش و لذتی رو که توی اون شب‌های تابستون لتیان داشتم دوباره به دست بیارم که به ندرت تا به امروز پیش اومده. همیشه یه جای کار می‌لنگه. یا هوا هوای کوهستان نیست و دود و دم تهرانه، یا صدای صدای رودخونه نیست و نویز مزخرف شهره، یا آشپزخونه مثل اون موقع رونق نداره و توش چیزی جز شربت مصنوعی پرتغال و لواشک صنعتی بی‌مزه به هم نمی‌رسه، یا ‌اینکه فرصت بیدار موندن تا دیر وقت و روز بعد دیر از خواب بیدار شدن نیست!

علت اصلی که ما به لتیان کوچ کردیم مامان بود. هوای لتیان برای بیماریش خوب بود. گیرم که بابا زیاد اذیت می‌شد. چون با‌اینکه موفق شده بود کارش رو از سازمان آب کرمانشاه به تهران منتقل کنه، اما از پرسنل سد لتیان نبود و محل کارش توی سازمان آب اصلی توی خیابان فاطمی‌ تهران بود. فکر می‌کنم هر روز 3 یا 4 ساعت از وقتش صرف رفتن و اومدن‌ این مسیر می‌شد و‌ این در حالی بود که کلی مسئولیت‌های دیگه هم داشت. به هر حال مامان مریض بود و خیلی از کارهای خونه رو بابا انجام می‌داد. خرید‌ خونه هم اغلب با خودش بود.

بعد از چند سال دربه‌دری مامان بالاخره جایی رو پیدا کرده بود که خونه خودش بود و کم‌کم پایگاه خودش رو میون همسایه‌ها و اطرافیان محکم کرد. زن‌های همسایه بیشتر نیمه روستایی بودن و از نظر سواد هم در سطح خیلی پایین. فرهنگ غالب هم همون فرهنگ نیمه روستایی بود یا روستایی مدرن. البته آدم‌های خیلی خوب و اصیلی بودن. خیلی هم ساده و مهربون. کم کم مامان با خیلی از زن‌های همسایه صمیمی‌ شد و رفت‌و‌آمد‌ها بین خونه ما و خونه‌های اطراف زیاد شد. مامان هوای درس و مدرسه بچه‌های همسایه رو داشت که به خصوص توی سطح دبیرستان ضعیف بودن و اکثرشون بدون کمک و راهنمایی نمی‌تونستن قبول بشن. من نمی‌دونم مامان چه نقطه مشترکی میون خودش و زن‌های لتیان پیدا کرده بود، اما‌این رو یادم هست که روابط اجتماعی گسترده‌ای با خیلی از اونا برقرار کرده بود.

خونه ما مثل همه خونه‌هایی که توی لتیان بودن سازمانی بود و معماریش چیز خارق‌العاده‌ای نبود. اما ساده و قشنگ بود. به خصوص اینکه حیاط خونه‌ها توی لتیان بدون دیوار بود و بیشتر خونه‌ها حیاط‌هایی از بوته‌های شمشاد داشتن و توی حیاط‌ها پر از درختهای آلبالو و گیلاس و زردآلو بود. حیاط خونه ما چون توی حاشیه شهرک بود از پایین باز بود و به رودخانه ختم می‌شد. در واقع خونه ما تهش رودخانه بود! فکرشو بکن! خونه ما حیاطی داشت که از توش یه رودخونه راس راسکی رد می‌شد! یکی از آرزوهای من اینه که روزی یه خونه، یا ویلا، با آلاچیق یا کلبه (یا اصلا هر چی، تو بگو یه قفس!) توی همچون جایی از خودم داشته باشم. فقط و فقط هم باید توی منطقه کوهستانی و خنک باشه که من عاشق سبکی و تمیزی هواش هستم. یه روزی‌این کار رو خواهم کرد! منتظر خبرش باش، حتما دعوتت می‌کنم!

ساعت خمیر گیری

ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم هست این ساعت در خانه ما بود و صدای زنگش اولین صدایی بود که صبحها در خانه می پیچید.

ساعت کوکی فلزی و سنگینی بود و صفحه گردی داشت و مجهز به دو تا زنگ بزرگ بود که مثل گوشهای موش بالای بدنه اش نصب شده بودند. یک دانه چکش هم داشت که وقتی موقعش می شد با سرعت سرسام آوری چپ و راست می رفت و به زنگ ها می خورد و چشمتان روز بد نبیند. تا شعاع 100 متری هر موجود زنده ای را بیدار می کرد. صدای زنگش از بس بلند بود که امکان نداشت صاحبش را خواب بگذارد. حتی یک بار هم نشد که مرا خواب بگذارد. البته به شرطی که یادم نرفته بود کوکش کنم چون برای اینکه زنگ بخورد حتما باید کوک حسابی می داشت. در واقع کوک زنگش از کوک خود ساعت جدا بود. پشت ساعت یک دستگیره ظریف داشت که با آن می شد زنگ ساعت را کوک کرد و با صدای مکانیکی قشنگی کوک می شد.

من این ساعت را از کودکی دیده بودم و به شدت علاقه مند بودم روزی مالک آن باشم. اوایل بابا ازش استفاده می کرد و من فقط با احتیاط گاهی می تونستم باهاش بازی کنم. یه عقربه کوچیک داشت که با آن می شد موقع زنگ زدنش رو تنظیم کرد. من زنگش را تا جایی که فنر کوکش به صدا می افتاد کوک می کردم و عقربه زنگ زدنش را طوری تنظیم می کردم که بعد از چند دقیقه زنگ بزند. اینطوری می توانستم بازی های زمان دار انجام بدهم. بعدها و به تدریج که بزرگتر شدم این ساعت به مالکیت کامل من درآمد. به خصوص که بابا ساعت مدرن تری خریده بود که زنگ الکترونیکی داشت. ساعت مکانیکی و قدیمی مال خودم شده بود!

