نوارهای بابا

بدست شهریار قصه گو

بابا عاشق موسیقی بود. فقط هم موسیقی کلاسیک اروپایی و موسیقی سنتی ایرانی گوش می داد. تعداد زیادی نوار کاست داشت و همینطور صفحه های گرامافون که بیشترشون رو از اروپا خریده بود. به صفحه هاش خیلی حساس بود و مشکل می شد متقاعدش کرد که بذاره با صفحه هاش بازی کنم. اما در مورد نوارهاش کمتر سختگیری می کرد. من عاشق بازی کردن با نوارهای بابا بودم. در واقع یکی از محبوب ترین بازی های من بود.

بابا نوارهاش رو توی جعبه های 10 تایی سونی نگهداری می کرد. در اون روزگار جعبه نوارها خیلی محکم و درست حسابی بود و بابا هم بهترین نوارها رو برای ضبط آهنگ هایی که دوست داشت انتخاب می کرد. فکر می کنم خیلی از آثار مورد علاقش رو از برنامه های رادیویی اون زمان ضبط می کرد. نوارها طبقه بندی شده و مرتب بودن و خیلی از اونا هم نوار ضبط شده نبودن و ضبط اصلی بودن همراه با عکس و توضیحات. مثل کارهای بنان یا پریسا. به هر حال نوارهای بابا و جعبه هاشون چندین ردیف بزرگ رو توی قفسه اشغال کرده بودن و بابا اونا رو خیلی منظم و تمیز نگهداری می کرد.

من کم کم فهمیده بودم که می شه با این نوارها کارهای جالبی انجام داد. با اونا می شد انواع اشکال و اجسام رو ساخت. می شد باهاشون جاده و پل درست کرد و پادگانی که با دیوارهای بلند محصور می شد. همینطور برج هایی که حتی از قد من هم بلندتر بودند. بابا خیلی از اوقات طفره می رفت و اگرچه درست یادم نیست چکار می کرد، ولی به صورت مبهمی توی ذهنم هست که به شکل های مختلف سعی می کرد هوس منو از نوارها بندازه. ولی فایده نداشت. من چون عاشق بازی کردن با نوارها بودم از بس اصرار می کردم بابا تسلیم می شد. تازه بعضی اوقات که بابا سر کار بود از مامان اجازه می گرفتم. مامان کمتر حوصله سر و کله زدن با منو داشت و همینکه می دونست من با نوارها ساعت ها سرم گرم می شه براش کافی بود. البته هم مامان و هم بابا تاکید می کردن که باید با نوارها با احتیاط بازی کنم، اونا رو از توی جلدشون در نیارم و برج های خیلی بلند نسازم. دلیلش هم این بود که من از بس برج ها رو بلند می کردم که آخرش برج خراب می شد و جلد نوارها ترک می خورد یا می شکست.

اما برج سازی یکی از مهیج ترین کارایی بود که می شد با نوار انجام داد. هدف این بود که برجی بسازم که از همه برجهای قبلی بلند تر باشه. بعد می تونستم آدمکهای اسباب بازی که داشتم رو توی طبقه های برج جا بدم. هدف بعدی استحکام برج بود. برج هایی که می تونستن وزن زیادتری رو تحمل کنن بهتر بودن. من تعداد زیادی باطری مصرف شده داشتم که ازونا استفاده های مختلفی می کردم. یکی از کاربردهای مهم این باطری ها وزنشون بود. طبقات برج که بالا می رفت، من هم باطری ها رو کم کم توی طبقه های برج جا می دادم. کارم این بود که از یک طرف هی باطری اضافه می کردم به برج و اونو سنگین تر می کردم و از طرف دیگه با نوار طبقه های جدید می ساختم که بلند تر بشه. گاهی وقتا برج به بلندی قدم می رسید و کافی بود یک نفر از یک متریش رد بشه که برج خراب بشه.

خراب شدن برج همیشه غم انگیز و در عین حال هیجان انگیز بود. راستش گاهی هم که برج خیلی محکم و خوب از آب در میومد، خودم شروع می کردم به آزمایشهای مختلف کردن که ببینم تا کجا می تونه دووم بیاره. مثلا شروع می کردم به گذاشتن وزنه های جدید به صورت نامتقارن روی برج، یا اینکه پایه های اصلی برج رو کج می کردم. کم کم برج متزلزل و نامتعادل می شد و عاقبت با سر و صدای مهیبی فرو می ریخت. باطری ها و آدمک ها همه جا پخش می شدن و نوارها از توی جلدشون در میومدن و بعضیاشون هم جلدشون می شکست. من نوارهای شکسته رو که می دیدم خیلی ناراحت می شدم و واقعا افسوس می خوردم و به خودم قول می دادم که دیگه برج نسازم. اما چند روز بعد دوباره هوس می کردم و روز از نو روزی از نو. بابا ناراحت می شد ولی برخورد ناجوری نمی کرد که توی ذهن من مونده باشه. ولی خوب یادم هست که خیلی ناراحت می شد و همین ناراحت شدنش بود که باعث عذاب وجدان من می شد. ولی دست خودم نبود، زود یادم می رفت و نیت تخریب نداشتم. فکر می کردم که می تونم بدون اینکه نوارها رو بشکنم باهاشون بازی کنم، اما نتیجه معمولا چیز دیگه ای می شد.

گمون می کنم عامل اصلی درب و داغون شدن نوارهای بابا من بودم. بابا نوارهاشو واقعا دوست داشت و خیلی هم اونا رو گوش می داد. احتمالا براش خیلی مشکل بود که رفتار غیرمتمداننه من رو با آثار بنان و بتهوون و منوهین ببینه. با اینکه من همیشه به بابا قول می دادم که بعد از اینکه بازیم تموم شد همه نوارها رو به همون ترتیبی که بودن توی جعبه هاشون بچینم، اما واضحه که هیچ وقت موفق نمی شدم اینکارو درست انجام بدم. کار بابا این بود که بعد از بازی های خراب کارانه من همه نوارهاشو دوباره مرتب می کرد و توی جعبه ها می چید و اونایی که قابشون شکسته بود رو با چسب تعمیر می کرد. بابا با وجودیکه از دست من نوارهاشو قایم می کرد و دم دست نمی گذاشت، اما چون عاشق موسیقی بود و مجبور بود نوارهاشو از توی کمد در بیاره و گوش بده راه فراری نداشت. هر وقت که هوس گوش دادن یکی از نوارها رو می کرد مجبور بود درب کمد نوارها رو باز کنه. در این وقت ها بود که من فی الفور سر می رسیدم و فیلم یاد هندوستان می کرد…

بابا هنوز هم نوارهاشو دوست داره، گیرم که خیلی کمتر از اون موقع ها موسیقی گوش می ده.

Advertisements