داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: ژوئیه, 2007

تیمورلنگ،‌ مسابقات رالی و سد‌هایی که هر روز خراب می‌شدند

فکر کنم حدودا 10 سالم بود (نیمه‌های سال چهارم دبستان) که ما بالاخره به وضعیت خانودگیمون توی تهران کمی سروسامون دادیم. به‌این‌ترتیب که کلیه وسایلمون را از کرمانشاه منتقل کردیم به خونه جدیدمون توی تهران. در واقع حومه تهران، شهرک سازمان آب واقع در سد لتیان – جاجرود.‌این حرکت خیلی لازم بود، چون واقعا ادامه دادن زندگی به اون صورت از هم گسیخته و اشتراکی توی نارمک ممکن نبود. یک بار دیگه همه وسایل و لوازم خونه کنار هم جمع شدن و ما دوباره خونه خودمون را داشتیم. مجموعه شهرک‌های سازمانی سد لتیان از دو کمپ تشکیل شده بود: کمپ کارگری و کمپ کارمندی. کمپ کارمندی محل زندگی مهندسین و تکنسین های فنی سد بود و محیط سبزتر، زیباتر و همچنین خانه‌های بزرگ ویلایی با حیاط‌های دلباز و محصور به بوته‌های شمشاد داشت. بر عکس کمپ کارگری خانه‌های کوچک‌تری داشت و محیط طبیعی‌اش هم چندان جالب نبود. به تدریج و به خصوص به علت تحولات بعد از انقلاب اسلامی ایران که باعث شده بود طبقه‌بندی بین کارگر و کارمند کمرنگ‌تر شود، عده قابل توجهی از قشر کارگر به کمپ کارمندی آمده بودند و در عمل عنوان کمپ کارمندی و کارگری منسوخ شده بود و به جای آن از اصطلاحات کمپ پایین (کارمندی) و بالا (کارگری) استفاده می شد.

کمپی که ما توش زندگی می‌کریدم یعنی کمپ پایین کاملا توی دره و نسبت به کمپ بالا پایین‌دست‌تر رودخانه جاجرود بود. یه جای خیلی آروم و زیبا که اگه چشمات رو می‌بستی فقط صدای پیوسته و ملایم رودخانه رو می‌شنیدی و گاه‌گاهی هم صدای پرنده‌ها. برای من که از اون وضعیت نابهنجار قبلی توی نارمک خلاص شده بودم اونجا مثل بهشت بود. در واقع فکر نمی‌کنم برای یک پسر بچه با سن من رویایی‌تر و‌ایده‌آل‌تر از اونجا جایی رو بشه پیدا کرد. ناگهان تنوع بازی‌هایی که می‌تونستم بکنم میلیون‌ها برابر شده بود. فوری دوستای جدید پیدا کردم. می‌تونستیم مثل دسته بروبچز توم‌سایر توی جنگل کمپ بزنیم یا ‌اینکه کنار رودخونه آتیش روشن کنیم و زیر زغال‌های سرخ سیب زمینی کباب کنیم و داغ داغ با نمک بخوریم. یا‌اینکه تابستونا تمام وقتمون رو توی استخر یا رودخونه به شنا و بازی بگذرونیم. یا‌ اینکه توی کوه‌‌ها و تپه‌های بی شمار اطراف پرسه بزنیم، یا‌ توی خونه‌های متروک شهرک اکتشاف کنیم، یا از درختای میوه‌ای که همه‌جا بودن آلوچه و توت و هلو و سیب و آلبالوی ترش و نشسته بکنیم و با دست‌های کثیف بخوریم و یا خیلی کارای دیگه که اصولا اگه یه پسر بچه 10 ساله رو توی اون محیط ول کنن می‌تونه با کمال اشتیاق انجام بده. توی لتیان موقعیت برای بازی کردن تمام نشدنی بود:

مسابقات رالی:
توی گذرهای خلوت و آروم لتیان با گچ جاده می‌کشیدیم و با ماشین‌های کوچک مسابقات رالی برگذار می‌کردیم. همه از اول جاده شروع می‌کردن و هر کس می‌تونست توی نوبتش سه ضربه به ماشینش بزنه و اونو به جلو هل بده. اما نباید از خط جاده خارج می‌شد. ماشینی که از خط خارج می‌شد می‌سوخت و مجبور بود از یک ایستگاه قبل‌تر دوباره شروع کنه! خیلی هیجان داشت!

