فرانسوا تروفو، مشق شب و برنامه کودک

بدست شهریار قصه گو

دبستان شهید دستغیب توی خیابان دردشت نارمک بود و حدود 15 دقیقه از خانه که در میدان یک نارمک بود فاصله داشت. آن روزها به طور هفتگی برنامه من توی مدرسه عوض می شد. یک هفته دسته صبح بودم و هفته بعد دسته بعد از ظهر. دسته صبح که بودم همه چیز مرتب و خوب بود و اگر چه صبح زود از خواب بیدار شدن واقعا مشکل بود اما در عوض وقتی ظهر از مدرسه بر می گشتم کل روز وقت آزاد داشتم. به خصوص برنامه کودک رو که ساعت 5 شروع می شد می تونستم ببینم. اما برعکس وقتایی که دسته بعد از ظهر بودم اوضاع زیاد جالب نبود. تا از مدرسه بر می گشتم برنامه کودک تقریبا تموم شده بود و فقط به چند دقیقه آخرش می رسیدم که چرند بود. پخش کسل کننده نقاشی های بچه هایی که برای برنامه کودک فرستاده بودن یا اذان مغرب که گاهی نیم ساعت وسط برنامه کودک رو اشغال می کرد. به نظر می رسید کسی توی اون روزگار به بچه ها فکر نمی کرد. من هیچ وقت نفهمیدم که چرا برنامه کودک طوری زمان بندی نمی شود که بچه هایی که دسته بعد از ظهر هستند هم بتوانند آنرا ببینند. یا اینکه چرا باید اذان وسط برنامه کودک پخش شود؟ و اگر هم ضروری است که پخش شود چرا باید اینقدر طولانی باشد؟ 10 یا 15 دقیقه قبل از اذان دعا خوانده می شد و بعد از اذان هم 10 دقیقه قرآن.

دسته بعد از ظهر بودن علاوه بر از دست دادن برنامه کودک، معایب دیگری هم داشت. شب ها حس و حال مشق نوشتن نبود. اون دوران تنها روش تربیتی که معلم ها بلد بودند مشق بود. مشق در واقع به معنی رونویسی از متن کتاب درسی بود و به نظر من فقط جنبه بیگاری داشت. حجم زیاد مشق معمولا دست و انگشتها را خسته می کرد و منجر به دست خط بدی می شد که من هنوز هم از آن رنج می برم. صبح روز بعد هم چون مجبور نبودم زود از خواب بیدار نمی شدم و وقتی از خواب بیدار می شدم چند ساعت بیشتر تا موقع رفتن به مدرسه نمانده بود که باید تند تند و با استرس مشق ها را می نوشتم. گاهی مامان بزرگ از من می خواست که نان بخرم که اوضاع را مشکل تر می کرد.هر روز ظهر وقتی از خانه به سمت مدرسه خارج می شدم احساس غم انگیز و افسرده کننده ای به من دست می داد. به خصوص بچه هایی را که دسته صبح بودند و آزاد و رها داشتند از مدرسه برمی گشتند را که می دیدم دلم پر اندوه می شد. من واقعا از مدرسه متنفر بودم و فقط چون مجبور بودم به آن تن می دادم.

توی مدرسه به اجبار باید نماز می خواندیم و هر روز صبح برنامه طولانی و خسته کننده صبحگاهی بود که گاه بیشتر از 45 دقیقه طول می کشید. رفتار نیمه نظامی با ما بچه ها می شد و هنوز که هنوز هست فرمان هایی مثل «از جلو نظام» که برای بچه ها عادی شده بود اما در واقع برای مرتب کردن سربازها در پادگان بود توی گوشم زنگ می زند. دوران دبستان شهید دستغیب برای من که بچه کوچکی بیش نبودم شبیه به کابوس بود. فضای تنگ و تاریک کلاس ها، معلم های بد اخلاق، مشق های طولانی شب، انگشتهای خسته و چشمهای خواب آلود، صف های طولانی و مراسم کسل کننده صبحگاهی، نماز اجباری، دلهره و اضطراب دائمی انگار که بزرگترین جرم جهان را انجام داده باشی ….

چه کسانی و به چه حقی این سیستم شبه نظامی ترس و وحشت رو توی مدارس ما و دبستان های آوردن؟ آیا همون کسایی نبودن که همزمان با ترویج فرهنگ نظامی سرکوب و وحشت توی جامعه، می خواستن بچه های کنجکاو و پرانرژی رو هم توی مدارس خفه کنن؟ من فکر می کنم چرا، همون ها بودن. این دوتا موضوع به هم بی ربط نبود. سرکوب و خفقان حاکمیت فاشیسم در سطح سیاسی – اجتماعی ارتباط مستقیم با سیستم تاریک و دگم مدارس ما داشت.

فیلم 400 ضربه فرانسوا تروفو را دیدی؟ دوران دبستان من خیلی شبیه به فضایی بود که در آن فیلم توصیف شده. تو هم این فضا رو تجربه کردی. خیلی از هم نسل های ما توی همین فضا بزرگ شدن و فقط خدا می دونه تا به حال چقدر هوش و استعداد و کنجکاوی توسط این سیستم به سطل زباله ریخته شده.

Advertisements