دروازه طلایی دبیرستان البرز

بدست شهریار قصه گو

سال سوم راهنمایی که تمام شد موضوع دبیرستان من تبدیل شد به مهمترین موضوع مورد بحث خانواده. این‌که من در کدام دبیرستان درس بخوانم می‌توانست در سرنوشت و آینده من تاثیر بسزایی داشته‌باشد. به خصوص بابا و مامان تاکید داشتند که من حتما باید در دبیرستان البرز درس بخوانم. علت علاقه شدید بابا و مامان به دبیرستان البرز برایم دقیقا روشن نبود.

اسم دبیرستان البرز را من قبلا چند بار شنیده‌بودم ولی چندان آشنایی با آن نداشتم. اما در طول چند هفته و در تابستان همان سال آنقدر از دوست و آشنا و همسایه و خانواده در وصف آن شنیدم که مطمئن شدم که اولا این دبیرستان همان دروازه طلایی موفقیت و خوشبختی است و ثانیا من هرگز نمی‌توانم از پس رقابت سنگین متقاضیان ورود به آن برآیم. علت این‌که مطمئن بودم نمی‌توانم وارد البرز شوم هم تاکید زیاد اطرفیان بر عظمت و شکوه دبیرستان البرز بود.  بابا طوری از این دبیرستان صحبت می‌کرد و آن‌را کالج البرز خطاب می‌کرد و ار دکتر مجتهدی می‌گفت و از شخصیت‌های برجسته‌ای که در این مدرسه درس خوانده بودند تعریف می‌کرد که اعتماد به نفس من را کاملا متلاشی کرده بود.

دورانی که من سال پنجم دبستان بودم با این‌که توانسته بودم رتبه اول را در امتحانات نهایی منطقه یک استان تهران کسب کنم اما از ورود به مدرسه تیزهوشان (همان علامه حلی خودمان) باز مانده بودم. علتش هم این بود که بابا و مامان اصولا از وجود چنین سیستمی بی اطلاع بودند و ما اصولا هیچ ثبت‌نام یا درخواستی برای آن نکرده بودیم. در واقع در آن روزگار ما در یک نقطه آرام و دورافتاده و خوشبخت به نام لتیان زندگی می‌کردیم و غافل از جار و جنجال‌های تهران بودیم. بابا و مامان احساس می‌کردند که اگر من را در امتحانات ورودی تیزهوشان ثبت‌نام کرده بودند من حتما قبول شده بودم. سر این موضوع احساس گناه می‌کردند و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند و خودشان را سرزنش می‌کردند. به همین دلیل اصرار داشتند که من حتما برای دبیرستان به البرز بروم تا دست‌کم برای کنکور زیاد از بچه‌های دیگر عقب نباشم. به اعتقاد آن‌ها ورود من به البرز می‌توانست عقب افتادگی من را از نظر درسی از بر و بچه‌های درس‌خوان مدارس دیگر جبران کند.

روزی که امتحان ورودی البرز را دادم یک روز بسیار گرم تابستانی بود. صبح زود چند ساعت قبل از امتحان بابا مرا به مدرسه رساند. فضای مدرسه البرز با آن ساختمان‌های قدیمی بزرگ و فضای دلباز پر از دار و درخت عجیب مرا تحت تاثیر قرار داده بود. بعد از دیدن آن همه درخت و محوطه‌های بزرگ که ساعت‌ها طول می‌کشید که بخواهی همه گوشه‌هایش را بگردی باورم شده بود که حرف‌های بابا درست بوده و اینجا همان دروازه دست نیافتنی موفقیت است. جایی که من هرگز از آن عبور نخواهم کرد. باورم نمی‌شد این‌جا فقط یک مدرسه باشد. کوچکترین و برهوت‌ترین قسمت این مدرسه از تمام مدرسه‌هایی که من قبلا دیده بودم دلبازتر و درندشت‌تر بود. تصور من از مدرسه یک زندان بزرگ با دیوارهای سیاه و سیم خاردار کشیده، حیاط کوچک بدون درخت، کلاس‌های تاریک و نیمکت‌های کوچکی که توش جا نمی‌شدم بود. اما البرز روشن بود و کلاس‌های بزرگ داشت و نیمکت‌های عظیم و جا دار. گل و درخت و سبزه در همه جایش به چشم می‌خورد و تا دلت بخواهد جای بازی و شیطنت بود!

امتحان در یک سالن خیلی بزرگ و خنک برگزار شد. فکر کنم 3 یا 4 ساعت هم طول کشید. من با یکی از بچه‌های اکباتان با هم بودیم. بعد از امتحان پیاده تا میدان انقلاب برگشتیم و من با اضطراب و نگرانی به صحبت‌های دسته‌های بچه‌ها که از کنارمان در پیاده‌رو می ‌گذشتند و در مورد امتحان و سئوالات حرف می‌زدند گوش می‌دادم. به هر کسی که نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، این را نگاه کن. این از بچه‌های زرنگ تهران است و مثل من گوشه لتیان یا در یک مدرسه بی‌خود در حاشیه شهر درس نخوانده. او حتما وارد البرز می‌شود و من باز باید در آن زندان‌های شلوغ درس بخوانم.

تا هفته بعد که نتایج آزمون ورودی البرز را دادند، دل توی دلم نبود. از یک‌سو مطمئن بودم که قبول نمی‌شوم و البرز جای من نیست. از سوی دیگر انسان است و امید. به خودم می‌گفتم خیلی هم بد نبود، سئوالات را خوب زدم، شاید قبول شوم!

ولی من قبول شدم. در مدرسه رویایی البرز چهار سال را سپری کردم (زمان ما دبیرستان چهار سال بود – نظام قدیم) و ماجراهایی بر من گذشت که پر از شیرینی و تلخی بود. جالب این‌جاست که الان فقط شیرینی‌هایش توی ذهنم مانده و به سختی می‌توانم خاطره تلخی از دوران البرز به یاد بیاورم. البرز، به هیچ وجه آن البرزی که بابا می‌گفت، البرز مجتهدی نبود. اما باز هم البرز بود. مدرسه‌ای که هنوز ریشه داشت و این را هر روز که از زیر سر در قدیمی‌اش می‌گذشتم و از میان درخت‌ها و کنار حوض پر از ماهی‌های سرخش عبور می‌کردم احساس می‌کردم. به خودم می‌گویم، البرز شاید واقعا همان دروازه طلایی بود که بابا توصیف کرده بود. کسی چه می‌داند، شاید اگر من آن روز گرم تابستانی در آزمون البرز قبول نشده بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود.

Advertisements