سدهای گلی:
گوشه و کنار و اطراف لتیان پر از باغ و سبزی‌کاری و درختای میوه بود. در واقع یکی از سرگرمی‌های جدی مردم لتیان همین سروکله زدن با دار و درخت و گل و گیاه بود. سبزی مصرفی‌شون رو خودشون می‌کاشتن یا درختای میوه توی حیاطشون پرورش می‌دادن. در نتیجه تا دلت بخواد توی لتیان کرت و آبراه و جوب و انشعاب از رودخونه جدا کرده بودن که جون می‌دادن برای مهندسین آینده مملکت که روی اونا تمرین سد سازی کنن. همونطور که گفتن من پدرم توی سازمان آب کار می‌کرد و دانش مفصلی از سد و سدسازی داشت. به همین دلیل من هم که زیاد پای صحبت‌های بابا نشسته بودم از سد و سدسازی خیلی خوشم میومد و منتظر فرصت (بهانه) مناسب بودم که بتونم علاقه خودم رو به سدسازی نشون بدم. خلاصه اینکه یکی از سرگرمی‌های درست و حسابی ما توی اون دوران ساختن انواع سد‌های تک‌قوسی و دوقوسی و وزنی و خاکی و شنی و چوبی و غیره روی کانال‌های لتیان بود. وقتی که سد درست می‌شد مدتی با لذت نگاهش می‌کردیم و چون دیگه آفتاب در حال غروب کردن بود با اکراه و ناراحتی مجبور می‌شدیم اثر مهندسی‌ای رو که خلق کرده بودیم تنها بگذاریم به این امید که فردا اون رو دوباره سالم و سرحال خواهیم دید. اما دریغ و افسوس که صاحب مزرعه سبزی همیشه شصتش خبردار می‌شد که ما راه آبیاری مزرعه رو بستیم و با چند ضربه بیل سد عزیز ما رو خراب می‌کرد!

روزهای لتیان بی نظیر بودن. به خصوص تابستون‌هاش که مدرسه هم نبود. شاید بدون اغراق من به اندازه همه عمرم توی چند سالی که اونجا بودیم بازی کردم. از درخت بالا رفتم و خرچنگ و قورباغه شکار کردم و توی حیاط بی حصار خونمون سبزی خوردن و توت فرنگی کاشتم. دیگه از بازی‌های معمول مثل دوچرخه سواری و فوتبال و مسابقات رالی با ماشین‌های کوچک اسباب بازی بگذریم!

شب‌های تابستون هم به یاد موندنی و منحصر به فرد بودن. کم کم به کتاب خوندن رو آورده بودم و شروع کرده بودم به خوندن کتاب‌های قطوری که توی کتابخونه مامان و بابا پیدا می‌شد. تا قبل از اون موقع فکر می‌کردم که‌این کتابا رو فقط بزرگترها می‌تونن بخونن و خیلی برای من سخته. در واقع فکر می‌کردم هر کتابی که توش عکس نداشته باشه و تعداد صفحه‌هاش از 100 بیشتر باشه حتما مال آدم بزرگاس! اما بعد از کمی‌جستجو و جسارت به خرج دادن کتاب‌هایی جالب و هیجان انگیزی پیدا کردم که شب‌ها ساعت‌ها قبل از خواب وقتم رو پر می‌کردن و به سختی می‌تونستم زمین بذارمشون. یکی از اولین کتاب‌های حجیمی که خوندم کتاب «منم تیمور جهانگشای» بود که داستان هیجان انگیز زندگی تیمور لنگ به زبان خودش بود. داستانی هیجان انگیز، شیرین و طولانی. اصلا دلم نمی‌خواست کتاب تموم بشه! مسحور هوش و استعداد نظامی تیمور شده بودم. همینطور شخصیت وحشی و خونخوارش که خیلی هم منطقی و عادل بود (البته از نظر خود تیمور!) کلی برام جذاب بود.