راستش اون روزگار دوربین دیجیتال نبود که دقیقه و ساعت از هر چیزی عکس بگیرم. دلم می خواست عکس این ساعت دوست داشتنی و تاریخی را می داشتم و اینجا می گذاشتم. اما مجبورم به عکس زیر که شباهت قابل توجهی به ساعت محبوبم دارد قناعت کنم:

بابا به این ساعت می گفت ساعت خمیرگیرها یا ساعت خمیرگیری. علت این نام گذاری صدای زنگ بسیار بلند و چکشی ساعت بود. بابا می گفت خمیرگیرها یعنی کسانی که در نانوایی های سنتی خمیر نان درست می کردند و ساعت های طولانی باید خمیر را با مشت ورز می دادند سنگین ترین خواب را در میان مردمان جهان داشتند. چون کارشان خیلی سنگین و خسته کننده بود. از طرفی خمیرگیرها باید صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدند وگرنه خمیر نان ترش و خراب می شد. تنها وسیله ای که می توانست آنها را از خواب سنگینشان بیدار کند، ساعت کوکی با زنگ چکشی بود. فکر می کنم خانواده های ایرانی علاقه مند به نان سنگک داغ و تازه که روی سنگ داغ پخته شده باشد و خمیرش هم به شیوه سنتی ورز داده شده باشد باید از مخترع ساعت خمیرگیری خیلی ممنون باشند، چون بدون این اختراع مهم، خمیرگیرهای خسته صبح ها خواب می ماندند و نان تازه گیر کسی نمی آمد.

ساعت من روزگار درازی کار کرد و رنگ بیماری ندید. بارها و بارها پشتش را باز کرده بودم و حتی چند بار هم چند تا از چرخ دنده هایش از جا در آمده بود و دوباره تعمیرش کرده بودم. جنس هم جنس های قدیم! مرگ نداشت! درست یادم نیست چه بلایی سر ساعت خاطره انگیز من آمد و سرنوشتش چه شد. این را یادم هست که توی لتیان هم از آن استفاده می کردم، اما دوران بعد از لتیان را مطمئن نیستم. به هر حال هر وسیله ای عمر محدودی دارد و دوران ساعت خمیرگیری هم سالها پیش بدون اینکه واقعه یا تاریخ مشخص آن یادم بیاید به پایان رسید.

دره سبز اولین عشق

همیشه اولین تجربه هر چیزی متفاوت از تجربه های بعدی است. به خصوص در مورد موضوعات احساسی. فکر می کنم مصداق ضرب المثل «اولین عشق مرد، آخرین عشق زن!» هم همین باشد. یعنی دست کم در مورد مردها!

اولین باری که عاشق شدم به وضوح یادم هست. اون دوران ما توی منطقه لواسان زندگی می کردیم. پدرم که کارمند سازمان آب بود توانسته بود در شهرک سازمان آب واقع در سند لتیان خانه ای بگیرد و این طور بود که من بخش بزرگی از سال چهارم دبستان و کل سال پنجم را در لتیان گذراندم. دورانی که شاید یکی از پر خاطره ترین دوران زندگی من باشد.

لتیان مثل یک بهشت کوچک بود که در میان کوهها مخفی شده باشد. از سمت شرق تهران 30 کیلومتر در جاده هراز که می رفتی بعد از جاجرود یک راه باریک بود (دست چپ) که از لتیان رد می شد. ادامه این جاده به سد لتیان و چند روستای دیگر می رفت. اما خود شهرک سد لتیان چندان دور نبود. فقط با نیم ساعت رانندگی از تهران شلوغ و پر سر و صدا ناگهان خودت را در منطقه ای می دیدی پر از درختان بلند تبریزی و چنار که صدای رودخانه و پرنده ها تنهای صدایی بود که به گوش می رسید. شهرک در یک دره واقع شده بود و از اطراف کوهها دوره اش کرده بودند. کودکی که از زندان بزرگ تهران و محیط پر اضطراب دبستان شهید دستغیب فراری بود، ناگهان خود را در محیطی ایده ال برای بازی و جنب و جوش می دید. من از همان ثانیه اولی که وارد لتیان شدم دانستم که دوران طلایی زندگی من شروع شده است.

لتیان برای من پر از تازگی بود، پر از بازی های جدید و ماجراهای اسرارآمیز و هیجان آلود. اکتشاف در بیشه های پر تراکم اطراف رودخانه، شکار ماهی و خرچنگ و قورباغه، ساعت های طولانی در کوههای اطراف پرسه زدن و خلاصه بازی کردن و بازی کردن و بازی کردن تا حد مرگ. در هیچ دورانی از زندگیم چه قبل و چه بعد یادم نمی آید که به اندازه دوران زندگی در لتیان به من خوش گذشته باشد و بی دغدغه تا جایی که نفس در بدن داشته باشم بازی کرده باشم. حتی شب ها هم به من خوش می گذشت. شام می خوردم و رخت خوابم را پهن می کردم (از همان موقع از خوابیدن روی تخت چندان خوشم نمی آمد). ساعت 10 شب کارم گوش دادن به قصه شب بود که به صورت برنامه منظمی برایم در آمده بود. بعد از قصه شب هم کتاب می خواندم و چای تازه دم می کردم و کم کم که همه اهل خانه به خواب می رفتند و سکوت و آرامش همه جا را فرا می گرفت، من نیز که جانور شب بیدار منزل بودم آرام می شدم. دوست داشتم پنجره اطاق را باز کنم تا صدای رودخانه و برگ درختان که به خاطر باد به هم می خوردند و عطر هوای سبک و تازه کوهستان اطاق را پر کند. سردی مطبوع هوای کوهستان به هیچ عنوان آزارم نمی داد. ترجیح می دادم هوای اتاق خنک و مطبوع باشد و در صورت نیاز روی خودم پتو می کشیدم.

شاید اگر همه چیز همان طور که بود پیش می رفت، روزهای زندگی من در لتیان باز هم جالب و خاطره انگیز می شد. اما در همان روزها بود که برای اولین بار اتفاقی در زندگیم افتاد که روزهای لتیان را تبدیل به یک رویای شیرین و به یاد ماندنی که همیشه با یک حالت نوستالژیک و غم انگیز در ذهنم بازخوانی می شود کرد.

