ساعت خمیر گیری

بدست شهریار قصه گو

ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم هست این ساعت در خانه ما بود و صدای زنگش اولین صدایی بود که صبحها در خانه می پیچید.

ساعت کوکی فلزی و سنگینی بود و صفحه گردی داشت و مجهز به دو تا زنگ بزرگ بود که مثل گوشهای موش بالای بدنه اش نصب شده بودند. یک دانه چکش هم داشت که وقتی موقعش می شد با سرعت سرسام آوری چپ و راست می رفت و به زنگ ها می خورد و چشمتان روز بد نبیند. تا شعاع 100 متری هر موجود زنده ای را بیدار می کرد. صدای زنگش از بس بلند بود که امکان نداشت صاحبش را خواب بگذارد. حتی یک بار هم نشد که مرا خواب بگذارد. البته به شرطی که یادم نرفته بود کوکش کنم چون برای اینکه زنگ بخورد حتما باید کوک حسابی می داشت. در واقع کوک زنگش از کوک خود ساعت جدا بود. پشت ساعت یک دستگیره ظریف داشت که با آن می شد زنگ ساعت را کوک کرد و با صدای مکانیکی قشنگی کوک می شد.

من این ساعت را از کودکی دیده بودم و به شدت علاقه مند بودم روزی مالک آن باشم. اوایل بابا ازش استفاده می کرد و من فقط با احتیاط گاهی می تونستم باهاش بازی کنم. یه عقربه کوچیک داشت که با آن می شد موقع زنگ زدنش رو تنظیم کرد. من زنگش را تا جایی که فنر کوکش به صدا می افتاد کوک می کردم و عقربه زنگ زدنش را طوری تنظیم می کردم که بعد از چند دقیقه زنگ بزند. اینطوری می توانستم بازی های زمان دار انجام بدهم. بعدها و به تدریج که بزرگتر شدم این ساعت به مالکیت کامل من درآمد. به خصوص که بابا ساعت مدرن تری خریده بود که زنگ الکترونیکی داشت. ساعت مکانیکی و قدیمی مال خودم شده بود!

راستش اون روزگار دوربین دیجیتال نبود که دقیقه و ساعت از هر چیزی عکس بگیرم. دلم می خواست عکس این ساعت دوست داشتنی و تاریخی را می داشتم و اینجا می گذاشتم. اما مجبورم به عکس زیر که شباهت قابل توجهی به ساعت محبوبم دارد قناعت کنم:

بابا به این ساعت می گفت ساعت خمیرگیرها یا ساعت خمیرگیری. علت این نام گذاری صدای زنگ بسیار بلند و چکشی ساعت بود. بابا می گفت خمیرگیرها یعنی کسانی که در نانوایی های سنتی خمیر نان درست می کردند و ساعت های طولانی باید خمیر را با مشت ورز می دادند سنگین ترین خواب را در میان مردمان جهان داشتند. چون کارشان خیلی سنگین و خسته کننده بود. از طرفی خمیرگیرها باید صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدند وگرنه خمیر نان ترش و خراب می شد. تنها وسیله ای که می توانست آنها را از خواب سنگینشان بیدار کند، ساعت کوکی با زنگ چکشی بود. فکر می کنم خانواده های ایرانی علاقه مند به نان سنگک داغ و تازه که روی سنگ داغ پخته شده باشد و خمیرش هم به شیوه سنتی ورز داده شده باشد باید از مخترع ساعت خمیرگیری خیلی ممنون باشند، چون بدون این اختراع مهم، خمیرگیرهای خسته صبح ها خواب می ماندند و نان تازه گیر کسی نمی آمد.

ساعت من روزگار درازی کار کرد و رنگ بیماری ندید. بارها و بارها پشتش را باز کرده بودم و حتی چند بار هم چند تا از چرخ دنده هایش از جا در آمده بود و دوباره تعمیرش کرده بودم. جنس هم جنس های قدیم! مرگ نداشت! درست یادم نیست چه بلایی سر ساعت خاطره انگیز من آمد و سرنوشتش چه شد. این را یادم هست که توی لتیان هم از آن استفاده می کردم، اما دوران بعد از لتیان را مطمئن نیستم. به هر حال هر وسیله ای عمر محدودی دارد و دوران ساعت خمیرگیری هم سالها پیش بدون اینکه واقعه یا تاریخ مشخص آن یادم بیاید به پایان رسید.

Advertisements