دورنما: سالهای زندگی در محله نارمک تهران

بدست شهریار قصه گو

سالهای اولی که ما به صورت غیر رسمی تهران بودیم شرایط زندگی من خیلی عوض شد. البته جنگ اوضاع زندگی همه رو عوض کرده بود ولی به خصوص خانواده من به خاطر بیماری مادرم بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته بود. وضعیت زندگی ما خیلی محقرانه تر از قبل شده بود و تنوع بازی و سرگرمی هایی که من به عنوان یک پسربچه 8 یا 9 ساله داشتم هم به مراتب کمتر شده بود.

هنوز بیشتر وسایلمون توی خونه کرمانشاه بود. بابا به خاطر کارش مجبور بود مدام کرمانشاه بره و در سفر باشه. مامان هم در بستر بیماری بود. قیمت کالاها به سرعت بالا می رفت و بیشتر مایحتاج زندگی مردم سهمیه بندی شده بود و توسط کوپن و انواع دفترچه قابل دریافت بود. صد البته بازار سیاه هم رونق پیدا کرده بود و خیلی از خانواده ها مجبور بودن مواد مورد نیاز خودشون رو با قیمت های خیلی بالاتر از نرخ های دولتی و به صورت زیر زمینی تهیه کنند.

بابابزرگ (پدر مامان) اون دوران کار نمی کرد و بیشتر اوقات توی خانه بود (دقیقا نمی دونم چرا). دایی تازه لیسانسش رو گرفته بود و در خطرناک ترین دوران ممکن یعنی دوران جنگ، خدمت سربازیش رو انجام می داد. من دو تا خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکتر هستند. خاله کوچک با ما زندگی می کرد و توی همون سالها ازدواج کرد. خاله بزرگ متاهل بود ولی گاه و بیگاه با چشم گریان به خانه نارمک میومد، چون شوهرش گاه و بیگاه قاطی می کرد و از اون آدم هایی بود که به قول معروف با کشمش گرمیشون می شه، یعنی دم دمی مزاج.

برادرم سال 1360 به دنیا اومد. توی بدترین و سخت ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی. مامان تازه مریض شده بود، خونه و زندگی ما توی کرمانشاه رها شده بود و ما توی تهران بودیم و کلا اون آرامش و انسجامی که لازم هست که بشه توش توجه کافی به بچه نوزاد بشه حضور نداشت. فکر می کنم این موضوع روی قوای جسمی و روحی برادرم تاثیرات موندگار گذاشت که حتی امروز هم قابل تشخیص هست.

روزگار خفقان و سرکوب از مدتی پیش (تقریبا با فاصله اندکی بعد از انقلاب) شروع شده بود. خیلی از دوستان مامان و بابا، کسانی که گرایشات یا فعالیت های سیاسی فعال داشتن، یا متواری شده بودن یا مخفی و یا دستگیر و اعدام. رفت و آمدهای دوستان خانوادگی خیلی کم شده بود و محدود بود به چند نفر که بعدا در موردشون خواهم نوشت.

با مرور کردن خاطرات اون دوران فکر می کنم که عملا بار مسئولیت زندگی روی دوش مامان بزرگ و بابا بود. مامان بزرگ که بنا به دلایلی که بعدا بیشتر توضیح خواهم داد، اصولا از سالهای سال قبل به تنهایی مسئولیت زندگی رو به عهده داشت. بابا هم ذاتا آدمی بود که هر جایی حضور داشت مسئولیت ها رو روی دوش خودش می گذاشت. بقیه یا بچه بودن، یا مریض و ناتوان، یا اینکه بی مصرف و کم خاصیت که بود و نبودشون زیاد فرقی نمی کرد.

بزرگترها به شدت درگیر مشکلات زندگی بودند و اگه هم توانی داشتن، طبیعتا برادرم که نوزاد بود بیشتر نیاز به توجه داشت. همینکه می دیدند من هستم و می روم و می آیم و نمره های قابل قبول از مدرسه می گیرم خیالشان راحت بود. اما من از درون تهی بودم. دلم می خواست با من حرف بزنند و بازی کنند. در سنی بودم که احتیاج به توجه و محبت زیادی داشتم، اما دریغ! متاسفانه این موضوع محصول شرایط نابهنجاری بود که بر ما تحمیل شده بود. بابا و مامان (مثل خیلی بابا و مامان های دیگه) غرق مشکلات زندگی بودند و توان بیشتری نداشتند.

احتمالا یکی از دلایلی که من داستان های صمد بهرنگی را خیلی دوست داشتم همین بود. من هم مثل اولدوز و یاشار احساس می کردم رها شده ام. چیزی که به آن احتیاج داشتم مهر و توجه بود. من مثل یک گیاه وحشی خودرو که در گوشه دیواری روییده باشد آرام آرام قد می کشیدم و یاد می گرفتم بیشتر فکر و احساسم رو توی خودم نگه دارم. احساس می کردم به حال خود رها شدم و احساسم درست بود. من راستی راستی به حال خودم رها شده بودم.

Advertisements