داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: ژوئن, 2007

آلاسکا و مریم خانوم

دوران اقامت ما در نارمک همزمان بود با سالهای 1360 تا 1364 و دوران جنگ ایران و عراق. مواد غذایی جیره بندی بود و بیشتر محدود می شد به مایحتاج اولیه و ضروری زندگی و مواد مصرفی و تنقلات چندان تولید نمی شد و مغازه ها از این نظر خالی بودند. به عنوان مثال فقط دو نوع بستنی وجود داشت: بستنی یخی (آلاسکا) و بستنی کیم. هیچ کدام از این دو نوع بستنی چیزهایی نیستند که با معیارهای امروز کسی به آنها لب بزند. اما در آن روزگار من از رو به روی مغازه اکبر آقا که توی خیابان کامیاب ورودی میدان یکم بود رد می شدم، بوی بستنی کیم از چند ده متری مستم می کرد. بستنی کیم 2 تومان بود و آلاسکا 1 تومان. به ندرت بودجه من برای خرید بستنی کیم کافی بود و بیشتر آلاسکا می خوردم که هم خنک بود و هم خوش رنگ. آلاسکاها بسته بندی درست و حسابی بهداشتی نداشتند و هیچ نشان، علامت یا نوشته که تولید کننده یا تاریخ مصرف رانشان دهد هم روی آنها نبود و به صورت فله ای و نیمه باز توی پاکت های کاغذی بودند و همانطور هم توی فریزر بقالی ها نگهداری می شدند. آلاسکا همان آب و قند بود همراه با رنگ تند صنعتی و کمی اسانس که توی گرمای روز خیلی می چسبید. اما بستنی کیم به نظرم خوشمزه تر بود. روکش شکلاتی داشت که من عاشقش بودم و بوی خیلی خوبی می داد. هربار بستنی کیم می خریدم، اول چند دقیقه آنرا بو می کردم. به خصوص بوی خوشمزه کاکائو را همراه با سرمای مطبوع بستنی که تازه از توی فریزر دراومده بود دوست داشتم.

توی محله ما (میدان یکم نارمک)، دو تا بقالی وجود داشت. یکی همان بقالی اکبر آقا که گفتم و دومی مغازه مریم خانوم که دور خود میدان بود. مریم خانوم کمی مهربان تر بود، ولی اکبرآقا خیلی خشک بود. این بود که من بیشتر آلاسکاهایم را از مغازه مریم خانوم می خریدم. اما مغازه اکبر آقا هم خنک تر بود، هم تاریک تر و هم اینکه بوی بستنی کیم و پودر رختشویی می داد که به نظرم ترکیب جالبی بود. برخلاف اکبر آقا که زیاد حوصله بچه خورده نداشت، مریم خانوم اصولا هدفش جلب مشتری های کوچولو بود و چند جور هله هوله دیگر هم توی مغازش پیدا می شد. مثلا آلوهای ریز در بسته بندی کوچک نایلونی که می شد با دندان گوشه اش را پاره کرد و آلوهای ترش و شور را به آرامی با دست توی دهان هل داد. چیزهای کثیفی بودند، ولی به نظرم خوشمزه می آمدند. اصولا من عاشق چیزهای کثیف و خوشمزه بودم.

من از ساندویچ هم خوشم می آمد. غروب که از مدرسه برمی گشتم و گرسنه بودم، از جلوی ساندویچ فروشی ها که رد می شدم بوی سوسیس آلمانی که توی روغن مانده سرخ شده بود کلی تحریک کننده بود. گرسنه بودم و ساندویچ ها به نظرم خیلی خوشمزه می آمدند. آن روزها خبری از انواع نان های فانتزی فرانسوی نبود و فقط یک نوع نان که به اسم نان باگت شناخته می شد در همه ساندویچ فروشی ها استفاده می شد. نان هایی که امروز احتمالا هیچ کس به آنها حتی لب نخواهد زد. سوسیس هم که می گویم، در واقع فقط یک نوع سوسیس بود که به اسم سوسیس آلمانی شناخته می شد و انتخاب دیگری وجود نداشت.

