داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: نوامبر, 2007

گدای مقدس

ما برای مدتی پیش پدربزرگ و مادربزرگم در میدانِ یکم نارمک زندگی کردیم. تحت تاثیر آموزش‌های اخلاقی معلمان دینی در مدرسه و همینطور حرف‌های جسته و گریخته‌ای که از بزرگترها شنیده بودم به این نتیجه رسیده بودم که کمک کردن به فقرا و مردم نیازمند کار خوبی است و صواب زیادی دارد. به خصوص وقتی در خیابان یا کوچه فردی را می‌دیدم که مشغول تکدی‌گری یا به زبان ساده «گدایی» است احساس می‌کردم که کمک کردن به او واجب و از کارهای خیلی خوب می‌باشد.

از میان گداهایی که در طول آن دوران مورد توجه من قرار داشتند، یکی مردی بود که گاه‌گداری درب خانه‌مان را می‌زد. لباس ژنده و کثیفی به تن داشت و به سختی می‌شد از میان انبوه ریش آلوده، صورتش را تشخیص داد. بوی بدی هم می‌داد. در روایات مذهبی کتاب دینی مدرسه خوانده بودم که بزرگان اسلام از فقرا و بیچارگان رو نمی‌گرداندند و از آن‌ها دوری نمی‌کردند. من هم به نوبه خود سعی می‌کردم از بوی بد آن بینوا فرار نکنم و تا آن‌جا که امکان داشت به او نزدیک می‌شدم. چون معمولا طرف‌های ظهر می‌آمد به جای پول به او غذا می‌دادیم. مادربزرگ از این‌که توی ظرف‌های خانه به او غذا بدهیم چندان راضی نبود چون احساس می‌کرد شاید او بیماری مسری داشته باشد و خانه را آلوده کند. اما من گوشم بدهکار نبود و اصرار داشتم که حتما توی همان ظرف‌هایی که خودمان غذا می‌خوریم باید به او هم غذا بدهیم. غذا را خودم برایش می‌بردم و آب و قاشق و چنگال و خلاصه همه چیز تمام و تکمیل تنها فرقش این بود که کنار درب خانه توی کوچه غذا می‌خورد و با ما سر سفره نمی‌نشست.

گدای دیگری که توی ذهنم مانده است، پیرمردی بود با ریش سپید بلند که توی مسیر خانه به مدرسه می‌دیدمش. عادت داشت که روی گلیمی که گوشه پیاده‌رو پهن کرده بود بنشیند و تسبیح بیاندازد. یک کاسه حلبی هم جلویش بود و مردم توی آن پول می‌انداختند. این یکی گدا ظاهری تمیز و مرتب داشت و به نظرم شخصی دارای تقدس می‌رسید و در یک کلام «گدای مقدسی» بود. گاه احساس می‌کردم شاید او گدا نیست و در لباس مبدل آن‌جا نشسته است که رفتار مردم را زیر نظر بگیرد. به نظرم می‌رسید شاید او از طرف خدا مامور است چیزهایی را ببیند و تعریف کند و این داستان گدایی فقط ظاهر ماجراست.

آن روزها من پول تو جیبی‌ام را به صورت روزانه دریافت می‌کردم. فکر می‌کنم هر روز 20 ریال به من می‌دادند. بستنی یخی 10 ریال بود. کیک‌های مزخرفی هم که زنگ‌های تفریحی توی مدرسه می‌فروختند 10 ریال بود. با خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگر نیمی از پول توجیبی روزانه‌ام را به آن گدای مقدس بدهم منصفانه خواهد بود. هم به یک فقیر و نیازمند کمک کرده بودم و هم می‌توانستم با 10 ریال باقی‌مانده کیک یا بستنی بخورم. حساب و کتابم تکمیل بود. هم دنیا را داشتم و هم آخرت را. فکر می‌کنم فکر همه چیز را کرده بودم!

روزها و سال‌ها گذشت و کم‌کم فهمیدم که روزگار شخصیت‌های دیگری هم برای عرضه کردن به من دارد. «گدای مقدس» را که همان اول به من معرفی کرده بود. بعدها با «قدیسانِ گدا»، «گداهایِ ثروتمند»، «ثروتمندانِ مقدس» و انواع و اقسام گدا و مقدس دیگر آشنا شدم. روزگاری بود این روزگار سال‌های اخیر من…

راز سنگ‌های آتش‌زنه

بابا برایم تعریف کرده بود که انسان‌های اولیه چطور به کمک «سنگ‌های آتش‌زنه» آتش روشن ‌کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگ‌های «آتش‌زنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور ماده‌ای که به راحتی مشتعل می‌شود آتش درست کرد. این داستان مرا عاشق سنگ‌های آتش‌زنه کرده بود. به نظرم می‌رسید این سنگ‌ها حاوی «اسراری» هستند که آن‌ها را از همه سنگ‌های دیگر متمایز می‌کند. سنگی که بتواند از خود آتش تولید کند مسلما اسرارآمیز و هیجان‌انگیز است. این‌طور نیست؟

