شهریار قصه می گوید

من شهریار هستم. از کودکی به قصه و قصه شنیدن و قصه خواندن و قصه گفتن علاقه داشتم. در این وبلاگ هم قصد دارم قصه هایی درباره خودم بگویم. داستان‌گویی خودم را بی‌شباهت به داستان‌گویی‌های شهرزاد قصه‌گو نمی‌دانم. شهرزاد برای این‌که کشته نشود قصه می‌گفت و من (شهربار) برای این‌که جریان داشته باشم قصه می‌گویم.

اما داستان جالب شهرزاد و شهریار و قصه های هزار و یک شب را حتما شنیده اید:

یکی بود یکی نبود. شهریاری بود که همسری داشت. روزی شهریار متوجه شد که همسرش به او وفا دار نیست و به او خیانت کرده است. شهریار قسم خورد که هرگز به به هیچ زنی اعتماد نکند و تصمیم گرفت هر روز با زیباترین دوشیزه مملکتش عروسی کند و صبح روز بعد او را به دست جلاد بسپارد. این وضعیت سه سال تمام ادامه داشت تا اینکه روزی رسید که دیگر هیچ دوشیزه ای در شهر باقی نمانده بود. وزیر بزرگ دیگر نمی توانست عروس جدیدی برای شهریار بیابد.

شهرزاد، دختر شجاع وزیر برای پایان دادن به این کشتار به شهریار پیشنهاد کرد که او را به عنوان همسر بعدیش بر گزیند. وزیر با اندوه و تردید قبول کرد. شهرزاد در شب اول عروسی از شهریار اجازه خواست که داستانی برای او تعریف کند و شهریار قبول کرد. اما با دمیدن سپیده صبح داستان شهرزاد هنوز به پایان نرسیده بود. شهریار مجبور شد کشتن شهرزاد را یک شب به عقب بیاندازد چون مشتاق بود شب بعد ادامه داستان را بشنود. هربار که داستان شهرزاد به پایان می رسید، او بلافاصله داستان دیگری را شروع می کرد به گونه ای که هر بامداد شهریار را در اشتیاق شنیدن باقی داستان نگاه می داشت.

به این ترتیب شهرزاد هزار شب تمام برای شهریار قصه گفت و داستان های شهرزاد در هزار و یکمین شب به پایان رسید. اما شهریار که شیفته این عروس «یک شب» شده بود تصمیم گرفت فرمان خود را لغو کند و از کشتن شهرزاد چشم بپوشد. به این ترتیب شهرزاد به ملکه دیار شهریار تبدیل شد.

Advertisements