داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: اوت, 2007

دروازه طلایی دبیرستان البرز

سال سوم راهنمایی که تمام شد موضوع دبیرستان من تبدیل شد به مهمترین موضوع مورد بحث خانواده. این‌که من در کدام دبیرستان درس بخوانم می‌توانست در سرنوشت و آینده من تاثیر بسزایی داشته‌باشد. به خصوص بابا و مامان تاکید داشتند که من حتما باید در دبیرستان البرز درس بخوانم. علت علاقه شدید بابا و مامان به دبیرستان البرز برایم دقیقا روشن نبود.

اسم دبیرستان البرز را من قبلا چند بار شنیده‌بودم ولی چندان آشنایی با آن نداشتم. اما در طول چند هفته و در تابستان همان سال آنقدر از دوست و آشنا و همسایه و خانواده در وصف آن شنیدم که مطمئن شدم که اولا این دبیرستان همان دروازه طلایی موفقیت و خوشبختی است و ثانیا من هرگز نمی‌توانم از پس رقابت سنگین متقاضیان ورود به آن برآیم. علت این‌که مطمئن بودم نمی‌توانم وارد البرز شوم هم تاکید زیاد اطرفیان بر عظمت و شکوه دبیرستان البرز بود.  بابا طوری از این دبیرستان صحبت می‌کرد و آن‌را کالج البرز خطاب می‌کرد و ار دکتر مجتهدی می‌گفت و از شخصیت‌های برجسته‌ای که در این مدرسه درس خوانده بودند تعریف می‌کرد که اعتماد به نفس من را کاملا متلاشی کرده بود.

دورانی که من سال پنجم دبستان بودم با این‌که توانسته بودم رتبه اول را در امتحانات نهایی منطقه یک استان تهران کسب کنم اما از ورود به مدرسه تیزهوشان (همان علامه حلی خودمان) باز مانده بودم. علتش هم این بود که بابا و مامان اصولا از وجود چنین سیستمی بی اطلاع بودند و ما اصولا هیچ ثبت‌نام یا درخواستی برای آن نکرده بودیم. در واقع در آن روزگار ما در یک نقطه آرام و دورافتاده و خوشبخت به نام لتیان زندگی می‌کردیم و غافل از جار و جنجال‌های تهران بودیم. بابا و مامان احساس می‌کردند که اگر من را در امتحانات ورودی تیزهوشان ثبت‌نام کرده بودند من حتما قبول شده بودم. سر این موضوع احساس گناه می‌کردند و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند و خودشان را سرزنش می‌کردند. به همین دلیل اصرار داشتند که من حتما برای دبیرستان به البرز بروم تا دست‌کم برای کنکور زیاد از بچه‌های دیگر عقب نباشم. به اعتقاد آن‌ها ورود من به البرز می‌توانست عقب افتادگی من را از نظر درسی از بر و بچه‌های درس‌خوان مدارس دیگر جبران کند.

روزی که امتحان ورودی البرز را دادم یک روز بسیار گرم تابستانی بود. صبح زود چند ساعت قبل از امتحان بابا مرا به مدرسه رساند. فضای مدرسه البرز با آن ساختمان‌های قدیمی بزرگ و فضای دلباز پر از دار و درخت عجیب مرا تحت تاثیر قرار داده بود. بعد از دیدن آن همه درخت و محوطه‌های بزرگ که ساعت‌ها طول می‌کشید که بخواهی همه گوشه‌هایش را بگردی باورم شده بود که حرف‌های بابا درست بوده و اینجا همان دروازه دست نیافتنی موفقیت است. جایی که من هرگز از آن عبور نخواهم کرد. باورم نمی‌شد این‌جا فقط یک مدرسه باشد. کوچکترین و برهوت‌ترین قسمت این مدرسه از تمام مدرسه‌هایی که من قبلا دیده بودم دلبازتر و درندشت‌تر بود. تصور من از مدرسه یک زندان بزرگ با دیوارهای سیاه و سیم خاردار کشیده، حیاط کوچک بدون درخت، کلاس‌های تاریک و نیمکت‌های کوچکی که توش جا نمی‌شدم بود. اما البرز روشن بود و کلاس‌های بزرگ داشت و نیمکت‌های عظیم و جا دار. گل و درخت و سبزه در همه جایش به چشم می‌خورد و تا دلت بخواهد جای بازی و شیطنت بود!

