خسته نیستم، گوش‌ماهی جمع می‌کنم!

بابا عادت کوه رفتن هفتگی‌اش را از سال‌های قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله که بودم گاه بابا من را نیز همراه با عموها یا دوستانش به کوه می‌برد. کوه رفتن با بابا خیلی خوب بود. تمام مسیر برایم حرف می‌زد. کانی‌های مختلف را برایم از لحاظ زمین‌شناختی توضیح می‌داد و سنگ چخماق برایم پیدا می‌کرد. همینطور فسیل یا سنگواره. روزهای بهاری کوه‌های اطراف کرمانشاه طبیعت زیبا و با طراوتی داشت. بعد از باران لابه‌لای برگ‌ها حلزون‌های کوچک بیرون می‌آمدند و در سطح مرطوب و خنک برگ‌ها کیف می‌کردند.

طبیعتا من همه مسیر را نمی‌توانستم پیاده بروم. پاهای کوچکم زود خسته می‌شد و دلم می‌خواست بنشینم. اما از طرف دیگر مغرور بودم و دلم نمی‌خواست اعتراف کنم خسته هستم. دلم می‌خواست بابا یا عموهایم خودشان بفهمند که خسته هستم و مرا روی شانه‌هایشان بگذارند. این بود که به یک روش موثر دست یاقته بودم. وقتی خسته می‌شدم جایی می‌نشستم و خودم را مشغول بازی با حلزون‌ها یا خانه‌هایشان که من به عنوان گوش‌ماهی می‌شناختم نشان می‌دادم. بابا یا یکی از عموها که می‌دید من عقب مانده‌ام می‌پرسید آیا خسته شده‌ام؟

من بدون این‌که سرم را بلند کنم می‌گفتم: «نه خسته نشده‌ام. دارم گوش‌ماهی‌ جمع می‌کنم!»

البته بعد از مدت کوتاهی نقشه‌ام می‌گرفت و باقی مسیر را روی شانه‌های نرم بابا یا عمو طی می‌کردم. یکی از لذت‌بخش ترین تجربه‌های زندگی یک کودک کوهنوردی روی دوش یک بزرگتر است. باور کنید. از آن بالا همه کوه‌ها و دره‌ها را می‌دیدم و همینطور که بابا از کوه بالا می‌رفت از تکان‌هایی که در اثر عبور از سنگ‌ها می‌خورد، کیف می‌کردم. پاهایم که در اثر کوه‌پیمایی خسته شده بودند، آرام آرام نرم و سبک می‌شدند و چشمهایم سنگین و سنگین‌تر. مدتی نمی‌گذشت که همانجا روی شانه‌های بابا خوابم می‌برد و باقی مسیر را در گهواره‌ای که آرام آرام تکان می‌خورد طی می‌کردم.

به شما گفته بودم که بابا قهرمان من بود. اصلا خسته نمی‌شد! اصلا قر نمی‌زد. مدام داستان تعریف می‌کرد و با دوستان و همراهان خوش و بش می‌کرد و از کوه و طبیعت می‌گفت. کاش می‌شد باز هم روی دوش بابا کوه بروم!

Advertisements