پسر شجاع

بدست شهریار قصه گو

 

فکر می کنم حدودا 3 ساله بودم که بابا و مامان به این نتیجه رسیدن که من دیگه باید شبها توی اتاق خودم بخوابم. اونم تنهایی! پذیرفتن این موضوع برای من خیلی مشکل بود. تا اون موقع من همیشه پیش مامان و بابا می خوابیدم و اونجا هم کلی گرم و نرم بود و هم اینکه اصلا از چیزی حتی تاریکی نمی ترسیدم. اما بابا خیلی خوب باهام صحبت کرد و به من گفت که بچه هایی که توی اتاق مامان و باباشون می خوابن شجاع بار نمیان و تا آخر عمرشون ترسو می مونن.

این حرف برای من خیلی گرون بود. می نمی خواستم ترسو باشم. من دلم می خواست پسر شجاعی باشم و از تاریکی و تنهایی و چیزایی که همیشه همه بچه ها ازشون می ترسن نترسم. بابا بهم اطمینان داد که هر وقت دلم خواست می تونم نیمه های شب برم پیششون و این خیلی خیالم رو راحت کرد. تازه قرار بر این شد که هر شب قبل از اینکه بخوابم برام قصه تعریف کنه. دیگه جای نگرانی نبود. قبول کردم.

شب های اول برام کمی سخت بود. گاهی وقتا نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و از سایه ها و نورهای مشکوکی که توی اتاق افتاده بودن می ترسیدم و هر کاری می کردم خوابم نمی برد. توی داستان های بابا غول و دیو و اژدها بود و با اینکه بهم بارها گفته بود که اینا فقط توی قصه هستن، اما خوب وقتی تنها توی تاریکی از خواب بیدار می شدم دست خودم نبود می ترسیدم! اما کمتر به روی خودم می آوردم. تصمیمم رو گرفته بودم. می خواستم شجاع بشم. می خواستم پسری باشم که از هیچ چیز نمی ترسه. این بود که تحمل می کردم و فقط به ندرت و گهگداری که کابوس یا خواب خیلی بدی می دیدم پیش مامان و بابا می رفتم.

بابا همونطور که قول داده بود هر شب (هر شب) برام قصه می گفت. قصه های بابا رو خیلی دوست داشتم. این رو هم بگم که بابا توی تعریف کردن قصه مهارت عجیبی داشت. مامان هیچ وقت نمی تونست اونطوری قصه بگه و قصه هاش بدون هیجان و بی مزه بودن و زود هم تموم می شدن. قصه های بابا اما طولانی بودن و پر از ماجراهای عجیب و غریب. شاهزاده و پری زاده هایی که عاشق می شدن، رمالی که دزدهای دربار شاه رو شناسایی می کرد و دختری که تنهایی از توی جنگل عبور کرده بود. خیلی از قصه های بابا از بس طولانی بودن به ناچار بابا اونا رو به چند قسمت تقسیم می کرد و توی شبهای مختلف برام تعریف می کرد. معمولا هم قسمت های قصه جاهای خیلی حساس تموم می شدن! هدف قصه ها این بود که من خسته بشم و خوابم ببره، اما من معمولا تا آخر قصه ها بیدار می موندم و با هیجان و لذت بهشون گوش می دادم. با اینکه هر کدون اون قصه ها رو چندین بار شنیده بودم، اما باز هم از شنیدنشون لذت می بردم.

خواب و بیدار شدن من اون روزها خیلی منظم بود. فکر می کنم بابا و مامان خیلی روی این موضوع هماهنگ عمل کرده بود. من یادم نمیاد که ساعت های دیر شب صدای تلویزویون ازاتاقهای دیگه بیاد و منو تحریک بکنه که دیر بخوابم. اینطور به نظرم می رسید که مامان و بابا هم بعد از قصه من می خوابن.

الان که به اون روزها نگاه می کنم می بینیم که روزگار خوشی بود. تقریبا هیچ مشکلی توی زندگی من وجود نداشت. من بودم و یک جهان پر از ناشناخته و سئوالاتی که معمولا بابا با علاقه اونا رو جواب می داد. و عاقبت من به هدفی که بابا داشت رسیدم. من شجاع شدم. الان من دیگه از تاریکی نمی ترسم و می تونم تنهایی توی بیابون راه برم و ساعت های طولانی به ماه و ستاره ها نگاه کنم. دیگه از سایه ها و نورهای مشکوک نمی ترسم و مطمئن هستم که اشباح یا هیولاهای هولناک نیستن. این طور به نظر می رسه که من واقعا یک پسر شجاع شدم.

Advertisements