احتمالا من همه مثل خیلی از بچه های دیگر همسن و سالم فقر غذایی داشتم، اگر چه نه چندان شدید چون همیشه توی خانه غذا پخته می شد و سفره بر پا بود، اما از نظر تنوع (و گاهی هم کمیت) در حدی نبود که نیازهای منو در اون سن پاسخ بده. این موضوع تا حدودی روانی هم بود. یعنی از بس بزرگترها مانع خوردن چیزهایی که دوست داشتم شده بودن (چون محدود بود) کم کم از لحاظ روانی حس بدی بهم دست داده بود و یه جورایی همیشه گرسنه بودم. به عنوان مثال میوه خیلی محدود بود و به ندرت در طول هفته توی یخچال خانه میوه به هم می رسید. احتمالا یکی از دلایلی که من کلا آدم شکمویی شدم و خیلی از خوردن لذت می برم همین محدودیت های اون دوران بوده. اون طوری که باید از نظر غذایی تامین نمی شدم و همیشه دنبال این بودم که با خوردن هله هوله و چیزهایی که هیچ وقت جای میوه و شیر رو نمی گرفتن، تنوع غذایی مورد نیاز یک بچه 7 یا 8 ساله را تامین کنم.

علاقه من به خوردن میوه و شیرینی و غذا از طرف بزرگترهای خانم خانواده (مامان و مامان بزرگ) شدیدا نکوهش می شد. علتش رو نمی دونم. آیا نگران سلامتی من بودن؟ یا نگران بودن که اگه منو به حال خودم بذارن همه میوه های همه خانواده رو تنهایی می خوردم؟ هر چه که بود من از اینکه به من گفته بشه «ندید بدید» یا «شکم پرست» بدم میومد و حتی بیشتر از قبل حریص می شدم. «ندید بدید» فکر می کنم یه جور اصطلاح مخصوص کرمونشاهی هاست و به کسانی گفته می شه که از بس محدودیت داشتن حرص می زنن. خوب، با این تعریف من واقعا ندید بدید بودم. بزرگترها را سر این قضیه نکوهش نمی کنم، چون به هر حال شرایط اون دوران شرایط دشواری بود. ولی دست کم می تونستن بزرگ منشانه با این موضوع برخورد کنن و اینقدر کوته بین نباشن. به هر حال من فقط 8 سالم بود و اگه شکمو بودم لابد دلیلی داشت!

فرانسوا تروفو، مشق شب و برنامه کودک

دبستان شهید دستغیب توی خیابان دردشت نارمک بود و حدود 15 دقیقه از خانه که در میدان یک نارمک بود فاصله داشت. آن روزها به طور هفتگی برنامه من توی مدرسه عوض می شد. یک هفته دسته صبح بودم و هفته بعد دسته بعد از ظهر. دسته صبح که بودم همه چیز مرتب و خوب بود و اگر چه صبح زود از خواب بیدار شدن واقعا مشکل بود اما در عوض وقتی ظهر از مدرسه بر می گشتم کل روز وقت آزاد داشتم. به خصوص برنامه کودک رو که ساعت 5 شروع می شد می تونستم ببینم. اما برعکس وقتایی که دسته بعد از ظهر بودم اوضاع زیاد جالب نبود. تا از مدرسه بر می گشتم برنامه کودک تقریبا تموم شده بود و فقط به چند دقیقه آخرش می رسیدم که چرند بود. پخش کسل کننده نقاشی های بچه هایی که برای برنامه کودک فرستاده بودن یا اذان مغرب که گاهی نیم ساعت وسط برنامه کودک رو اشغال می کرد. به نظر می رسید کسی توی اون روزگار به بچه ها فکر نمی کرد. من هیچ وقت نفهمیدم که چرا برنامه کودک طوری زمان بندی نمی شود که بچه هایی که دسته بعد از ظهر هستند هم بتوانند آنرا ببینند. یا اینکه چرا باید اذان وسط برنامه کودک پخش شود؟ و اگر هم ضروری است که پخش شود چرا باید اینقدر طولانی باشد؟ 10 یا 15 دقیقه قبل از اذان دعا خوانده می شد و بعد از اذان هم 10 دقیقه قرآن.