اوایل تابستان سال 1364 بود که خانواده ای که از دوستان قدیمی بابا و مامان بودند به صورت تصادفی گذارشان به لتیان افتاد. لتیان یک هتل دولتی کوچک داشت که بعضا با آشنایی و معرفی خانواده ها می توانستند در آن اقامت کنند. درست نمی دانم که بابا به خانواده مذکور کمک کرد یا اینکه خودشان از قبل در سازمان آب آشنا داشتند. به هر حال این خانواده تصمیم گرفته بود که فصل تابستان را به همراه سه دختر خود در محیط ییلاقی و زیبای لتیان سپری کنند. (دختر بزرگتر زیاد نماند و به تهران برگشت).

دو تا خواهر (خواهر بزرگتر آنا بود و خواهر کوچک آتا – اسم ها مستعار است) که با هم اختلاف سنی در حدود 2 سال داشتند به سرعت تبدیل به موضوعات جذاب و جالب توجهی برای من شدند. آنها را توی لتیان می گرداندم و گوشه و کنارهای اختصاصی خودم را نشانشان می دادم. بدون اینکه آگاه باشم به سمتشان کشیده می شدم و انگار که جادو شده باشم تمام فکر و ذکرم پیش آنها بود.

یک بار هم به صورت گروهی و چند خانوادگی رفتیم پیک نیک یا به قول امروزی ها گلگشت! روز عجیبی بود. تمام روز ما بچه ها با صورت های گل انداخته از شیطنت و در حالی که از دویدن زیاد و بالا و پایین رفتن میان سنگ ها و آبشار ها نفس نفس می زدیم و پدر و مادرهایمان را نگران خودمان کرده بودیم، با هم بازی کردیم. آن روز غروب در راه بازگشت به لتیان بود که متوجه شدم عاشق شده ام! اصطلاحا helpless شده بودم، دست خودم نبود. چیزی در سینه ام داغ شده بود و هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم نوعی دلهره آزار دهنده همراه با حسی شیرین در دلم چنگ می اندازد.

از آن روز انگار که مجنون شده باشم همه ساعت ها و ثانیه ها را به آنا فکر می کردم. در کتاب ها یا از گوشه و کنار در مورد عشق چیزهایی شنیده بودم، اما هرگز باورم نمی شد عشق وجود داشته باشد یا دست کم باورم نمی شد عشق به این زودی به سراغ من بیاید. آنا برای من همه چیز شده بود. می خواستم که داشته باشمش و برای همیشه پیش خودم نگاهش دارم. وقتی نزدیکش بودم، همه چیز رنگ و بوی دیگری می گرفت. درخت ها و آسمان و آبی آب دریاچه مثل سرودی دلپذیر می شد و احساس می کردم که می توانم میلیون ها سال بدون اینکه ذره ای احساس خستگی یا ملال کنم با آنا باشم.

مسلما عشق کودکانه ای بود و به همین دلیل هم اصولا نمی توانست به جایی برسد و یا نتیجه ای داشته باشد. آن روزها چنان از تب عشق بیمار بودم که افکار کودکانه جالبی به ذهنم می رسید. مثلا می خواستم که با آنا عروسی کنم یا اینکه به او بگویم که چند سالی صبر کند تا بزرگتر شویم و بتوانیم با هم عروسی کنیم! کارم این شده بود که شب ها از بس به آنا فکر می کردم خواب نداشتم و صبح هنوز آفتاب نزده از خانه می زدم بیرون و به هتل محل اقامت آنا و خانواده اش می رفتم. اما طبیعتا آنها هنوز خواب بودند و من ساعت ها مثل موجودات روانی دور و اطراف تاب می خوردم و وقتی که از خواب بیدار می شدند وانمود می کردم که تازه رسیده ام!

آنا هرگز نفهمید که من عاشقش بودم. فکر کنم از بس بچه بود نمی توانست اصولا درکی ازین موضوع داشته باشد. هر چه که بود آنها تابستان را در ییلاق گذراندند و به خانه شان در تهران رفتند. با رفتن آنا، تابستان هم رفت. انگار که او خود تابستان بوده باشد. تابستان گرم بود و مطبوع و بوی تعطیلی و بازی می داد. آنا هم همه اینها را داشت…

خاطره اولین عشقم را – اگر چه به جایی نرسید و پایان غم انگیزی هم داشت- به هیچ عنوان نمی توانم یک شکست بنامم. بازخوانی خاطره اش همیشه مطبوع و جذاب است و از اینکه رخ داده پشیمان نیستم. اتفاق عاشقانه ای بود که در یک دره سبز و آرام رخ داد و برای همیشه مثل یک رویا در ذهنم ثبت گردید.

فیلم فارسی، گناه و جهنم

درست مقابل منزل ما در نارمک تهران، خانواده آرش زندگی می کردند. مامان آرش معلم دوم دبستانم بود و با آرش هم همبازی و دوست بودم. خانواده آرش یک دستگاه ویدئو داشتند که در آن دوران خیلی نادر بود. گاهی آرش با اجازه مادرش منو دعوت می کرد و مامانش برامون کارتون می گذاشت. چند باری هم اونجا فیلم دیدم. دو موردش یادم مونده، یکی فیلم راننده دیوانه بود که داستان یک زوج جوان بود که از خونه فرار می کنن و همه دنبالشون بودن و آخرش با ماشین از دست همه در می رن و توی کلیسا به هم عروسی می کنن. یکی دیگه هم فیلمی بود در مورد حمله یک تمساح بزرگ به شهر که از توی شبکه فاضلاب بیرون آمده بود و تعداد زیادی بچه و آدم رو خورد. این فیلم خیلی منو ترسونده بود.

