بازی آخرین درخت

بدست شهریار قصه گو

بیشتر سفرهایی که از دوران کودکی یادم میاد مربوط به سفرهای زمینی می شه. ما اون موقع یه ماشین پیکان سفید داشتیم که مدل اسپورت جوانان بود و در زمان خودش ماشین خوبی محسوب می شد. بیشتر اوقات من توی صندلی عقب می نشستم، بابا رانندگی می کرد و مامان هم جلو می نشست. مامان اعتقاد داشت که کسی که کنار راننده می شینه راننده دوم محسوب می شه و باید حواسش به جاده باشه که راننده اگه چیزی رو ندید یا احیانا خوابش گرفت زود متوجه بشه. کمی که بزرگتر شدم مامان به من اجازه می داد که گاهی جلو بشینم و خودش عقب می نشست. البته مامان عقب هم که می نشست راننده دوم بود و همیشه یک چشمش به جاده بود. اما انصافا من هم نمی گذاشتم بابا خوابش ببره. چون از بس سئوالات جور واجور ازش می پرسیدم سرش گرم صحبت می شد و خواب به چشمش نمیومد.

خیلی از مسافرت هایی که توی اون دوران داشتیم از تهران به کرمانشاه یا برعکس بود. مسیر با ماشین دست کم 7 یا 8 ساعت طول می کشید و اگه توقف هایی هم بین راه می کردیم گاهی به 10 ساعت هم می رسید. طبیعی بود که گهگداری مسیر طولانی و جاده هایی که انگار هیچ وقت تموم نمی شدن برای من خسته کننده می شد. من شروع می کردم به بهانه گیری و پرسیدن اینکه کی می رسیم و کرمانشاه کجاست و از این جور سئوالات.

احتمالا بابا و مامان روش های زیادی برای اینکه منو سرگرم کنن به کار می بردن. ولی من هیچ کدوم از اون روش ها را الان به خاطر نمیارم. تنها موردی که توی ذهنم مونده، روش سرکار گذاشتن موسوم به بازی آخرین درخت هست. در این روش بابا در پاسخ به سئوالات متناوب و بی پایان من مبنی بر اینکه که کی می رسیم و کرمانشاه کجاست، به من می گفت که خوب به جاده و منظره های اطراف آن نگاه کنم. تا وقتی که بتوانم در کنار جاده و یا در افق درخت ببینم ما هنوز به کرمانشاه نرسیده ایم. اما درست در همان لحظه ای که هیچ درختی در افق دیده نشود و کنار جاده هم هیچ درختی نباشد، کرمانشاه آنجاست.

فکر می کنم کمی شک کرده بودم که این بیشتر یک بازی سرکاری است. اما هر چه که بود آنرا جدی گرفتم، به هر حال بازی بود و من هم عاشق بازی کردن بوذم. دست کم اگر دروغ هم بود، سرم را گرم می کرد. جالب اینجاست که همیشه درخت بود. همه جا درخت بود. تازه متوجه شدم که چقدر تعداد درختها زیاده!

گاهی اوقات که از میان کوهستان های بلند یا دشت های وسیع عبور می کردیم و به نظرم می رسید که هیچ درختی نیست با خوشحالی فریاد می زدم بابا! درخت ها تموم شدن!
بابا انگار که فکر کرده بود من موضوع درخت ها و کرمانشاه را کلا فراموش کرده ام، ناگهان یادش می افتاد که من هنوز دنبال آخرین درخت می گردم. آن وقت بود که نگاه سریعی به اطراف می انداخت و خیلی زود تک درخت کوچکی را در دوردست پیدا می کرد و به من می گفت:
– ببین، اونجا درخت هست. هنوز نرسیدیم!

مسیر طولانی بود و ما هم عادت داشتیم برای صرف ناهار و چای چندین بار در قسمت های خوش آب و هوا توقف کنیم. عاقبت غروب فرا رسید و کم کم همه جا تاریک شد و من هم خسته از جستجو برای آخرین درخت مدتها بود خوابیده بودم که با صدای بابا از خواب بیدار شدم.
– ببین هیچ درختی دیگه دیده نمی شه! رسیدیم به کرمانشاه!

من با هیجان به بیرون ماشین نگاه کردم. همه جا تاریک بود. راستی راستی هم هیچ درختی دیده نمی شد.

بابا راست گفته بود. ما رسیده بودیم به کرمانشاه.

Advertisements