دسته بعد از ظهر بودن علاوه بر از دست دادن برنامه کودک، معایب دیگری هم داشت. شب ها حس و حال مشق نوشتن نبود. اون دوران تنها روش تربیتی که معلم ها بلد بودند مشق بود. مشق در واقع به معنی رونویسی از متن کتاب درسی بود و به نظر من فقط جنبه بیگاری داشت. حجم زیاد مشق معمولا دست و انگشتها را خسته می کرد و منجر به دست خط بدی می شد که من هنوز هم از آن رنج می برم. صبح روز بعد هم چون مجبور نبودم زود از خواب بیدار نمی شدم و وقتی از خواب بیدار می شدم چند ساعت بیشتر تا موقع رفتن به مدرسه نمانده بود که باید تند تند و با استرس مشق ها را می نوشتم. گاهی مامان بزرگ از من می خواست که نان بخرم که اوضاع را مشکل تر می کرد.هر روز ظهر وقتی از خانه به سمت مدرسه خارج می شدم احساس غم انگیز و افسرده کننده ای به من دست می داد. به خصوص بچه هایی را که دسته صبح بودند و آزاد و رها داشتند از مدرسه برمی گشتند را که می دیدم دلم پر اندوه می شد. من واقعا از مدرسه متنفر بودم و فقط چون مجبور بودم به آن تن می دادم.

توی مدرسه به اجبار باید نماز می خواندیم و هر روز صبح برنامه طولانی و خسته کننده صبحگاهی بود که گاه بیشتر از 45 دقیقه طول می کشید. رفتار نیمه نظامی با ما بچه ها می شد و هنوز که هنوز هست فرمان هایی مثل «از جلو نظام» که برای بچه ها عادی شده بود اما در واقع برای مرتب کردن سربازها در پادگان بود توی گوشم زنگ می زند. دوران دبستان شهید دستغیب برای من که بچه کوچکی بیش نبودم شبیه به کابوس بود. فضای تنگ و تاریک کلاس ها، معلم های بد اخلاق، مشق های طولانی شب، انگشتهای خسته و چشمهای خواب آلود، صف های طولانی و مراسم کسل کننده صبحگاهی، نماز اجباری، دلهره و اضطراب دائمی انگار که بزرگترین جرم جهان را انجام داده باشی ….

چه کسانی و به چه حقی این سیستم شبه نظامی ترس و وحشت رو توی مدارس ما و دبستان های آوردن؟ آیا همون کسایی نبودن که همزمان با ترویج فرهنگ نظامی سرکوب و وحشت توی جامعه، می خواستن بچه های کنجکاو و پرانرژی رو هم توی مدارس خفه کنن؟ من فکر می کنم چرا، همون ها بودن. این دوتا موضوع به هم بی ربط نبود. سرکوب و خفقان حاکمیت فاشیسم در سطح سیاسی – اجتماعی ارتباط مستقیم با سیستم تاریک و دگم مدارس ما داشت.

فیلم 400 ضربه فرانسوا تروفو را دیدی؟ دوران دبستان من خیلی شبیه به فضایی بود که در آن فیلم توصیف شده. تو هم این فضا رو تجربه کردی. خیلی از هم نسل های ما توی همین فضا بزرگ شدن و فقط خدا می دونه تا به حال چقدر هوش و استعداد و کنجکاوی توسط این سیستم به سطل زباله ریخته شده.

دورنما: سالهای زندگی در محله نارمک تهران

سالهای اولی که ما به صورت غیر رسمی تهران بودیم شرایط زندگی من خیلی عوض شد. البته جنگ اوضاع زندگی همه رو عوض کرده بود ولی به خصوص خانواده من به خاطر بیماری مادرم بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته بود. وضعیت زندگی ما خیلی محقرانه تر از قبل شده بود و تنوع بازی و سرگرمی هایی که من به عنوان یک پسربچه 8 یا 9 ساله داشتم هم به مراتب کمتر شده بود.

هنوز بیشتر وسایلمون توی خونه کرمانشاه بود. بابا به خاطر کارش مجبور بود مدام کرمانشاه بره و در سفر باشه. مامان هم در بستر بیماری بود. قیمت کالاها به سرعت بالا می رفت و بیشتر مایحتاج زندگی مردم سهمیه بندی شده بود و توسط کوپن و انواع دفترچه قابل دریافت بود. صد البته بازار سیاه هم رونق پیدا کرده بود و خیلی از خانواده ها مجبور بودن مواد مورد نیاز خودشون رو با قیمت های خیلی بالاتر از نرخ های دولتی و به صورت زیر زمینی تهیه کنند.

