داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: ژوئیه, 2011

دوچرخه‌ای که دزدیده شد

توی آلبوم عکس دوران کودکی‌ام، عکس‌هایی هست که من، پسربچه‌ای چند ساله را سوار بر دوچرخه‌ای مجهز به چرخ‌های کوچک کمکی نشان می‌دهد. پس من از وقتی که خیلی کوچک بودم با دوچرخه آشنا بوده‌ام. اما سال‌های بعد وقتی که جنگ و بیماری ما را از کرمانشاه به تهران کشانید رابطه «من و دوچرخه» کمی بحرانی‌تر شد. تا مدتی دوچرخه‌ای نداشتم. اما بزرگ‌ترها مهربان بودند و دقیقا یادم نیست از چه وقت برای من دوچرخه گرفتند (شاید هم همان دوچرخه دوران کودکی بود که از کرمانشاه آوردند). یک دوچرخهٔ کودکانه (و نه نوجوانانه) قرمز رنگ بود در ابعاد نسبتا کوچک. من زیاد سوارش نمی‌شدم، اما بودنش به هر حال خوب بود.

آن‌روزها خالهٔ کوچکم مجرد بود و با ما در منزل مادربزرگ زندگی می‌کرد. روز عروسی خاله‌ام که قرار بود در منزل برگزار شود خانه شلوغ و در هم بود و بزرگ‌ترها مشغول‌تر از آنی بودند که بتوانند یا بخواهند به من گیر بدهند. این بود که من از فرصت نهایت استفاده را بردم و زدم توی کوچه. دوچرخه را هم بردم. گله‌ای بودیم از بچه‌های بیکار که نمی‌دانستیم وقت مفت تعطیلات تابستان را چطور بکشیم. از این سوی کوچه به آن سوی کوچه و از این محله به محله‌ای دیگر پلاس بودیم. چند ساعتی هم کنار کانال فاضلاب شهری (آبشوران به قول کرمانشاهی‌ها یا رودخونه به قول بچه‌های آن دوران) که از پشت محلهٔ ما می‌گذشت و آن روزها سرباز بود جمع شدیم. دقیقا یادم نیست چکار کردیم اما هر چه بود موقع برگشتن به خانه طرف‌های عصر من دوچرخه را فراموش کردم با خودم بیاورم و همان‌جا جا گذاشتم.

شب عروسی بود و سر همه و من گرم خوردن و دویدن و بازی کردن با بچه‌های مهمان و حتی بزرگ‌ترها بود. تنها چیزی که یادم نبود دوچرخه بود که جا گذاشته بودم. چند ساعت بعد که یادم افتاد با نگرانی و دلهره به سمت رودخانه دویدم در حالی که خداخدا می‌کردم دوچرخه هنوز آن‌جا باشد. جایی که آخرین بار بازی کرده بودیم پشت تپه‌ای از خاک و سنگ بود و امیدوارم بودم شاید کسی دوچرخه را ندیده باشد و هنوز سرجایش باشد. اما ته دلم می‌دانستم که نیست و حتما کسی آن‌را برداشته. نگرانی‌ام به جا بود. دوچرخه را برده بودند.

با ناراحتی و استرس و نگرانی به خانه برگشتم. به هیچ‌کس چیزی نگفتم. چون می‌دانستم اگر بگویم سرزنشم خواهند کرد. حوصله غر و دعواهایشان را نداشتم. وقتی سر موضوعات کوچک کلی بهم سرکوفت می‌زدندو گیر می‌دادند تصورش را بکنید اگر می‌فهمیدند دوچرخه گم شده چه می‌کردند. اهل کتک زدن و این‌ها نبودند … اصلا. اما این زبان‌شان نابود می‌کرد مرا. مدام سرکوفت می‌زدند و یکی دو نفر هم نبودند. بابا خوب بود و حامی من بود معمولا. اما بقیه تقریبا از دم سرکوفت بزن بودند. درست است که آن‌ها هم در عمل حامی من بودند اما من آن موقع‌ها کاری به این کارها نداشتم و چیزی که برایم بود این بود که بزرگ‌تر ها سرکوفت نزنند، غر نزنند…

بگذریم. پیش خودم گفتم صدایش را در نمی‌آورم و فاجعه را تا حد امکان به عقب می‌اندازم. اما خوب واضح بود که نمی‌شد نبودن دوچرخه را زیاد پنهان کرد. وقتی که فهمیدند واکنش‌ها تقریبا همانی بود که انتظارش را داشتم. دست و پا چلفتی… بی‌عرضه… بلد نیستی وسایلت را نگهداری کنی…ببین این بچه‌های تهرانی چقدر زرنگند، حواسشان به همه‌چیزشان هست…

بعدها بابا (یا دائی دقیقا یادم نیست) برایم یک دوچرخهٔ دیگر خرید. این یکی کمک‌فنر داشت و اسپورت بود و خیلی خیلی حال می‌داد. زردرنگ بود و وقتی سوارش می‌شدم احساس می‌کردم سوار موتور شده‌ام. چیز عالی‌ای بود و غم و غصهٔ گم یا دزدیده شدن دوچرخه را پاک کرد. دوچرخه را تا سال‌ها بعد داشتم ولی هر وقت سوارش می‌شدم صدایی درونی به من می‌گفت: «بی‌عرضه مواظب باش این‌یکی رو گم نکنی!».