یک شب که من خونه آرش بودم، خاله اش هم اونجا بود و می خواستن فیلم ببینن. من و آرش هم موندیم که با اونا فیلم رو ببینیم. یکی از فیلم فارسی های قدیمی بود و داستان یک لمپن ایرانی بود که رفته بود لوس آنجلس و من اصلا داستانش یادم نمیاد. ولی موضوعی که خیلی به یادم مونده اینه که توی یکی از قسمت های این فیلم، قهرمان داستان با دوست دختر جدیدش یا معشوقه اش توی یه خونه تنها می شن و کار کم کم به ماچ و بوسه و معاشقه می کشه. یادم هست که من و آرش روی زمین دراز کشیده بودیم و مامان و خاله اش هم پشت سر ما روی مبل نشسته بودن. به محض اینکه دختر توی فیلم روی تخت دراز کشید و مرد به سمتش رفت مامان آرش به ما گفت که چشمهامون رو ببندیم، چون این صحنه بد هست و دیدنش گناه داره. من از قبل می دونستم که دیدن زن لخت گناه داره و کار بدیه و برای همین هم چشمهامو بستم و اینقدر چشمهام رو بسته نگه داشتم که مامان آرش گفت دیگه مشکلی نیست و می تونیم بقیه فیلم رو ببینیم. تا آخر فیلم چند بار دیگه هم این موضوع پیش اومد و هر بار من چشمهام رو بستم و اگر چه خیلی وسوسه می شدم که زیر چشمی نگاه کنم، اما این کار رو نکردم.

آخر شب که به خانه خودمون برگشتم، مدام به این موضوع فکر می کردم، که چرا زیر چشمی نگاه نکردم. کنجکاوی آزارم می داد و دلم می خواست بدونم چه جور صحنه هایی توی اون فیلم بوده که من ندیدم. تا مدتها از خودم می پرسیدم چرا اون شب چشمهام رو بستم و به حرف مامان آرش گوش دادم؟ شاید به خاطر اینکه مامان آرش قبلا معلمم بود باعث شده بود حرفش رو گوش بدم. شاید هم اصولا به عنوان یه پسر بچه 8-9 ساله خیلی راحت گول می خوردم و حرف بزرگترها رو باور می کردم.

این ماجرا با همه سادگیش، به طرز عجیبی توی ذهن من مونده و اصلا فراموشم نمی شه. اینکه اهمیتش دقیقا در کجاست رو با اطمینان نمی دونم، اما می دونم که یکی از اتفاقات مهمی هست که توی اون دوران برای من افتاد. این داستان شاید نشونه ای باشه از اولین جرقه هایی که باعث شد من آدمی بشم که امروز هستم. تا قبل از اون روز (دست کم به صورت سمبولیک) من حرف بزرگترها رو در مورد گناه دربست گوش می دادم و اگه هم کاری می کردم که می دونستم اشتباه هست، به خودم می گفتم که این کار گناه داره و نباید انجام بشه (دست کم توی ذهنم). مرجع و معیار سنجشم هم حرف بزرگترها بود. بعد از اون شب با خودم خیلی کلنجار رفتم. چرا من نباید اون صحنه ها رو می دیدم ولی مامان آرش می تونست اونا رو ببینه؟ آیا چون اون از من بزرگتر بود حق داشت گناه کنه؟ آیا اون مقاوم تر بود و بنابراین مجوز این رو داشت که کارهایی رو بکنه یا چیزهایی رو ببینه که برای من مجاز نبود؟ آیا اصولا دیدن صحنه های سکسی گناه داشت؟ آیا ویدئو اونطور که از خیلی ها شنیده بودم یک وسیله گناه بود که صرف وجود داشتنش توی خانه باعث نشر گناه و بی فرهنگی می شد؟ اگر هم فرض کنیم دیدن تصاویر سکسی گناه داشت، آیا اصولا این مساله که من گناه کنم اهمیتی داشت؟ دیدن اون تصاویر حتی اگه گناه هم می داشت، چه اشکالی داشت؟ اشکالش فقط در بحث مربوط به جهنم بود یا اشکالهای دیگه ای هم داشت؟

خیلی زود متوجه شدم دلایلی که منو از گناه کردن منع می کنن خیلی پوشالی و سست هستن. اینطور به نظر می رسید که من مجاز هستم هر کاری که می خواهم انجام دهم، حتی اگه معلم دینی اصرار کند این کار ممنوع است. نمی توانستم موضوع جهنم رو جدی بگیرم، اگر چه بعضی اوقات برایم جدی می شد و واقعا سعی می کردم بچه خوبی باشم. اما در مجموع روز به روز باور من به موضوع گناه و بهشت و جهنم و باید ها و نباید های اخلاقی سست تر و سست تر می شد. من آزاد بودم، هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست برای من مرزی تعیین کند، و اگر هم مرزی می بایست می بود، خودم باید آن مرز را کشف می کردم یا می ساختم، نه معلم دینی یا بزرگترهایی که روز به روز حرف ها و استدلال هایشان پوشالی تر می شد.

آلاسکا و مریم خانوم

دوران اقامت ما در نارمک همزمان بود با سالهای 1360 تا 1364 و دوران جنگ ایران و عراق. مواد غذایی جیره بندی بود و بیشتر محدود می شد به مایحتاج اولیه و ضروری زندگی و مواد مصرفی و تنقلات چندان تولید نمی شد و مغازه ها از این نظر خالی بودند. به عنوان مثال فقط دو نوع بستنی وجود داشت: بستنی یخی (آلاسکا) و بستنی کیم. هیچ کدام از این دو نوع بستنی چیزهایی نیستند که با معیارهای امروز کسی به آنها لب بزند. اما در آن روزگار من از رو به روی مغازه اکبر آقا که توی خیابان کامیاب ورودی میدان یکم بود رد می شدم، بوی بستنی کیم از چند ده متری مستم می کرد. بستنی کیم 2 تومان بود و آلاسکا 1 تومان. به ندرت بودجه من برای خرید بستنی کیم کافی بود و بیشتر آلاسکا می خوردم که هم خنک بود و هم خوش رنگ. آلاسکاها بسته بندی درست و حسابی بهداشتی نداشتند و هیچ نشان، علامت یا نوشته که تولید کننده یا تاریخ مصرف رانشان دهد هم روی آنها نبود و به صورت فله ای و نیمه باز توی پاکت های کاغذی بودند و همانطور هم توی فریزر بقالی ها نگهداری می شدند. آلاسکا همان آب و قند بود همراه با رنگ تند صنعتی و کمی اسانس که توی گرمای روز خیلی می چسبید. اما بستنی کیم به نظرم خوشمزه تر بود. روکش شکلاتی داشت که من عاشقش بودم و بوی خیلی خوبی می داد. هربار بستنی کیم می خریدم، اول چند دقیقه آنرا بو می کردم. به خصوص بوی خوشمزه کاکائو را همراه با سرمای مطبوع بستنی که تازه از توی فریزر دراومده بود دوست داشتم.