بابابزرگ (پدر مامان) اون دوران کار نمی کرد و بیشتر اوقات توی خانه بود (دقیقا نمی دونم چرا). دایی تازه لیسانسش رو گرفته بود و در خطرناک ترین دوران ممکن یعنی دوران جنگ، خدمت سربازیش رو انجام می داد. من دو تا خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکتر هستند. خاله کوچک با ما زندگی می کرد و توی همون سالها ازدواج کرد. خاله بزرگ متاهل بود ولی گاه و بیگاه با چشم گریان به خانه نارمک میومد، چون شوهرش گاه و بیگاه قاطی می کرد و از اون آدم هایی بود که به قول معروف با کشمش گرمیشون می شه، یعنی دم دمی مزاج.

برادرم سال 1360 به دنیا اومد. توی بدترین و سخت ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی. مامان تازه مریض شده بود، خونه و زندگی ما توی کرمانشاه رها شده بود و ما توی تهران بودیم و کلا اون آرامش و انسجامی که لازم هست که بشه توش توجه کافی به بچه نوزاد بشه حضور نداشت. فکر می کنم این موضوع روی قوای جسمی و روحی برادرم تاثیرات موندگار گذاشت که حتی امروز هم قابل تشخیص هست.

روزگار خفقان و سرکوب از مدتی پیش (تقریبا با فاصله اندکی بعد از انقلاب) شروع شده بود. خیلی از دوستان مامان و بابا، کسانی که گرایشات یا فعالیت های سیاسی فعال داشتن، یا متواری شده بودن یا مخفی و یا دستگیر و اعدام. رفت و آمدهای دوستان خانوادگی خیلی کم شده بود و محدود بود به چند نفر که بعدا در موردشون خواهم نوشت.

با مرور کردن خاطرات اون دوران فکر می کنم که عملا بار مسئولیت زندگی روی دوش مامان بزرگ و بابا بود. مامان بزرگ که بنا به دلایلی که بعدا بیشتر توضیح خواهم داد، اصولا از سالهای سال قبل به تنهایی مسئولیت زندگی رو به عهده داشت. بابا هم ذاتا آدمی بود که هر جایی حضور داشت مسئولیت ها رو روی دوش خودش می گذاشت. بقیه یا بچه بودن، یا مریض و ناتوان، یا اینکه بی مصرف و کم خاصیت که بود و نبودشون زیاد فرقی نمی کرد.

بزرگترها به شدت درگیر مشکلات زندگی بودند و اگه هم توانی داشتن، طبیعتا برادرم که نوزاد بود بیشتر نیاز به توجه داشت. همینکه می دیدند من هستم و می روم و می آیم و نمره های قابل قبول از مدرسه می گیرم خیالشان راحت بود. اما من از درون تهی بودم. دلم می خواست با من حرف بزنند و بازی کنند. در سنی بودم که احتیاج به توجه و محبت زیادی داشتم، اما دریغ! متاسفانه این موضوع محصول شرایط نابهنجاری بود که بر ما تحمیل شده بود. بابا و مامان (مثل خیلی بابا و مامان های دیگه) غرق مشکلات زندگی بودند و توان بیشتری نداشتند.

احتمالا یکی از دلایلی که من داستان های صمد بهرنگی را خیلی دوست داشتم همین بود. من هم مثل اولدوز و یاشار احساس می کردم رها شده ام. چیزی که به آن احتیاج داشتم مهر و توجه بود. من مثل یک گیاه وحشی خودرو که در گوشه دیواری روییده باشد آرام آرام قد می کشیدم و یاد می گرفتم بیشتر فکر و احساسم رو توی خودم نگه دارم. احساس می کردم به حال خود رها شدم و احساسم درست بود. من راستی راستی به حال خودم رها شده بودم.

مامان و شغلش

علت اصلی اینکه ما از کرمانشاه به تهران اومدیم آغاز جنگ بود. جنگ 1359 شروع شد. تقریبا به صورت همزمان مادرم مریض شد. البته ما از قبل هم رفت و آمدمون به تهران زیاد بود. چون مادربزرگ و پدربزرگ مادری من تهران زندگی می کردن. همینطور خاله هام. اما شاید جنگ و بیماری مادرم باعث شد که ما بیشتر از قبل به تهران مسافرت کنیم. در واقع انگار پا در هوا شده بودیم. خونه و زندگیمون هنوز کرمانشاه بود ولی عملا ماه ها توی تهران می موندیم. بابا کارش هنوز کرمانشاه بود و یه پاش تهران بود و یه پای دیگش اونجا. سال اول دبستان که از جهات مختلف دوران خیلی مهمی هست، بین کرمانشاه و تهران تقسیم شده بود. اینطور به نظر می رسید که دوران زندگی خوش و آروم ما به پایان رسیده بود.