اون دوران، من سرگرمی‌ایده‌آل شبانه خودم رو برای خودم پیدا کرده بودم. تازه شروع کرده بودم به خوندن کتاب اونهم وقتی همه خونه می‌خوابیدن! همیشه هم بساط هله‌هوله‌های خوشمزه به راه بود. لتیان به خاطر اینکه یه محیط نیمه روستایی بود و همسایه‌ها هم ما رو خیلی تحویل می‌گرفتن (روابط همه با مامان شدیدا خوب بود)، همیشه هله‌هوله و تنقلات برامون می‌آوردن. از میوه‌های خشک بگیر تا شیره و عسل طبیعی و ماست محلی و انواع خشکبار و کشمش و هله‌هوله‌های دست ساز. البته اینو هم بگم که من به عنوان شکموترین و شب‌زنده‌دارترین فرد خانواده این حق رو به خودم می‌دادم که تقریبا همه هله‌هوله‌های لذیذ خونه رو تنهایی بخورم! هنوز که هنوزه آرزو دارم بتونم آرامش و لذتی رو که توی اون شب‌های تابستون لتیان داشتم دوباره به دست بیارم که به ندرت تا به امروز پیش اومده. همیشه یه جای کار می‌لنگه. یا هوا هوای کوهستان نیست و دود و دم تهرانه، یا صدای صدای رودخونه نیست و نویز مزخرف شهره، یا آشپزخونه مثل اون موقع رونق نداره و توش چیزی جز شربت مصنوعی پرتغال و لواشک صنعتی بی‌مزه به هم نمی‌رسه، یا ‌اینکه فرصت بیدار موندن تا دیر وقت و روز بعد دیر از خواب بیدار شدن نیست!

علت اصلی که ما به لتیان کوچ کردیم مامان بود. هوای لتیان برای بیماریش خوب بود. گیرم که بابا زیاد اذیت می‌شد. چون با‌اینکه موفق شده بود کارش رو از سازمان آب کرمانشاه به تهران منتقل کنه، اما از پرسنل سد لتیان نبود و محل کارش توی سازمان آب اصلی توی خیابان فاطمی‌ تهران بود. فکر می‌کنم هر روز 3 یا 4 ساعت از وقتش صرف رفتن و اومدن‌ این مسیر می‌شد و‌ این در حالی بود که کلی مسئولیت‌های دیگه هم داشت. به هر حال مامان مریض بود و خیلی از کارهای خونه رو بابا انجام می‌داد. خرید‌ خونه هم اغلب با خودش بود.

بعد از چند سال دربه‌دری مامان بالاخره جایی رو پیدا کرده بود که خونه خودش بود و کم‌کم پایگاه خودش رو میون همسایه‌ها و اطرافیان محکم کرد. زن‌های همسایه بیشتر نیمه روستایی بودن و از نظر سواد هم در سطح خیلی پایین. فرهنگ غالب هم همون فرهنگ نیمه روستایی بود یا روستایی مدرن. البته آدم‌های خیلی خوب و اصیلی بودن. خیلی هم ساده و مهربون. کم کم مامان با خیلی از زن‌های همسایه صمیمی‌ شد و رفت‌و‌آمد‌ها بین خونه ما و خونه‌های اطراف زیاد شد. مامان هوای درس و مدرسه بچه‌های همسایه رو داشت که به خصوص توی سطح دبیرستان ضعیف بودن و اکثرشون بدون کمک و راهنمایی نمی‌تونستن قبول بشن. من نمی‌دونم مامان چه نقطه مشترکی میون خودش و زن‌های لتیان پیدا کرده بود، اما‌این رو یادم هست که روابط اجتماعی گسترده‌ای با خیلی از اونا برقرار کرده بود.