توی محله ما (میدان یکم نارمک)، دو تا بقالی وجود داشت. یکی همان بقالی اکبر آقا که گفتم و دومی مغازه مریم خانوم که دور خود میدان بود. مریم خانوم کمی مهربان تر بود، ولی اکبرآقا خیلی خشک بود. این بود که من بیشتر آلاسکاهایم را از مغازه مریم خانوم می خریدم. اما مغازه اکبر آقا هم خنک تر بود، هم تاریک تر و هم اینکه بوی بستنی کیم و پودر رختشویی می داد که به نظرم ترکیب جالبی بود. برخلاف اکبر آقا که زیاد حوصله بچه خورده نداشت، مریم خانوم اصولا هدفش جلب مشتری های کوچولو بود و چند جور هله هوله دیگر هم توی مغازش پیدا می شد. مثلا آلوهای ریز در بسته بندی کوچک نایلونی که می شد با دندان گوشه اش را پاره کرد و آلوهای ترش و شور را به آرامی با دست توی دهان هل داد. چیزهای کثیفی بودند، ولی به نظرم خوشمزه می آمدند. اصولا من عاشق چیزهای کثیف و خوشمزه بودم.

من از ساندویچ هم خوشم می آمد. غروب که از مدرسه برمی گشتم و گرسنه بودم، از جلوی ساندویچ فروشی ها که رد می شدم بوی سوسیس آلمانی که توی روغن مانده سرخ شده بود کلی تحریک کننده بود. گرسنه بودم و ساندویچ ها به نظرم خیلی خوشمزه می آمدند. آن روزها خبری از انواع نان های فانتزی فرانسوی نبود و فقط یک نوع نان که به اسم نان باگت شناخته می شد در همه ساندویچ فروشی ها استفاده می شد. نان هایی که امروز احتمالا هیچ کس به آنها حتی لب نخواهد زد. سوسیس هم که می گویم، در واقع فقط یک نوع سوسیس بود که به اسم سوسیس آلمانی شناخته می شد و انتخاب دیگری وجود نداشت.

احتمالا من همه مثل خیلی از بچه های دیگر همسن و سالم فقر غذایی داشتم، اگر چه نه چندان شدید چون همیشه توی خانه غذا پخته می شد و سفره بر پا بود، اما از نظر تنوع (و گاهی هم کمیت) در حدی نبود که نیازهای منو در اون سن پاسخ بده. این موضوع تا حدودی روانی هم بود. یعنی از بس بزرگترها مانع خوردن چیزهایی که دوست داشتم شده بودن (چون محدود بود) کم کم از لحاظ روانی حس بدی بهم دست داده بود و یه جورایی همیشه گرسنه بودم. به عنوان مثال میوه خیلی محدود بود و به ندرت در طول هفته توی یخچال خانه میوه به هم می رسید. احتمالا یکی از دلایلی که من کلا آدم شکمویی شدم و خیلی از خوردن لذت می برم همین محدودیت های اون دوران بوده. اون طوری که باید از نظر غذایی تامین نمی شدم و همیشه دنبال این بودم که با خوردن هله هوله و چیزهایی که هیچ وقت جای میوه و شیر رو نمی گرفتن، تنوع غذایی مورد نیاز یک بچه 7 یا 8 ساله را تامین کنم.

علاقه من به خوردن میوه و شیرینی و غذا از طرف بزرگترهای خانم خانواده (مامان و مامان بزرگ) شدیدا نکوهش می شد. علتش رو نمی دونم. آیا نگران سلامتی من بودن؟ یا نگران بودن که اگه منو به حال خودم بذارن همه میوه های همه خانواده رو تنهایی می خوردم؟ هر چه که بود من از اینکه به من گفته بشه «ندید بدید» یا «شکم پرست» بدم میومد و حتی بیشتر از قبل حریص می شدم. «ندید بدید» فکر می کنم یه جور اصطلاح مخصوص کرمونشاهی هاست و به کسانی گفته می شه که از بس محدودیت داشتن حرص می زنن. خوب، با این تعریف من واقعا ندید بدید بودم. بزرگترها را سر این قضیه نکوهش نمی کنم، چون به هر حال شرایط اون دوران شرایط دشواری بود. ولی دست کم می تونستن بزرگ منشانه با این موضوع برخورد کنن و اینقدر کوته بین نباشن. به هر حال من فقط 8 سالم بود و اگه شکمو بودم لابد دلیلی داشت!

فرانسوا تروفو، مشق شب و برنامه کودک

دبستان شهید دستغیب توی خیابان دردشت نارمک بود و حدود 15 دقیقه از خانه که در میدان یک نارمک بود فاصله داشت. آن روزها به طور هفتگی برنامه من توی مدرسه عوض می شد. یک هفته دسته صبح بودم و هفته بعد دسته بعد از ظهر. دسته صبح که بودم همه چیز مرتب و خوب بود و اگر چه صبح زود از خواب بیدار شدن واقعا مشکل بود اما در عوض وقتی ظهر از مدرسه بر می گشتم کل روز وقت آزاد داشتم. به خصوص برنامه کودک رو که ساعت 5 شروع می شد می تونستم ببینم. اما برعکس وقتایی که دسته بعد از ظهر بودم اوضاع زیاد جالب نبود. تا از مدرسه بر می گشتم برنامه کودک تقریبا تموم شده بود و فقط به چند دقیقه آخرش می رسیدم که چرند بود. پخش کسل کننده نقاشی های بچه هایی که برای برنامه کودک فرستاده بودن یا اذان مغرب که گاهی نیم ساعت وسط برنامه کودک رو اشغال می کرد. به نظر می رسید کسی توی اون روزگار به بچه ها فکر نمی کرد. من هیچ وقت نفهمیدم که چرا برنامه کودک طوری زمان بندی نمی شود که بچه هایی که دسته بعد از ظهر هستند هم بتوانند آنرا ببینند. یا اینکه چرا باید اذان وسط برنامه کودک پخش شود؟ و اگر هم ضروری است که پخش شود چرا باید اینقدر طولانی باشد؟ 10 یا 15 دقیقه قبل از اذان دعا خوانده می شد و بعد از اذان هم 10 دقیقه قرآن.