همون اوایل بعد از انقلاب مامان به خاطر اتهامات سیاسی از کارش بر کنار شد. در واقع پاکسازی شد. مامان عاشق کارش بود و اصولا در سراسر زندگی کوتاهش معلم بود. عاشق این بود که درس بده. وقتی این کار رو ازش گرفتن و عملا بهش گفتن که بدرد معلم بودن نمی خوره خیلی براش گرون تموم شد. الان می فهمم که شاید مهمترین دلیلی که باعث بیماری و در واقع مرگش شد همین ناراحتی بیش از حدش بود از این موضوع. مامان خیلی پر شور بود. خیلی خیلی زیاد. روابط اجتماعی گسترده ای داشت و توی گروه های مختلف فورا تبدیل به شخصیت مرکزی و رهبری کننده می شد. وقتی با اون حالت تحقیر آمیز از صحنه فعالیت اجتماعی کنار گذاشته شد ضربه روحی خیلی بدی خورد. فکر می کنم مامان برخلاف ظاهرش که خیلی محکم و آسیب ناپذیر به نظر می رسید، حساس و شکننده بود. شاید هم ضربه ای که بهش وارد کردن خیلی کاری بود.

مامان و بابا آدمهای سیاسی نبودن. به این معنی که مثلا توی احزاب سیاسی باشن و یا فعالیت خاصی داشته باشن. اما آدمایی بودن که دنباله رو نبودن و از خودشون دارای عقیده بودن و نظرشون رو هم خیلی شفاف می گفتن. به خصوص مامان چون معلم بود و خیلی هم محبوب بود بدون اینکه خودش بدونه از نظر مافیایی که داشت به تدریج انقلاب مردم رو قبضه می کرد خطرناک تشخیص داده شده بود. سالهای سال بعد بود که من فهمیدم چرا کسانی مثل مامان من برای حاکمیت فاشیستی که روی کار اومد خطرناک بودن. مادر من به خاطر فعالیت های سیاسی و یا مخالفتش با فاشیسم و دیکتاتوری از کار برکنار نشد. مامان از کار برکنار شد، چون عاشقانه معلم بود و از جان و احساسش برای اطرافیانش مایه می گذاشت و همونطور که تو خوب می دونی و من هم می دونم و خیلی های دیگه هم می دونن، معلم های دلسوز و از خود گذشته توی آموزش و پرورش خطرناک هستن. چون بچه هایی رو تربیت خواهند کرد که بعدها به ریشه فساد و خودکامکی تبر خواهند زد. این چیزی نبود که تحمل بشه.

بابا محافظه کار تر از مامان بود. دست کم هر جایی با صدای بلند افکارش رو نمی گفت. شاید چون بنا به دلایلی زودتر از مامان فهمیده بود که دوران تاریکی داره فرا می رسه و فاشیسم و سرکوب داره مثل یک سرطان مخفی توی گوشت و خون ایران ریشه می دونه. طنز تلخیه، اما انگار سرطان هم مامان رو از من گرفت و هم انقلاب رو از مردم ایران.

من و بچه های توی کوچه

بابا و مامان هر دو تحصیل کرده بودن و شغل های خوب دولتی داشتن. توی سالهای آغازین دهه پنجاه کارمندان دولت حقوق های خوبی می گرفتن و کلا ما یک خانواده طبقه متوسط بالا محسوب می شدیم. خونه ما توی یکی از محله های خوب کرمونشاه بود، اما با این وجود باز هم وضع زندگی ما نسبت به همسایه ها و اهالی محل بهتر بود. این رو من حتی به عنوان یه بچه 4 یا 5 ساله کاملا حس می کردم و الان هم این حس توی ذهنم مونده.