خونه ما مثل همه خونه‌هایی که توی لتیان بودن سازمانی بود و معماریش چیز خارق‌العاده‌ای نبود. اما ساده و قشنگ بود. به خصوص اینکه حیاط خونه‌ها توی لتیان بدون دیوار بود و بیشتر خونه‌ها حیاط‌هایی از بوته‌های شمشاد داشتن و توی حیاط‌ها پر از درختهای آلبالو و گیلاس و زردآلو بود. حیاط خونه ما چون توی حاشیه شهرک بود از پایین باز بود و به رودخانه ختم می‌شد. در واقع خونه ما تهش رودخانه بود! فکرشو بکن! خونه ما حیاطی داشت که از توش یه رودخونه راس راسکی رد می‌شد! یکی از آرزوهای من اینه که روزی یه خونه، یا ویلا، با آلاچیق یا کلبه (یا اصلا هر چی، تو بگو یه قفس!) توی همچون جایی از خودم داشته باشم. فقط و فقط هم باید توی منطقه کوهستانی و خنک باشه که من عاشق سبکی و تمیزی هواش هستم. یه روزی‌این کار رو خواهم کرد! منتظر خبرش باش، حتما دعوتت می‌کنم!

Advertisements

ساعت خمیر گیری

ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم هست این ساعت در خانه ما بود و صدای زنگش اولین صدایی بود که صبحها در خانه می پیچید.

ساعت کوکی فلزی و سنگینی بود و صفحه گردی داشت و مجهز به دو تا زنگ بزرگ بود که مثل گوشهای موش بالای بدنه اش نصب شده بودند. یک دانه چکش هم داشت که وقتی موقعش می شد با سرعت سرسام آوری چپ و راست می رفت و به زنگ ها می خورد و چشمتان روز بد نبیند. تا شعاع 100 متری هر موجود زنده ای را بیدار می کرد. صدای زنگش از بس بلند بود که امکان نداشت صاحبش را خواب بگذارد. حتی یک بار هم نشد که مرا خواب بگذارد. البته به شرطی که یادم نرفته بود کوکش کنم چون برای اینکه زنگ بخورد حتما باید کوک حسابی می داشت. در واقع کوک زنگش از کوک خود ساعت جدا بود. پشت ساعت یک دستگیره ظریف داشت که با آن می شد زنگ ساعت را کوک کرد و با صدای مکانیکی قشنگی کوک می شد.

من این ساعت را از کودکی دیده بودم و به شدت علاقه مند بودم روزی مالک آن باشم. اوایل بابا ازش استفاده می کرد و من فقط با احتیاط گاهی می تونستم باهاش بازی کنم. یه عقربه کوچیک داشت که با آن می شد موقع زنگ زدنش رو تنظیم کرد. من زنگش را تا جایی که فنر کوکش به صدا می افتاد کوک می کردم و عقربه زنگ زدنش را طوری تنظیم می کردم که بعد از چند دقیقه زنگ بزند. اینطوری می توانستم بازی های زمان دار انجام بدهم. بعدها و به تدریج که بزرگتر شدم این ساعت به مالکیت کامل من درآمد. به خصوص که بابا ساعت مدرن تری خریده بود که زنگ الکترونیکی داشت. ساعت مکانیکی و قدیمی مال خودم شده بود!

راستش اون روزگار دوربین دیجیتال نبود که دقیقه و ساعت از هر چیزی عکس بگیرم. دلم می خواست عکس این ساعت دوست داشتنی و تاریخی را می داشتم و اینجا می گذاشتم. اما مجبورم به عکس زیر که شباهت قابل توجهی به ساعت محبوبم دارد قناعت کنم:

بابا به این ساعت می گفت ساعت خمیرگیرها یا ساعت خمیرگیری. علت این نام گذاری صدای زنگ بسیار بلند و چکشی ساعت بود. بابا می گفت خمیرگیرها یعنی کسانی که در نانوایی های سنتی خمیر نان درست می کردند و ساعت های طولانی باید خمیر را با مشت ورز می دادند سنگین ترین خواب را در میان مردمان جهان داشتند. چون کارشان خیلی سنگین و خسته کننده بود. از طرفی خمیرگیرها باید صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدند وگرنه خمیر نان ترش و خراب می شد. تنها وسیله ای که می توانست آنها را از خواب سنگینشان بیدار کند، ساعت کوکی با زنگ چکشی بود. فکر می کنم خانواده های ایرانی علاقه مند به نان سنگک داغ و تازه که روی سنگ داغ پخته شده باشد و خمیرش هم به شیوه سنتی ورز داده شده باشد باید از مخترع ساعت خمیرگیری خیلی ممنون باشند، چون بدون این اختراع مهم، خمیرگیرهای خسته صبح ها خواب می ماندند و نان تازه گیر کسی نمی آمد.

ساعت من روزگار درازی کار کرد و رنگ بیماری ندید. بارها و بارها پشتش را باز کرده بودم و حتی چند بار هم چند تا از چرخ دنده هایش از جا در آمده بود و دوباره تعمیرش کرده بودم. جنس هم جنس های قدیم! مرگ نداشت! درست یادم نیست چه بلایی سر ساعت خاطره انگیز من آمد و سرنوشتش چه شد. این را یادم هست که توی لتیان هم از آن استفاده می کردم، اما دوران بعد از لتیان را مطمئن نیستم. به هر حال هر وسیله ای عمر محدودی دارد و دوران ساعت خمیرگیری هم سالها پیش بدون اینکه واقعه یا تاریخ مشخص آن یادم بیاید به پایان رسید.

دره سبز اولین عشق

همیشه اولین تجربه هر چیزی متفاوت از تجربه های بعدی است. به خصوص در مورد موضوعات احساسی. فکر می کنم مصداق ضرب المثل «اولین عشق مرد، آخرین عشق زن!» هم همین باشد. یعنی دست کم در مورد مردها!

اولین باری که عاشق شدم به وضوح یادم هست. اون دوران ما توی منطقه لواسان زندگی می کردیم. پدرم که کارمند سازمان آب بود توانسته بود در شهرک سازمان آب واقع در سند لتیان خانه ای بگیرد و این طور بود که من بخش بزرگی از سال چهارم دبستان و کل سال پنجم را در لتیان گذراندم. دورانی که شاید یکی از پر خاطره ترین دوران زندگی من باشد.

لتیان مثل یک بهشت کوچک بود که در میان کوهها مخفی شده باشد. از سمت شرق تهران 30 کیلومتر در جاده هراز که می رفتی بعد از جاجرود یک راه باریک بود (دست چپ) که از لتیان رد می شد. ادامه این جاده به سد لتیان و چند روستای دیگر می رفت. اما خود شهرک سد لتیان چندان دور نبود. فقط با نیم ساعت رانندگی از تهران شلوغ و پر سر و صدا ناگهان خودت را در منطقه ای می دیدی پر از درختان بلند تبریزی و چنار که صدای رودخانه و پرنده ها تنهای صدایی بود که به گوش می رسید. شهرک در یک دره واقع شده بود و از اطراف کوهها دوره اش کرده بودند. کودکی که از زندان بزرگ تهران و محیط پر اضطراب دبستان شهید دستغیب فراری بود، ناگهان خود را در محیطی ایده ال برای بازی و جنب و جوش می دید. من از همان ثانیه اولی که وارد لتیان شدم دانستم که دوران طلایی زندگی من شروع شده است.