دسته بعد از ظهر بودن علاوه بر از دست دادن برنامه کودک، معایب دیگری هم داشت. شب ها حس و حال مشق نوشتن نبود. اون دوران تنها روش تربیتی که معلم ها بلد بودند مشق بود. مشق در واقع به معنی رونویسی از متن کتاب درسی بود و به نظر من فقط جنبه بیگاری داشت. حجم زیاد مشق معمولا دست و انگشتها را خسته می کرد و منجر به دست خط بدی می شد که من هنوز هم از آن رنج می برم. صبح روز بعد هم چون مجبور نبودم زود از خواب بیدار نمی شدم و وقتی از خواب بیدار می شدم چند ساعت بیشتر تا موقع رفتن به مدرسه نمانده بود که باید تند تند و با استرس مشق ها را می نوشتم. گاهی مامان بزرگ از من می خواست که نان بخرم که اوضاع را مشکل تر می کرد.هر روز ظهر وقتی از خانه به سمت مدرسه خارج می شدم احساس غم انگیز و افسرده کننده ای به من دست می داد. به خصوص بچه هایی را که دسته صبح بودند و آزاد و رها داشتند از مدرسه برمی گشتند را که می دیدم دلم پر اندوه می شد. من واقعا از مدرسه متنفر بودم و فقط چون مجبور بودم به آن تن می دادم.

توی مدرسه به اجبار باید نماز می خواندیم و هر روز صبح برنامه طولانی و خسته کننده صبحگاهی بود که گاه بیشتر از 45 دقیقه طول می کشید. رفتار نیمه نظامی با ما بچه ها می شد و هنوز که هنوز هست فرمان هایی مثل «از جلو نظام» که برای بچه ها عادی شده بود اما در واقع برای مرتب کردن سربازها در پادگان بود توی گوشم زنگ می زند. دوران دبستان شهید دستغیب برای من که بچه کوچکی بیش نبودم شبیه به کابوس بود. فضای تنگ و تاریک کلاس ها، معلم های بد اخلاق، مشق های طولانی شب، انگشتهای خسته و چشمهای خواب آلود، صف های طولانی و مراسم کسل کننده صبحگاهی، نماز اجباری، دلهره و اضطراب دائمی انگار که بزرگترین جرم جهان را انجام داده باشی ….

چه کسانی و به چه حقی این سیستم شبه نظامی ترس و وحشت رو توی مدارس ما و دبستان های آوردن؟ آیا همون کسایی نبودن که همزمان با ترویج فرهنگ نظامی سرکوب و وحشت توی جامعه، می خواستن بچه های کنجکاو و پرانرژی رو هم توی مدارس خفه کنن؟ من فکر می کنم چرا، همون ها بودن. این دوتا موضوع به هم بی ربط نبود. سرکوب و خفقان حاکمیت فاشیسم در سطح سیاسی – اجتماعی ارتباط مستقیم با سیستم تاریک و دگم مدارس ما داشت.

فیلم 400 ضربه فرانسوا تروفو را دیدی؟ دوران دبستان من خیلی شبیه به فضایی بود که در آن فیلم توصیف شده. تو هم این فضا رو تجربه کردی. خیلی از هم نسل های ما توی همین فضا بزرگ شدن و فقط خدا می دونه تا به حال چقدر هوش و استعداد و کنجکاوی توسط این سیستم به سطل زباله ریخته شده.

دورنما: سالهای زندگی در محله نارمک تهران

سالهای اولی که ما به صورت غیر رسمی تهران بودیم شرایط زندگی من خیلی عوض شد. البته جنگ اوضاع زندگی همه رو عوض کرده بود ولی به خصوص خانواده من به خاطر بیماری مادرم بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته بود. وضعیت زندگی ما خیلی محقرانه تر از قبل شده بود و تنوع بازی و سرگرمی هایی که من به عنوان یک پسربچه 8 یا 9 ساله داشتم هم به مراتب کمتر شده بود.

هنوز بیشتر وسایلمون توی خونه کرمانشاه بود. بابا به خاطر کارش مجبور بود مدام کرمانشاه بره و در سفر باشه. مامان هم در بستر بیماری بود. قیمت کالاها به سرعت بالا می رفت و بیشتر مایحتاج زندگی مردم سهمیه بندی شده بود و توسط کوپن و انواع دفترچه قابل دریافت بود. صد البته بازار سیاه هم رونق پیدا کرده بود و خیلی از خانواده ها مجبور بودن مواد مورد نیاز خودشون رو با قیمت های خیلی بالاتر از نرخ های دولتی و به صورت زیر زمینی تهیه کنند.

بابابزرگ (پدر مامان) اون دوران کار نمی کرد و بیشتر اوقات توی خانه بود (دقیقا نمی دونم چرا). دایی تازه لیسانسش رو گرفته بود و در خطرناک ترین دوران ممکن یعنی دوران جنگ، خدمت سربازیش رو انجام می داد. من دو تا خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکتر هستند. خاله کوچک با ما زندگی می کرد و توی همون سالها ازدواج کرد. خاله بزرگ متاهل بود ولی گاه و بیگاه با چشم گریان به خانه نارمک میومد، چون شوهرش گاه و بیگاه قاطی می کرد و از اون آدم هایی بود که به قول معروف با کشمش گرمیشون می شه، یعنی دم دمی مزاج.