امتحان در یک سالن خیلی بزرگ و خنک برگزار شد. فکر کنم 3 یا 4 ساعت هم طول کشید. من با یکی از بچه‌های اکباتان با هم بودیم. بعد از امتحان پیاده تا میدان انقلاب برگشتیم و من با اضطراب و نگرانی به صحبت‌های دسته‌های بچه‌ها که از کنارمان در پیاده‌رو می ‌گذشتند و در مورد امتحان و سئوالات حرف می‌زدند گوش می‌دادم. به هر کسی که نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، این را نگاه کن. این از بچه‌های زرنگ تهران است و مثل من گوشه لتیان یا در یک مدرسه بی‌خود در حاشیه شهر درس نخوانده. او حتما وارد البرز می‌شود و من باز باید در آن زندان‌های شلوغ درس بخوانم.

تا هفته بعد که نتایج آزمون ورودی البرز را دادند، دل توی دلم نبود. از یک‌سو مطمئن بودم که قبول نمی‌شوم و البرز جای من نیست. از سوی دیگر انسان است و امید. به خودم می‌گفتم خیلی هم بد نبود، سئوالات را خوب زدم، شاید قبول شوم!

ولی من قبول شدم. در مدرسه رویایی البرز چهار سال را سپری کردم (زمان ما دبیرستان چهار سال بود – نظام قدیم) و ماجراهایی بر من گذشت که پر از شیرینی و تلخی بود. جالب این‌جاست که الان فقط شیرینی‌هایش توی ذهنم مانده و به سختی می‌توانم خاطره تلخی از دوران البرز به یاد بیاورم. البرز، به هیچ وجه آن البرزی که بابا می‌گفت، البرز مجتهدی نبود. اما باز هم البرز بود. مدرسه‌ای که هنوز ریشه داشت و این را هر روز که از زیر سر در قدیمی‌اش می‌گذشتم و از میان درخت‌ها و کنار حوض پر از ماهی‌های سرخش عبور می‌کردم احساس می‌کردم. به خودم می‌گویم، البرز شاید واقعا همان دروازه طلایی بود که بابا توصیف کرده بود. کسی چه می‌داند، شاید اگر من آن روز گرم تابستانی در آزمون البرز قبول نشده بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود.

رها

اگه بخوام در یک ‌کلمه دوران زندگی خودم رو توی نارمک خلاصه کنم اون کلمه اینه: محرومیت.

اما توی اون دوران سیاه و تاریک که احساس می‌کردم تنها و بی‌دوست هستم و هیچ‌کس توجهی به من نمی‌کنه،‌ یک همبازی خیلی عزیز و مهم داشتم. متاسفانه خونه‌شون از خونه ما خیلی دور بود و در غرب تهران زندگی می‌کرد. اون همبازی کسی نبود جز دختردایی‌ام که اسمش رها بود. اسم قشنگیه مگه نه؟ (این اسم مستعارش هست ولی بهت اطمینان می‌دم که اسم اصلیش حتی از این هم قشنگ‌تره.)

رها حدود دو سال از من کوچک‌تر بود و در واقع دختر‌دایی مادرم بود (پدرش دایی کوچیکه مادرم بود). ولی چون از نظر سنی تقریبا همسن مامان بود ما اونو دایی صدا می‌کردیم و عملا رها مثل دختر دایی خودم بود. برای من خوش‌آیندترین لحظات، اوقاتی بود که می‌رفتیم خونه رها اینا یا وقتایی که اونا می‌اومدن نارمک (که کمتر پیش می‌اومد). از بس خونشون دور بود شاید سالی 2 یا 3 بار بیشتر پیش نمی‌اومد که ما خونشون بریم. اما چقدر خوب بود. خونشون پر از اسباب‌بازی و عروسک و نوار قصه و خمیر آدمک‌سازی و لگو بود. اصلا نمی‌شد توی خونه اونا آدم حوصله‌اش سر بره. من و رها هم که انگار برای بازی کردن با هم ساخته شده بودیم. می‌تونستیم ساعت‌ها و ساعت‌ها با هم بازی کنیم بدون اینکه اصلا متوجه گذشت زمان بشیم. خیلی با هم خوب بودیم و یادم نمی‌آد حتی یک بار هم با هم دعوا کرده باشیم. رها خیلی خوب بود،‌ مهربون بود و همیشه بهترین اسباب‌بازی‌هاش رو به من می‌داد. یکی از بازی‌های مورد علاقه رها، بازی زن و شوهر بود. من می‌شدم شوهر، اون می‌شد مامان و خواهر کوچیکش هم می‌شد دخترمون. خونشون دو طبقه داشت که طبقه بالا عملا محل بازی ما بود. ما خونه درست می‌کردیم و رها غذا می‌پخت و من از سر کار بر‌ می‌گشتم. زندگی خوب و کلاسیکی داشتیم. ذره‌ای اندوه و غصه توی اون زندگی نبود!