لتیان برای من پر از تازگی بود، پر از بازی های جدید و ماجراهای اسرارآمیز و هیجان آلود. اکتشاف در بیشه های پر تراکم اطراف رودخانه، شکار ماهی و خرچنگ و قورباغه، ساعت های طولانی در کوههای اطراف پرسه زدن و خلاصه بازی کردن و بازی کردن و بازی کردن تا حد مرگ. در هیچ دورانی از زندگیم چه قبل و چه بعد یادم نمی آید که به اندازه دوران زندگی در لتیان به من خوش گذشته باشد و بی دغدغه تا جایی که نفس در بدن داشته باشم بازی کرده باشم. حتی شب ها هم به من خوش می گذشت. شام می خوردم و رخت خوابم را پهن می کردم (از همان موقع از خوابیدن روی تخت چندان خوشم نمی آمد). ساعت 10 شب کارم گوش دادن به قصه شب بود که به صورت برنامه منظمی برایم در آمده بود. بعد از قصه شب هم کتاب می خواندم و چای تازه دم می کردم و کم کم که همه اهل خانه به خواب می رفتند و سکوت و آرامش همه جا را فرا می گرفت، من نیز که جانور شب بیدار منزل بودم آرام می شدم. دوست داشتم پنجره اطاق را باز کنم تا صدای رودخانه و برگ درختان که به خاطر باد به هم می خوردند و عطر هوای سبک و تازه کوهستان اطاق را پر کند. سردی مطبوع هوای کوهستان به هیچ عنوان آزارم نمی داد. ترجیح می دادم هوای اتاق خنک و مطبوع باشد و در صورت نیاز روی خودم پتو می کشیدم.

شاید اگر همه چیز همان طور که بود پیش می رفت، روزهای زندگی من در لتیان باز هم جالب و خاطره انگیز می شد. اما در همان روزها بود که برای اولین بار اتفاقی در زندگیم افتاد که روزهای لتیان را تبدیل به یک رویای شیرین و به یاد ماندنی که همیشه با یک حالت نوستالژیک و غم انگیز در ذهنم بازخوانی می شود کرد.

اوایل تابستان سال 1364 بود که خانواده ای که از دوستان قدیمی بابا و مامان بودند به صورت تصادفی گذارشان به لتیان افتاد. لتیان یک هتل دولتی کوچک داشت که بعضا با آشنایی و معرفی خانواده ها می توانستند در آن اقامت کنند. درست نمی دانم که بابا به خانواده مذکور کمک کرد یا اینکه خودشان از قبل در سازمان آب آشنا داشتند. به هر حال این خانواده تصمیم گرفته بود که فصل تابستان را به همراه سه دختر خود در محیط ییلاقی و زیبای لتیان سپری کنند. (دختر بزرگتر زیاد نماند و به تهران برگشت).

دو تا خواهر (خواهر بزرگتر آنا بود و خواهر کوچک آتا – اسم ها مستعار است) که با هم اختلاف سنی در حدود 2 سال داشتند به سرعت تبدیل به موضوعات جذاب و جالب توجهی برای من شدند. آنها را توی لتیان می گرداندم و گوشه و کنارهای اختصاصی خودم را نشانشان می دادم. بدون اینکه آگاه باشم به سمتشان کشیده می شدم و انگار که جادو شده باشم تمام فکر و ذکرم پیش آنها بود.

یک بار هم به صورت گروهی و چند خانوادگی رفتیم پیک نیک یا به قول امروزی ها گلگشت! روز عجیبی بود. تمام روز ما بچه ها با صورت های گل انداخته از شیطنت و در حالی که از دویدن زیاد و بالا و پایین رفتن میان سنگ ها و آبشار ها نفس نفس می زدیم و پدر و مادرهایمان را نگران خودمان کرده بودیم، با هم بازی کردیم. آن روز غروب در راه بازگشت به لتیان بود که متوجه شدم عاشق شده ام! اصطلاحا helpless شده بودم، دست خودم نبود. چیزی در سینه ام داغ شده بود و هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم نوعی دلهره آزار دهنده همراه با حسی شیرین در دلم چنگ می اندازد.

از آن روز انگار که مجنون شده باشم همه ساعت ها و ثانیه ها را به آنا فکر می کردم. در کتاب ها یا از گوشه و کنار در مورد عشق چیزهایی شنیده بودم، اما هرگز باورم نمی شد عشق وجود داشته باشد یا دست کم باورم نمی شد عشق به این زودی به سراغ من بیاید. آنا برای من همه چیز شده بود. می خواستم که داشته باشمش و برای همیشه پیش خودم نگاهش دارم. وقتی نزدیکش بودم، همه چیز رنگ و بوی دیگری می گرفت. درخت ها و آسمان و آبی آب دریاچه مثل سرودی دلپذیر می شد و احساس می کردم که می توانم میلیون ها سال بدون اینکه ذره ای احساس خستگی یا ملال کنم با آنا باشم.