برادرم سال 1360 به دنیا اومد. توی بدترین و سخت ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی. مامان تازه مریض شده بود، خونه و زندگی ما توی کرمانشاه رها شده بود و ما توی تهران بودیم و کلا اون آرامش و انسجامی که لازم هست که بشه توش توجه کافی به بچه نوزاد بشه حضور نداشت. فکر می کنم این موضوع روی قوای جسمی و روحی برادرم تاثیرات موندگار گذاشت که حتی امروز هم قابل تشخیص هست.

روزگار خفقان و سرکوب از مدتی پیش (تقریبا با فاصله اندکی بعد از انقلاب) شروع شده بود. خیلی از دوستان مامان و بابا، کسانی که گرایشات یا فعالیت های سیاسی فعال داشتن، یا متواری شده بودن یا مخفی و یا دستگیر و اعدام. رفت و آمدهای دوستان خانوادگی خیلی کم شده بود و محدود بود به چند نفر که بعدا در موردشون خواهم نوشت.

با مرور کردن خاطرات اون دوران فکر می کنم که عملا بار مسئولیت زندگی روی دوش مامان بزرگ و بابا بود. مامان بزرگ که بنا به دلایلی که بعدا بیشتر توضیح خواهم داد، اصولا از سالهای سال قبل به تنهایی مسئولیت زندگی رو به عهده داشت. بابا هم ذاتا آدمی بود که هر جایی حضور داشت مسئولیت ها رو روی دوش خودش می گذاشت. بقیه یا بچه بودن، یا مریض و ناتوان، یا اینکه بی مصرف و کم خاصیت که بود و نبودشون زیاد فرقی نمی کرد.

بزرگترها به شدت درگیر مشکلات زندگی بودند و اگه هم توانی داشتن، طبیعتا برادرم که نوزاد بود بیشتر نیاز به توجه داشت. همینکه می دیدند من هستم و می روم و می آیم و نمره های قابل قبول از مدرسه می گیرم خیالشان راحت بود. اما من از درون تهی بودم. دلم می خواست با من حرف بزنند و بازی کنند. در سنی بودم که احتیاج به توجه و محبت زیادی داشتم، اما دریغ! متاسفانه این موضوع محصول شرایط نابهنجاری بود که بر ما تحمیل شده بود. بابا و مامان (مثل خیلی بابا و مامان های دیگه) غرق مشکلات زندگی بودند و توان بیشتری نداشتند.

احتمالا یکی از دلایلی که من داستان های صمد بهرنگی را خیلی دوست داشتم همین بود. من هم مثل اولدوز و یاشار احساس می کردم رها شده ام. چیزی که به آن احتیاج داشتم مهر و توجه بود. من مثل یک گیاه وحشی خودرو که در گوشه دیواری روییده باشد آرام آرام قد می کشیدم و یاد می گرفتم بیشتر فکر و احساسم رو توی خودم نگه دارم. احساس می کردم به حال خود رها شدم و احساسم درست بود. من راستی راستی به حال خودم رها شده بودم.

مامان و شغلش

علت اصلی اینکه ما از کرمانشاه به تهران اومدیم آغاز جنگ بود. جنگ 1359 شروع شد. تقریبا به صورت همزمان مادرم مریض شد. البته ما از قبل هم رفت و آمدمون به تهران زیاد بود. چون مادربزرگ و پدربزرگ مادری من تهران زندگی می کردن. همینطور خاله هام. اما شاید جنگ و بیماری مادرم باعث شد که ما بیشتر از قبل به تهران مسافرت کنیم. در واقع انگار پا در هوا شده بودیم. خونه و زندگیمون هنوز کرمانشاه بود ولی عملا ماه ها توی تهران می موندیم. بابا کارش هنوز کرمانشاه بود و یه پاش تهران بود و یه پای دیگش اونجا. سال اول دبستان که از جهات مختلف دوران خیلی مهمی هست، بین کرمانشاه و تهران تقسیم شده بود. اینطور به نظر می رسید که دوران زندگی خوش و آروم ما به پایان رسیده بود.

همون اوایل بعد از انقلاب مامان به خاطر اتهامات سیاسی از کارش بر کنار شد. در واقع پاکسازی شد. مامان عاشق کارش بود و اصولا در سراسر زندگی کوتاهش معلم بود. عاشق این بود که درس بده. وقتی این کار رو ازش گرفتن و عملا بهش گفتن که بدرد معلم بودن نمی خوره خیلی براش گرون تموم شد. الان می فهمم که شاید مهمترین دلیلی که باعث بیماری و در واقع مرگش شد همین ناراحتی بیش از حدش بود از این موضوع. مامان خیلی پر شور بود. خیلی خیلی زیاد. روابط اجتماعی گسترده ای داشت و توی گروه های مختلف فورا تبدیل به شخصیت مرکزی و رهبری کننده می شد. وقتی با اون حالت تحقیر آمیز از صحنه فعالیت اجتماعی کنار گذاشته شد ضربه روحی خیلی بدی خورد. فکر می کنم مامان برخلاف ظاهرش که خیلی محکم و آسیب ناپذیر به نظر می رسید، حساس و شکننده بود. شاید هم ضربه ای که بهش وارد کردن خیلی کاری بود.

مامان و بابا آدمهای سیاسی نبودن. به این معنی که مثلا توی احزاب سیاسی باشن و یا فعالیت خاصی داشته باشن. اما آدمایی بودن که دنباله رو نبودن و از خودشون دارای عقیده بودن و نظرشون رو هم خیلی شفاف می گفتن. به خصوص مامان چون معلم بود و خیلی هم محبوب بود بدون اینکه خودش بدونه از نظر مافیایی که داشت به تدریج انقلاب مردم رو قبضه می کرد خطرناک تشخیص داده شده بود. سالهای سال بعد بود که من فهمیدم چرا کسانی مثل مامان من برای حاکمیت فاشیستی که روی کار اومد خطرناک بودن. مادر من به خاطر فعالیت های سیاسی و یا مخالفتش با فاشیسم و دیکتاتوری از کار برکنار نشد. مامان از کار برکنار شد، چون عاشقانه معلم بود و از جان و احساسش برای اطرافیانش مایه می گذاشت و همونطور که تو خوب می دونی و من هم می دونم و خیلی های دیگه هم می دونن، معلم های دلسوز و از خود گذشته توی آموزش و پرورش خطرناک هستن. چون بچه هایی رو تربیت خواهند کرد که بعدها به ریشه فساد و خودکامکی تبر خواهند زد. این چیزی نبود که تحمل بشه.