شاید خیلی از آن به اصطلاح بزرگ‌ترهای دلسوزی که آن حرف‌ها را به من زدند امروز موضوع کاملا از یادشان رفته باشد. اما من یادم نرفته. تک تک آن جمله‌ها و تحقیرهایشان یادم هست. مگر من دشمن شما بودم؟ چرا باید یک بچه نه یا ده ساله احساس «بد بودن» داشته باشد؟ احساس بد بودن دائمی. احساس ضعیف بودن. احساس دست و پا چلفتی بودن. احساس ناتوان بودن. احساسی که در درجهٔ اول از طرف همان‌ عالیجنابان «بزرگ‌تر» در او ایجاد شده باشد.

یک نفر آمد و دوچرخه‌ام را که کنار رودخانه جا گذاشته بودم برداشت و رفت و به عبارتی دزدید. خسارتی که راحت جبران شد و چند وقت بعد یک صاحب یک دوچرخهٔ دیگر شدم. بعد چند نفر آمدند و زدند و آسایش و خیال و اعتماد به نفس مرا داغان کردند و از آن روز به بعد تا مدت‌های مدید هرگز با آسایش و اعتماد به نفس و احساس خوب سوار دوچرخه نشدم.

یک دوچرخه مگر چقدر ارزش داشت؟

Advertisements

مدرسه و دسته‌های صبح و بعد از ظهر

سال‌های اول تا چهارم دبستان ما در محلهٔ نارمک تهران زندگی می‌کردیم. با توجه به جمعیت زیاد بچه‌ها، سیستم مدرسه شهید دستغیب (که قبلا درباره‌اش نوشته‌ام) و خیلی از مدرسه‌های دیگر داخل شهر به این صورت بود که کلاس‌ها را به دو دستهٔ صبح و بعد از ظهر تقسیم کرده بودند. صبح‌ها از ساعت هفت بود تا دوازده و بعد از ظهرها از دوازده و نیم تا پنج و نیم.

من هیچ وقت به صبح زود بیدار شدن علاقه نداشتم. شاید هم موضوع ژنتیکی باشد و اصلا دست من نبوده نباشد. به هر حال دستهٔ صبح این بدی را داشت که باید صبح زود از خواب بیدار می‌شدم. اما در عوض باصفاتر بود. صبح‌ها خانه برو و بیا داشت. بزرگ‌ترها بیدار می‌شدند و سفرهٔ صبحانه برپا می‌شد. صدای قل‌قل کتری و عطر چای خانه را پر می‌کرد و چای شیرین و نان لواش داغ تازه (که مامان‌بزرگ یا بابا می‌خریدند) با پنیر کلی می‌چسبید. همان موقع‌ها پدربزرگ هم رادیوی آنالوگ پر از نویزش را روشن می‌کرد و مشغول گوش کردن آخرین خبرها از صدای آمریکا می‌شد. دستهٔ صبح بودن یک خوبی دیگر هم داشت و آن این‌که وقتی از مدرسه بر می‌گشتم تازه ساعت دوازه و نیم بود و تمام بعد از ظهر و غروب را داشتم که به درس و مشق‌ها برسم و معمولا شب‌ها قشنگ آزاد بودم که تلویزیون تماشا کنم یا پای صبحت بزرگ‌ترها بنشینم. اگر هم مشق‌هایم کم می‌بود می‌توانستم بروم با بچه‌های همسایه بازی کنم و خیالم راحت باشد که تازه کلی وقت هم در غروب خواهم داشت و به خاطر همین عذاب وجدان نداشته باشم و بی‌استرس از بازی لذت ببرم. البته دستهٔ صبح بودن همان بدی منحصر به فرد و مهم «صبح زود از خواب بیدار شدن» را داشت اما به تجربه به این نتیجه رسیده بودم که خوبی‌هایش به بدی‌هایش می‌ارزد. این را هم بگویم که زمستان‌ها صبح‌های زود واقعا مدرسه رفتن کار چرندی بود. به خصوص اگر باران یا برف هم می‌بارید. بگذریم.