بابا همیشه کوه می‌رفت و برایم سنگ‌های چخماق می‌آورد. سنگ‌های چخماق سفید بودند و شبیه مرمر و معمولا هم کوچک. اما بابا زمین‌شناس بود و گاه از میان رگه‌های پنهان سنگ‌ها تکه‌های درشتی پیدا می‌کرد. سنگ‌های آتش‌زنه کاملا از سنگ‌های دیگر متمایز بودند! برای اطمینان از اصالت سنگ‌آتش‌زنه کافی بود ‌دو تا از آن‌ها را در تاریکی محکم به هم بمالم.‌ سنگ‌ها جرقه‌های زیبایی می‌زدند و بعد هم بوی گوگردی مخصوصی می‌گرفتند. بابا به من گفته بود این سنگ‌ها از نوع سنگ‌های «آذرین» هستند یعنی سنگ‌هایی که در اثر فعالیت‌های آتش‌فشانی به سطح زمین آمده‌اند. این سنگ‌ها حاوی کانی‌های ویژه‌ای بودند و وقتی آن‌ها را به هم می‌مالیدم ذرات این کانی‌ها از آن‌ها جدا شده و ترکیب آن‌ها با اکسیژن هوا به تولید جرقه منجر می‌شد.

من عاشق سنگ‌های آتش‌زنه بودم. آن‌ها دارایی‌های خاص من بودند. در کنار« آهن‌ربا»ها و «سنگ‌واره‌»هایم (همان «فسیل»)‌، شاید بیشتر از همه سنگ‌های چخماقم را دوست داشتم. آرزویم این بود که روزی بتوانم مثل آدم‌های اولیه به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. اما هیچ‌گاه موفق نمی‌شدم. بابا می‌گفت آتش روشن کردن با سنگ چخماق کار ساده‌ای نیست. باید موادی که زود مشتعل شوند داشته باشم و من چنین موادی نداشتم. اما همیشه وقتی چند سنگ چخماق جدید می‌یافتم شانس خودم را آزمایش می‌کردم. با خودم می‌گفتم شاید این سنگ‌ها جرقه‌های بزرگتری تولید کنند، شاید بتوانم با آن‌ها آتش واقعی روشن کنم! فکر می‌کردم اگر روزی بتوانم سنگ‌های آتش‌زنه خیلی خیلی بزرگی پیدا کنم حتما خواهم توانست با آنها آتش روشن کنم! اما سنگ‌های خیلی خیلی بزرگ هیچ‌وقت پیدا نشدند!

کم‌کم خودم یاد گرفتم سنگ چخماق پیدا کنم. هر بار که بابا مرا با خود کوه می‌برد کلی سنگ چخماق جمع می‌کردم. سنگ‌هایی که من پیدا می‌کردم ریز و به دردنخور بودند اما جرقه می‌زدند و زرادخانه آتش‌زنه‌ام را گسترش می‌دادند. از میان دوستان کودکیم اگر واقعا از کسی خوشم می‌آمد دو تا سنگ کوچک آتش‌زنه به او هدیه می‌دادم و با هیجان نشانش می‌دادم که چطور می‌شود با آن‌ها جرقه‌های هیجان‌انگیز و زیبا تولید کرد! (البته اگر واقعا از طرف خوشم می‌آمد. می‌دانید سنگ آتش‌زنه چیزی نبود که من به این راحتی‌ها به هر کسی بدهم!).

سال‌ها طول کشید که کم‌کم از روشن کردن آتش به کمک سنگ‌های آتش‌زنه دلسرد شدم و به کبریت روی آوردم. این تنها آرزویی نبود که بعد از گذشت چند سال از آن دست کشیدم.

به هر حال الان می‌دانم راز سنگ‌های آتش‌زنه چه بود. می‌توانید حدس بزنید؟

راز سنگ‌های آتش‌زنه در نگاهی بود که من به آن‌ها داشتم. سنگ‌های آتش‌زنه برای من سرچشمه «تخیل» و «آرزو» بودند. آرزو داشتم بتوانم به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. همانطور که خودم را در تخیلم یک انسان اولیه فرض می‌کردم که می‌خواهد گوشت شکار را روی آتش کباب کند و یا خودش را در سرمای زمستان گرم کند، سنگ‌ها برایم فراتر از سنگ‌های معمولی می‌رفتند. روزی که برای من سنگ‌های آتش‌زنه دیگر وسیله روشن‌کردن آتش نبودند، تبدیل به سنگ‌های معمولی و بی‌ارزشی شدند مانند میلیون‌ها سنگ دیگر که همه جا یافت می‌شود و ارزشی برایم ندارند.

درخشش اسرارآمیز سنگ‌های آتش‌زنه با پایان یافتن «دوران آرزو و تخیل» برای همیشه رنگ باخت. «سنگ‌آتش‌زنه» جای خود را به «کبریت»، «کودکی» جایش را به «بزرگسالی» و « آرزو و تخیل» جایشان را به «واقع‌گرایی و منطق خشک» یک انسان بزرگسال دادند.