مسلما عشق کودکانه ای بود و به همین دلیل هم اصولا نمی توانست به جایی برسد و یا نتیجه ای داشته باشد. آن روزها چنان از تب عشق بیمار بودم که افکار کودکانه جالبی به ذهنم می رسید. مثلا می خواستم که با آنا عروسی کنم یا اینکه به او بگویم که چند سالی صبر کند تا بزرگتر شویم و بتوانیم با هم عروسی کنیم! کارم این شده بود که شب ها از بس به آنا فکر می کردم خواب نداشتم و صبح هنوز آفتاب نزده از خانه می زدم بیرون و به هتل محل اقامت آنا و خانواده اش می رفتم. اما طبیعتا آنها هنوز خواب بودند و من ساعت ها مثل موجودات روانی دور و اطراف تاب می خوردم و وقتی که از خواب بیدار می شدند وانمود می کردم که تازه رسیده ام!

آنا هرگز نفهمید که من عاشقش بودم. فکر کنم از بس بچه بود نمی توانست اصولا درکی ازین موضوع داشته باشد. هر چه که بود آنها تابستان را در ییلاق گذراندند و به خانه شان در تهران رفتند. با رفتن آنا، تابستان هم رفت. انگار که او خود تابستان بوده باشد. تابستان گرم بود و مطبوع و بوی تعطیلی و بازی می داد. آنا هم همه اینها را داشت…

خاطره اولین عشقم را – اگر چه به جایی نرسید و پایان غم انگیزی هم داشت- به هیچ عنوان نمی توانم یک شکست بنامم. بازخوانی خاطره اش همیشه مطبوع و جذاب است و از اینکه رخ داده پشیمان نیستم. اتفاق عاشقانه ای بود که در یک دره سبز و آرام رخ داد و برای همیشه مثل یک رویا در ذهنم ثبت گردید.

فیلم فارسی، گناه و جهنم

درست مقابل منزل ما در نارمک تهران، خانواده آرش زندگی می کردند. مامان آرش معلم دوم دبستانم بود و با آرش هم همبازی و دوست بودم. خانواده آرش یک دستگاه ویدئو داشتند که در آن دوران خیلی نادر بود. گاهی آرش با اجازه مادرش منو دعوت می کرد و مامانش برامون کارتون می گذاشت. چند باری هم اونجا فیلم دیدم. دو موردش یادم مونده، یکی فیلم راننده دیوانه بود که داستان یک زوج جوان بود که از خونه فرار می کنن و همه دنبالشون بودن و آخرش با ماشین از دست همه در می رن و توی کلیسا به هم عروسی می کنن. یکی دیگه هم فیلمی بود در مورد حمله یک تمساح بزرگ به شهر که از توی شبکه فاضلاب بیرون آمده بود و تعداد زیادی بچه و آدم رو خورد. این فیلم خیلی منو ترسونده بود.

یک شب که من خونه آرش بودم، خاله اش هم اونجا بود و می خواستن فیلم ببینن. من و آرش هم موندیم که با اونا فیلم رو ببینیم. یکی از فیلم فارسی های قدیمی بود و داستان یک لمپن ایرانی بود که رفته بود لوس آنجلس و من اصلا داستانش یادم نمیاد. ولی موضوعی که خیلی به یادم مونده اینه که توی یکی از قسمت های این فیلم، قهرمان داستان با دوست دختر جدیدش یا معشوقه اش توی یه خونه تنها می شن و کار کم کم به ماچ و بوسه و معاشقه می کشه. یادم هست که من و آرش روی زمین دراز کشیده بودیم و مامان و خاله اش هم پشت سر ما روی مبل نشسته بودن. به محض اینکه دختر توی فیلم روی تخت دراز کشید و مرد به سمتش رفت مامان آرش به ما گفت که چشمهامون رو ببندیم، چون این صحنه بد هست و دیدنش گناه داره. من از قبل می دونستم که دیدن زن لخت گناه داره و کار بدیه و برای همین هم چشمهامو بستم و اینقدر چشمهام رو بسته نگه داشتم که مامان آرش گفت دیگه مشکلی نیست و می تونیم بقیه فیلم رو ببینیم. تا آخر فیلم چند بار دیگه هم این موضوع پیش اومد و هر بار من چشمهام رو بستم و اگر چه خیلی وسوسه می شدم که زیر چشمی نگاه کنم، اما این کار رو نکردم.

