دره سبز اولین عشق

بدست شهریار قصه گو

همیشه اولین تجربه هر چیزی متفاوت از تجربه های بعدی است. به خصوص در مورد موضوعات احساسی. فکر می کنم مصداق ضرب المثل «اولین عشق مرد، آخرین عشق زن!» هم همین باشد. یعنی دست کم در مورد مردها!

اولین باری که عاشق شدم به وضوح یادم هست. اون دوران ما توی منطقه لواسان زندگی می کردیم. پدرم که کارمند سازمان آب بود توانسته بود در شهرک سازمان آب واقع در سند لتیان خانه ای بگیرد و این طور بود که من بخش بزرگی از سال چهارم دبستان و کل سال پنجم را در لتیان گذراندم. دورانی که شاید یکی از پر خاطره ترین دوران زندگی من باشد.

لتیان مثل یک بهشت کوچک بود که در میان کوهها مخفی شده باشد. از سمت شرق تهران 30 کیلومتر در جاده هراز که می رفتی بعد از جاجرود یک راه باریک بود (دست چپ) که از لتیان رد می شد. ادامه این جاده به سد لتیان و چند روستای دیگر می رفت. اما خود شهرک سد لتیان چندان دور نبود. فقط با نیم ساعت رانندگی از تهران شلوغ و پر سر و صدا ناگهان خودت را در منطقه ای می دیدی پر از درختان بلند تبریزی و چنار که صدای رودخانه و پرنده ها تنهای صدایی بود که به گوش می رسید. شهرک در یک دره واقع شده بود و از اطراف کوهها دوره اش کرده بودند. کودکی که از زندان بزرگ تهران و محیط پر اضطراب دبستان شهید دستغیب فراری بود، ناگهان خود را در محیطی ایده ال برای بازی و جنب و جوش می دید. من از همان ثانیه اولی که وارد لتیان شدم دانستم که دوران طلایی زندگی من شروع شده است.

لتیان برای من پر از تازگی بود، پر از بازی های جدید و ماجراهای اسرارآمیز و هیجان آلود. اکتشاف در بیشه های پر تراکم اطراف رودخانه، شکار ماهی و خرچنگ و قورباغه، ساعت های طولانی در کوههای اطراف پرسه زدن و خلاصه بازی کردن و بازی کردن و بازی کردن تا حد مرگ. در هیچ دورانی از زندگیم چه قبل و چه بعد یادم نمی آید که به اندازه دوران زندگی در لتیان به من خوش گذشته باشد و بی دغدغه تا جایی که نفس در بدن داشته باشم بازی کرده باشم. حتی شب ها هم به من خوش می گذشت. شام می خوردم و رخت خوابم را پهن می کردم (از همان موقع از خوابیدن روی تخت چندان خوشم نمی آمد). ساعت 10 شب کارم گوش دادن به قصه شب بود که به صورت برنامه منظمی برایم در آمده بود. بعد از قصه شب هم کتاب می خواندم و چای تازه دم می کردم و کم کم که همه اهل خانه به خواب می رفتند و سکوت و آرامش همه جا را فرا می گرفت، من نیز که جانور شب بیدار منزل بودم آرام می شدم. دوست داشتم پنجره اطاق را باز کنم تا صدای رودخانه و برگ درختان که به خاطر باد به هم می خوردند و عطر هوای سبک و تازه کوهستان اطاق را پر کند. سردی مطبوع هوای کوهستان به هیچ عنوان آزارم نمی داد. ترجیح می دادم هوای اتاق خنک و مطبوع باشد و در صورت نیاز روی خودم پتو می کشیدم.

شاید اگر همه چیز همان طور که بود پیش می رفت، روزهای زندگی من در لتیان باز هم جالب و خاطره انگیز می شد. اما در همان روزها بود که برای اولین بار اتفاقی در زندگیم افتاد که روزهای لتیان را تبدیل به یک رویای شیرین و به یاد ماندنی که همیشه با یک حالت نوستالژیک و غم انگیز در ذهنم بازخوانی می شود کرد.