ما مسافرت های خارج از کشور زیاد می رفتیم. به آلبوم های عکس اون دوران که نگاه می کنم پر از عکسهایی هست که یه پسر بچه شیطون مو طلایی رو توی شهرهای مختلف اروپا نشون می ده: یعنی من! همینطور دوستان و آشنایان چه از خارج کشور و چه از داخل برام کادوهای حسابی و جورواجور می آوردن. یادم هست کلی بیل مکانیکی و هواپیمای کنترل از راه دور و قطار و این جور چیزا داشتم. بابا و مامان هم برام زیاد خرت و پرت می خریدن. این بود که اسباب بازی های مدرن و هیجان انگیز زیاد توی دست و بالم بود.

اما این وضعیت توی خونه بود. چیزی که برای من بیشتر جالب بود بیرون از خونه و توی کوچه بود. دلم می خواست با بچه های توی کوچه بازی کنم. اما انگار بابا و مامان زیاد مثل من فکر نمی کردن. من خیلی محدود و به ندرت اجازه داشتم توی کوچه با بچه ها بازی کنم. بچه های توی کوچه سر و وضعشون خاکی و نامرتب بود و دستهاشون از بس با خاک بازی کرده بودن ترک خورده بود. بازی مورد علاقه شون هم تیله (با لهجه محلی: تشیله) بود. تیله های شیشه ای رنگارنگی که توی خاک ها می لولیدند و هر کسی که بهتر هدف (با لهجه محلی: نوقص) می گرفت تیله های بقیه رو هم برنده می شد. من عاشق این بودم که با بچه های توی کوچه تیله بازی کنم، اما خیلی به ندرت این اجازه به من داده می شد. من کوچیک بودم و بچه های توی کوچه از من بزرگتر بودن. بابا می گفت خوب نیست که با بچه های بزرگتر از خودم بازی کنم و روی این موضوع خیلی تاکید داشت. نمی دونستم چرا. هر بار که توی کوچه بازی می کردم مامان طوری به سر و وضع کثیف من و لباس های خاکیم نگاه می کرد که از خودم بدم می اومد. احساس می کردم کار خیلی بدی کردم و پسر خیلی بدی هستم.

این بود که بازیهام بیشتر داخلی و به خصوص توی حیاط خونه مون بود. تیله زیاد داشتم و تنهایی خیلی باهاشون بازی می کردم. اون تیله های ساده برام از اسباب بازی های مدرن و رنگارنگ جذاب تر بودن. تیله ها بوی خاک و کوچه می دادن. بوی آزادی که من احساس می کردم مثل بچه های دیگه ندارم. دلم می خواست منم توی خاک و خل بازی کنم. دلم نمی خواست با بقیه بچه های توی کوچه که اسباب بازی های مدرن و گرون نداشتن فرق کنم.

بقالی رنگ و رو رفته ای که توی محله بود یه جور کامیون – تریلر های کوچک پلاستیکی ارزون می فروخت که هم خیلی کوچیک بودن و هم خیلی ساده. من بارها دیده بودم که بچه های توی کوچه با این کامیون ها بازی می کنن (در واقع باهاشون خاک حمل و نقل می کردن). با اسباب بازی های نو و شیک من نمی شد خاک حمل و نقل کرد. حتی اونا رو نمی شد توی کوچه برد. مامان و بابا به من اجازه نمی دادن. خودم هم دلیلش رو حس کرده بودم: اسباب بازی های من خیلی با اسباب بازی های متداول بچه های محله فرق داشتن. اما من برای اینکه بتونم گاهی بیرون از خونه بازی کنم، عاشق کامیون های پلاستیکی ارزون شده بودم. به نظرم خیلی جالب می اومدن. یادم هست بابا و مامان همیشه از اینکه من به این کامیون ها علاقه نشون می دادم ولی زیاد مجذوب اسباب بازی های مدرن خودم نبودم تعجب می کردن.

توی تموم دوران کودکیم و حتی بعدها همیشه احساس می کردم که با بچه های اطرافم فرق می کنم. بچه های اطرافم یا فقیر بودن، یا خانواده هاشون از نظر فرهنگی یا ظاهری با خانواده من خیلی فرق داشتن یا اینکه خیلی خشن بودن و نمی شد درست باهاشون بازی کرد. خلاصه همیشه این حس متفاوت بودن رو داشتم. احساس می کردم که این تفاوت عامل مهمی هست که نمی گذاره من باهاشون صمیمی بشم یا باعث می شه که اونا با من راحت نباشن.

این احساس اگر چه به تدریج کمتر شد اما هنوز هم با من هست. در این مورد بعدا بیشتر می نویسم.