آخر شب که به خانه خودمون برگشتم، مدام به این موضوع فکر می کردم، که چرا زیر چشمی نگاه نکردم. کنجکاوی آزارم می داد و دلم می خواست بدونم چه جور صحنه هایی توی اون فیلم بوده که من ندیدم. تا مدتها از خودم می پرسیدم چرا اون شب چشمهام رو بستم و به حرف مامان آرش گوش دادم؟ شاید به خاطر اینکه مامان آرش قبلا معلمم بود باعث شده بود حرفش رو گوش بدم. شاید هم اصولا به عنوان یه پسر بچه 8-9 ساله خیلی راحت گول می خوردم و حرف بزرگترها رو باور می کردم.

این ماجرا با همه سادگیش، به طرز عجیبی توی ذهن من مونده و اصلا فراموشم نمی شه. اینکه اهمیتش دقیقا در کجاست رو با اطمینان نمی دونم، اما می دونم که یکی از اتفاقات مهمی هست که توی اون دوران برای من افتاد. این داستان شاید نشونه ای باشه از اولین جرقه هایی که باعث شد من آدمی بشم که امروز هستم. تا قبل از اون روز (دست کم به صورت سمبولیک) من حرف بزرگترها رو در مورد گناه دربست گوش می دادم و اگه هم کاری می کردم که می دونستم اشتباه هست، به خودم می گفتم که این کار گناه داره و نباید انجام بشه (دست کم توی ذهنم). مرجع و معیار سنجشم هم حرف بزرگترها بود. بعد از اون شب با خودم خیلی کلنجار رفتم. چرا من نباید اون صحنه ها رو می دیدم ولی مامان آرش می تونست اونا رو ببینه؟ آیا چون اون از من بزرگتر بود حق داشت گناه کنه؟ آیا اون مقاوم تر بود و بنابراین مجوز این رو داشت که کارهایی رو بکنه یا چیزهایی رو ببینه که برای من مجاز نبود؟ آیا اصولا دیدن صحنه های سکسی گناه داشت؟ آیا ویدئو اونطور که از خیلی ها شنیده بودم یک وسیله گناه بود که صرف وجود داشتنش توی خانه باعث نشر گناه و بی فرهنگی می شد؟ اگر هم فرض کنیم دیدن تصاویر سکسی گناه داشت، آیا اصولا این مساله که من گناه کنم اهمیتی داشت؟ دیدن اون تصاویر حتی اگه گناه هم می داشت، چه اشکالی داشت؟ اشکالش فقط در بحث مربوط به جهنم بود یا اشکالهای دیگه ای هم داشت؟

خیلی زود متوجه شدم دلایلی که منو از گناه کردن منع می کنن خیلی پوشالی و سست هستن. اینطور به نظر می رسید که من مجاز هستم هر کاری که می خواهم انجام دهم، حتی اگه معلم دینی اصرار کند این کار ممنوع است. نمی توانستم موضوع جهنم رو جدی بگیرم، اگر چه بعضی اوقات برایم جدی می شد و واقعا سعی می کردم بچه خوبی باشم. اما در مجموع روز به روز باور من به موضوع گناه و بهشت و جهنم و باید ها و نباید های اخلاقی سست تر و سست تر می شد. من آزاد بودم، هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست برای من مرزی تعیین کند، و اگر هم مرزی می بایست می بود، خودم باید آن مرز را کشف می کردم یا می ساختم، نه معلم دینی یا بزرگترهایی که روز به روز حرف ها و استدلال هایشان پوشالی تر می شد.