دستهٔ بعد از ظهر اما چیز چرند غریبی بود. آن‌قدر که هر چه از بدی‌هایش بگویم کم گفته‌ام. اولین بدی‌اش این بود که ساعت تعطیل شدن‌مان طوری بود که به برنامه کودک نمی‌رسیدیم. برنامه کودک در آن روزگار بهترین و هیجان‌انگیزترین سرگرمی‌ای بود که یک کودک جنگزدهٔ بینوا که از پادگان مدرسه برمی‌گشت می‌توانست داشته باشد. اما ساعت پنج بعد از ظهر شروع می‌شد و تا شش ادامه داشت. آخرین برنامه هم معمولا نشان دادن نقاشی‌های بچه‌ها بود که فرستاده بودند و خانم مجری با حوصله دانه به دانه اسم‌ها را می‌خواند و زورکی هم از هر کدام یک تعریفی می‌کرد. مثلا می‌گفت فلانی از شهسوار که به به چه خانه زیبایی کشیده… خلاصه وقت‌هایی که من دستهٔ بعد از ظهر بودم تا می‌رسیدم خانه دیگر چند دقیقه بیشتر از برنامه کودک نمانده بود که معمولا آن چند دقیقهٔ آخر هم همین برنامه چرند نقاشی‌بینی بود. من به خصوص روزهای یکشنبه (اگر درست خاطرم باشد) که کارتون سریالی پینوکیو پخش می‌شد خیلی دوست داشتم به موقع به خانه برسم اما بیشتر وقت‌ها فقط به چند دقیقه آخرش می‌رسیدم و با حسرت همان را تماشا می‌کردم تا تمام شود. هوا که زود تاریک می‌شد دیگر بازی توی کوچه با بچه‌های همسایه هم عملی نبود و بزرگ‌ترها هم غر می‌زدند و این بود که بعد از کارتون که خانه کم‌کم شلوغ می‌شد دیگر قید بیرون رفتن را می‌زدم و می‌نشستم پای صحبت بزرگ‌ترها دربارهٔ وقایع روز و سیاست و اجناس کوپنی و غیره. خلاصه غیرممکن بود که بشود درس خواند. تا آخر شب بیدار می‌نشستم پا به پای بزرگ‌ترها (و بلکه معمولا دیرتر) و بعد هم که به زور می‌خوابیدم صبح مجبور نبودم زود بیدار شوم. طرف‌های ساعت نه که بیدار می‌شدم تا صبحانه‌ بخورم بزرگ‌ترها صبحانه‌شان را خورده بودند و خانه سوت و کور بود و مادربزرگ یا مامان (که به خاطر بیماری خانه‌نشین بود) معمولا کاری یا خریدی داشتند که «زود صبحونه‌تو بخور برو ماست بخر». صبحانه هم تنهایی زیاد نمی‌چسبید و چای مانده بود و تازه نبود و نان هم داغ نبود و به قول بزرگ‌ترها «بیات» شده بود. من که هنوز مشق‌هایم مانده بود یا باید با اضطراب می‌رفتم خرید می‌کردم یا این‌که به آن‌ها می‌گفتم مشق دارم و نمی‌روم و آن‌وقت آتش‌بار سرکوفت را تحمل کنم که «تو هیچ وقت درست درس نمی‌خوانی و دیشب چرا ننوشتی و اصلا تو کی می‌خوای آدم بشی و …». بازی با بچه‌های همسایه هم نه این‌که نشود اما خوب دیگر خیلی محدود بود. اولا زمان اندکی به مدرسه مانده بود و استرس داشتیم و تصور ساعت‌های مزخرف مدرسه که پیش رویمان بود باعث می‌شد لذت نبریم و ثانیا مشق‌ها معمولا تا آخرین دقیقه قبل از رفتن به مدرسه طول می‌کشید و وقتی برای بازی نمی‌ماند. طرف‌های ظهر با هزار استرس ناهاری می‌خوردم و به سمت مدرسه‌ راه می‌افتادم. اما کلاس‌های بعد از ظهر کسل کننده و خواب‌آور بودند و تا غروب بیدار ماندن در آن فضای مزخرف هنری می‌خواست که من نداشتم.

ما معمولا یک هفته دستهٔ صبح بودیم و یک هفته دستهٔ بعد از ظهر. این کار را کرده بودند که عدالت برقرار شود و انصافا دستشان درد نکند. اما پیش می‌آمد که تمام سال صبح یا بعد از ظهر باشیم. خلاصه کنم: دستهٔ صبح یادآور صبح زود از خواب بیدار شدن، موفقیت، بزرگی، وقت کافی، بعد از ظهرهای خلوت و عالی در منزل، برنامه کودک، شب‌نشینی بدون عذاب وجدان با بزرگ‌ترها بود و دستهٔ بعد از ظهر یادآور دیر از خواب بیدار شدن، تنبلی، خانه سوت و کور،‌ خریدهای زورکی خانه، دیر رسیدن، کارتون‌های از دست رفته، شب‌نشینی توام با عذاب وجدان (چرا که مشق‌ها را شب بنویسم بهتر است)، صبح‌های کوتاه و …

بازگشت شهریار

از آخرین باری که شهریار در این‌جا قصه گفت مدت‌ها می‌گذرد. اما حالا بعد از حدود سه سال، شهریار دوباره تصمیم گرفته برای شهرزاد قصه تعریف کند. دلیلش چیست؟ اجازه دهید بعدا برایتان تعریف می‌کنم. فعلن اجازه دهید همه از این‌که شهریار سکوت چندین ساله‌اش را شکسته خوشحال باشیم. من که خوشحالم.