اوایل تابستان سال 1364 بود که خانواده ای که از دوستان قدیمی بابا و مامان بودند به صورت تصادفی گذارشان به لتیان افتاد. لتیان یک هتل دولتی کوچک داشت که بعضا با آشنایی و معرفی خانواده ها می توانستند در آن اقامت کنند. درست نمی دانم که بابا به خانواده مذکور کمک کرد یا اینکه خودشان از قبل در سازمان آب آشنا داشتند. به هر حال این خانواده تصمیم گرفته بود که فصل تابستان را به همراه سه دختر خود در محیط ییلاقی و زیبای لتیان سپری کنند. (دختر بزرگتر زیاد نماند و به تهران برگشت).

دو تا خواهر (خواهر بزرگتر آنا بود و خواهر کوچک آتا – اسم ها مستعار است) که با هم اختلاف سنی در حدود 2 سال داشتند به سرعت تبدیل به موضوعات جذاب و جالب توجهی برای من شدند. آنها را توی لتیان می گرداندم و گوشه و کنارهای اختصاصی خودم را نشانشان می دادم. بدون اینکه آگاه باشم به سمتشان کشیده می شدم و انگار که جادو شده باشم تمام فکر و ذکرم پیش آنها بود.

یک بار هم به صورت گروهی و چند خانوادگی رفتیم پیک نیک یا به قول امروزی ها گلگشت! روز عجیبی بود. تمام روز ما بچه ها با صورت های گل انداخته از شیطنت و در حالی که از دویدن زیاد و بالا و پایین رفتن میان سنگ ها و آبشار ها نفس نفس می زدیم و پدر و مادرهایمان را نگران خودمان کرده بودیم، با هم بازی کردیم. آن روز غروب در راه بازگشت به لتیان بود که متوجه شدم عاشق شده ام! اصطلاحا helpless شده بودم، دست خودم نبود. چیزی در سینه ام داغ شده بود و هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم نوعی دلهره آزار دهنده همراه با حسی شیرین در دلم چنگ می اندازد.

از آن روز انگار که مجنون شده باشم همه ساعت ها و ثانیه ها را به آنا فکر می کردم. در کتاب ها یا از گوشه و کنار در مورد عشق چیزهایی شنیده بودم، اما هرگز باورم نمی شد عشق وجود داشته باشد یا دست کم باورم نمی شد عشق به این زودی به سراغ من بیاید. آنا برای من همه چیز شده بود. می خواستم که داشته باشمش و برای همیشه پیش خودم نگاهش دارم. وقتی نزدیکش بودم، همه چیز رنگ و بوی دیگری می گرفت. درخت ها و آسمان و آبی آب دریاچه مثل سرودی دلپذیر می شد و احساس می کردم که می توانم میلیون ها سال بدون اینکه ذره ای احساس خستگی یا ملال کنم با آنا باشم.

مسلما عشق کودکانه ای بود و به همین دلیل هم اصولا نمی توانست به جایی برسد و یا نتیجه ای داشته باشد. آن روزها چنان از تب عشق بیمار بودم که افکار کودکانه جالبی به ذهنم می رسید. مثلا می خواستم که با آنا عروسی کنم یا اینکه به او بگویم که چند سالی صبر کند تا بزرگتر شویم و بتوانیم با هم عروسی کنیم! کارم این شده بود که شب ها از بس به آنا فکر می کردم خواب نداشتم و صبح هنوز آفتاب نزده از خانه می زدم بیرون و به هتل محل اقامت آنا و خانواده اش می رفتم. اما طبیعتا آنها هنوز خواب بودند و من ساعت ها مثل موجودات روانی دور و اطراف تاب می خوردم و وقتی که از خواب بیدار می شدند وانمود می کردم که تازه رسیده ام!

آنا هرگز نفهمید که من عاشقش بودم. فکر کنم از بس بچه بود نمی توانست اصولا درکی ازین موضوع داشته باشد. هر چه که بود آنها تابستان را در ییلاق گذراندند و به خانه شان در تهران رفتند. با رفتن آنا، تابستان هم رفت. انگار که او خود تابستان بوده باشد. تابستان گرم بود و مطبوع و بوی تعطیلی و بازی می داد. آنا هم همه اینها را داشت…

خاطره اولین عشقم را – اگر چه به جایی نرسید و پایان غم انگیزی هم داشت- به هیچ عنوان نمی توانم یک شکست بنامم. بازخوانی خاطره اش همیشه مطبوع و جذاب است و از اینکه رخ داده پشیمان نیستم. اتفاق عاشقانه ای بود که در یک دره سبز و آرام رخ داد و برای همیشه مثل یک رویا در ذهنم ثبت گردید.

Advertisements