بزرگتر‌ها می‌دونستن که ما چقدر همبازی‌های خوبی هستیم. سال‌های سال بعد هنوز خیلی‌ از بزرگ‌های فامیل توی ذهنشون گمون می‌کردن که من و رها حتما با هم عروسی خواهیم کرد. اما دست سرنوشت ما رو خیلی از هم دور کرده بود و رها زندگی خودش رو داشت و من هم مسیر خودم رو. چند سال پیش اون عروسی کرد و ما حتی تماس تلفنی هم با هم نداریم. اما هنوز وقتی گه گداری توی مراسم فامیلی یا مهمونی می‌بینمش،‌ توی چشماش می‌بینم که با یک‌دنیا خاطره و محبت به من نگاه می‌کنه. چشمهایی که به من می‌گن تو بهترین دوست همبازی سال‌هایی از زندگی من بودی و من هرگز نمی‌تونم این موضوع رو فراموش کنم. من هم با چشمهام همین رو بهش می‌گم. بازی کردن با رها برای من مثل رهایی بود، اون‌هم در شرایطی که هم من و هم اون با سخت‌ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کردیم. دوستی اون سال‌های من و رها معصومانه‌ترین و بی‌ریا ترین دوستی‌ای بود که من توی سراسر زندگیم با یک دختر داشته‌ام.

رها دختر مظلومی بود. خیلی خیلی مظلوم. در واقع همه اعضای خانواده رها مظلوم و قربانی بودن. پدر و مادر رها با هم نمی‌ساختن وهمیشه توی خونشون جنگ اعصاب و اختلاف بود. دایی مامان من یعنی پدر رها، آدمی بود با روحیات ویژه‌. یه آدم بسیار حساس و پاک و بی‌غش با زبانی صریح و گزنده. نگاهش به خانواده و زن هم کاملا سنتی بود. از طرف مقابل مامان رها یک زن اجتماعی و خیلی فعال بود. از اونایی که 100 تا دانشجو و همکار مرد داشت و روابط اجتماعی گسترده. فکر می‌کنم ریشه‌ اصلی اختلاف اونا هم همین موضوع بود. دایی دلش می‌خواست که همسرش سرش توی کار خودش باشه و با مرد جماعت حتی به عنوان همکار یا دانشجو نجوشه. از طرفی زن‌دایی کارش رو خیلی دوست داشت و حتی اگه کارش رو هم عوض می‌کرد، خودش رو که نمی‌تونست عوض کنه. این بود که زندگی خیلی ناجوری داشتن. رها و خواهر کوچیکش این وسط بیشترین مظلومیت‌ها رو کشیدن. مامان و بابا به عنوان موجوداتی شگفت‌انگیز، هم دوست صمیمی دایی بودند و هم دوست زن‌دایی. چیزی که نمونه‌اش دیده نمی‌شد و معمولا فامیل خود به خود یا توی این جناح بودند یا توی اون یکی جناح. مامان که فوت شد،‌ دایی مهمترین سنگر و پشتیبانش رو از دست داد. مامان همیشه در سخت‌ترین دقیقه‌های زندگی دایی حاضر بود و به حرف‌هاش گوش می‌داد و ازون مهمتر تنهایی،‌ احساس و دردش رو درک می‌کرد. دایی مامان منو واقعا دوست داشت. خیلی خیلی بیشتر از علاقه‌ای که ممکنه یه دایی به خواهرزاده‌اش داشته باشه. مامان من انگار مادرش باشه،‌ دوستش باشه، خواهرش باشه. همه چیز بود براش.

برای من بودن پیش رها مثل این بود که از همه اندوه و تنهایی‌های نارمک دور شده باشم. واقعا وقتی مامان و بابا از پایین صدا می‌زدن و می‌گفتن که دیگه وقت رفته، اشک توی چشمام جمع می‌شد و اندوه تمام دل کوچیکمو پر می‌کرد. نمی‌خواستم به نارمک و زندگی پر از تنهایی خودم برگردم. فکر می‌کنم رها هم همینطور فکر می‌کرد. اون هم خیلی زندگی تنهایی داشت و شرایط خونشون هم خوب نبود. وقت‌هایی که ما خونشون بودیم، بابا و مامانش آروم بودن و خونه‌شون پر از صلح می‌شد. اینو یه بار به من گفت که دلش می‌خواد ما از خونشون نریم، چون وقتی که ما نیستیم،‌ بابا و مامانش همش با هم دعوا می‌کنن. بیچاره رها، زندگی خیلی سختی رو طی کرد. حتی سال‌های سال بعد که پدر و مادرش به طرز فجیعی از هم جدا شدن، باز هم رها بود که بیشترین ضربه رو دید.

دوستی من و رها مثل ستاره‌ای بود که توی آسمان تاریک اون سال‌های زندگی ما تابید. یک ستاره کوچک شاید، اما بدون شک یک ستاره فراموش نشدنی، عزیز و مهم.