بابا محافظه کار تر از مامان بود. دست کم هر جایی با صدای بلند افکارش رو نمی گفت. شاید چون بنا به دلایلی زودتر از مامان فهمیده بود که دوران تاریکی داره فرا می رسه و فاشیسم و سرکوب داره مثل یک سرطان مخفی توی گوشت و خون ایران ریشه می دونه. طنز تلخیه، اما انگار سرطان هم مامان رو از من گرفت و هم انقلاب رو از مردم ایران.

من و بچه های توی کوچه

بابا و مامان هر دو تحصیل کرده بودن و شغل های خوب دولتی داشتن. توی سالهای آغازین دهه پنجاه کارمندان دولت حقوق های خوبی می گرفتن و کلا ما یک خانواده طبقه متوسط بالا محسوب می شدیم. خونه ما توی یکی از محله های خوب کرمونشاه بود، اما با این وجود باز هم وضع زندگی ما نسبت به همسایه ها و اهالی محل بهتر بود. این رو من حتی به عنوان یه بچه 4 یا 5 ساله کاملا حس می کردم و الان هم این حس توی ذهنم مونده.

ما مسافرت های خارج از کشور زیاد می رفتیم. به آلبوم های عکس اون دوران که نگاه می کنم پر از عکسهایی هست که یه پسر بچه شیطون مو طلایی رو توی شهرهای مختلف اروپا نشون می ده: یعنی من! همینطور دوستان و آشنایان چه از خارج کشور و چه از داخل برام کادوهای حسابی و جورواجور می آوردن. یادم هست کلی بیل مکانیکی و هواپیمای کنترل از راه دور و قطار و این جور چیزا داشتم. بابا و مامان هم برام زیاد خرت و پرت می خریدن. این بود که اسباب بازی های مدرن و هیجان انگیز زیاد توی دست و بالم بود.

اما این وضعیت توی خونه بود. چیزی که برای من بیشتر جالب بود بیرون از خونه و توی کوچه بود. دلم می خواست با بچه های توی کوچه بازی کنم. اما انگار بابا و مامان زیاد مثل من فکر نمی کردن. من خیلی محدود و به ندرت اجازه داشتم توی کوچه با بچه ها بازی کنم. بچه های توی کوچه سر و وضعشون خاکی و نامرتب بود و دستهاشون از بس با خاک بازی کرده بودن ترک خورده بود. بازی مورد علاقه شون هم تیله (با لهجه محلی: تشیله) بود. تیله های شیشه ای رنگارنگی که توی خاک ها می لولیدند و هر کسی که بهتر هدف (با لهجه محلی: نوقص) می گرفت تیله های بقیه رو هم برنده می شد. من عاشق این بودم که با بچه های توی کوچه تیله بازی کنم، اما خیلی به ندرت این اجازه به من داده می شد. من کوچیک بودم و بچه های توی کوچه از من بزرگتر بودن. بابا می گفت خوب نیست که با بچه های بزرگتر از خودم بازی کنم و روی این موضوع خیلی تاکید داشت. نمی دونستم چرا. هر بار که توی کوچه بازی می کردم مامان طوری به سر و وضع کثیف من و لباس های خاکیم نگاه می کرد که از خودم بدم می اومد. احساس می کردم کار خیلی بدی کردم و پسر خیلی بدی هستم.

این بود که بازیهام بیشتر داخلی و به خصوص توی حیاط خونه مون بود. تیله زیاد داشتم و تنهایی خیلی باهاشون بازی می کردم. اون تیله های ساده برام از اسباب بازی های مدرن و رنگارنگ جذاب تر بودن. تیله ها بوی خاک و کوچه می دادن. بوی آزادی که من احساس می کردم مثل بچه های دیگه ندارم. دلم می خواست منم توی خاک و خل بازی کنم. دلم نمی خواست با بقیه بچه های توی کوچه که اسباب بازی های مدرن و گرون نداشتن فرق کنم.

بقالی رنگ و رو رفته ای که توی محله بود یه جور کامیون – تریلر های کوچک پلاستیکی ارزون می فروخت که هم خیلی کوچیک بودن و هم خیلی ساده. من بارها دیده بودم که بچه های توی کوچه با این کامیون ها بازی می کنن (در واقع باهاشون خاک حمل و نقل می کردن). با اسباب بازی های نو و شیک من نمی شد خاک حمل و نقل کرد. حتی اونا رو نمی شد توی کوچه برد. مامان و بابا به من اجازه نمی دادن. خودم هم دلیلش رو حس کرده بودم: اسباب بازی های من خیلی با اسباب بازی های متداول بچه های محله فرق داشتن. اما من برای اینکه بتونم گاهی بیرون از خونه بازی کنم، عاشق کامیون های پلاستیکی ارزون شده بودم. به نظرم خیلی جالب می اومدن. یادم هست بابا و مامان همیشه از اینکه من به این کامیون ها علاقه نشون می دادم ولی زیاد مجذوب اسباب بازی های مدرن خودم نبودم تعجب می کردن.

توی تموم دوران کودکیم و حتی بعدها همیشه احساس می کردم که با بچه های اطرافم فرق می کنم. بچه های اطرافم یا فقیر بودن، یا خانواده هاشون از نظر فرهنگی یا ظاهری با خانواده من خیلی فرق داشتن یا اینکه خیلی خشن بودن و نمی شد درست باهاشون بازی کرد. خلاصه همیشه این حس متفاوت بودن رو داشتم. احساس می کردم که این تفاوت عامل مهمی هست که نمی گذاره من باهاشون صمیمی بشم یا باعث می شه که اونا با من راحت نباشن.

این احساس اگر چه به تدریج کمتر شد اما هنوز هم با من هست. در این مورد بعدا بیشتر می نویسم.