داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

ماه: مه, 2007

بازی آخرین درخت

بیشتر سفرهایی که از دوران کودکی یادم میاد مربوط به سفرهای زمینی می شه. ما اون موقع یه ماشین پیکان سفید داشتیم که مدل اسپورت جوانان بود و در زمان خودش ماشین خوبی محسوب می شد. بیشتر اوقات من توی صندلی عقب می نشستم، بابا رانندگی می کرد و مامان هم جلو می نشست. مامان اعتقاد داشت که کسی که کنار راننده می شینه راننده دوم محسوب می شه و باید حواسش به جاده باشه که راننده اگه چیزی رو ندید یا احیانا خوابش گرفت زود متوجه بشه. کمی که بزرگتر شدم مامان به من اجازه می داد که گاهی جلو بشینم و خودش عقب می نشست. البته مامان عقب هم که می نشست راننده دوم بود و همیشه یک چشمش به جاده بود. اما انصافا من هم نمی گذاشتم بابا خوابش ببره. چون از بس سئوالات جور واجور ازش می پرسیدم سرش گرم صحبت می شد و خواب به چشمش نمیومد.

خیلی از مسافرت هایی که توی اون دوران داشتیم از تهران به کرمانشاه یا برعکس بود. مسیر با ماشین دست کم 7 یا 8 ساعت طول می کشید و اگه توقف هایی هم بین راه می کردیم گاهی به 10 ساعت هم می رسید. طبیعی بود که گهگداری مسیر طولانی و جاده هایی که انگار هیچ وقت تموم نمی شدن برای من خسته کننده می شد. من شروع می کردم به بهانه گیری و پرسیدن اینکه کی می رسیم و کرمانشاه کجاست و از این جور سئوالات.

احتمالا بابا و مامان روش های زیادی برای اینکه منو سرگرم کنن به کار می بردن. ولی من هیچ کدوم از اون روش ها را الان به خاطر نمیارم. تنها موردی که توی ذهنم مونده، روش سرکار گذاشتن موسوم به بازی آخرین درخت هست. در این روش بابا در پاسخ به سئوالات متناوب و بی پایان من مبنی بر اینکه که کی می رسیم و کرمانشاه کجاست، به من می گفت که خوب به جاده و منظره های اطراف آن نگاه کنم. تا وقتی که بتوانم در کنار جاده و یا در افق درخت ببینم ما هنوز به کرمانشاه نرسیده ایم. اما درست در همان لحظه ای که هیچ درختی در افق دیده نشود و کنار جاده هم هیچ درختی نباشد، کرمانشاه آنجاست.

فکر می کنم کمی شک کرده بودم که این بیشتر یک بازی سرکاری است. اما هر چه که بود آنرا جدی گرفتم، به هر حال بازی بود و من هم عاشق بازی کردن بوذم. دست کم اگر دروغ هم بود، سرم را گرم می کرد. جالب اینجاست که همیشه درخت بود. همه جا درخت بود. تازه متوجه شدم که چقدر تعداد درختها زیاده!

گاهی اوقات که از میان کوهستان های بلند یا دشت های وسیع عبور می کردیم و به نظرم می رسید که هیچ درختی نیست با خوشحالی فریاد می زدم بابا! درخت ها تموم شدن!
بابا انگار که فکر کرده بود من موضوع درخت ها و کرمانشاه را کلا فراموش کرده ام، ناگهان یادش می افتاد که من هنوز دنبال آخرین درخت می گردم. آن وقت بود که نگاه سریعی به اطراف می انداخت و خیلی زود تک درخت کوچکی را در دوردست پیدا می کرد و به من می گفت:
– ببین، اونجا درخت هست. هنوز نرسیدیم!

مسیر طولانی بود و ما هم عادت داشتیم برای صرف ناهار و چای چندین بار در قسمت های خوش آب و هوا توقف کنیم. عاقبت غروب فرا رسید و کم کم همه جا تاریک شد و من هم خسته از جستجو برای آخرین درخت مدتها بود خوابیده بودم که با صدای بابا از خواب بیدار شدم.
– ببین هیچ درختی دیگه دیده نمی شه! رسیدیم به کرمانشاه!

من با هیجان به بیرون ماشین نگاه کردم. همه جا تاریک بود. راستی راستی هم هیچ درختی دیده نمی شد.

بابا راست گفته بود. ما رسیده بودیم به کرمانشاه.

نوارهای بابا

بابا عاشق موسیقی بود. فقط هم موسیقی کلاسیک اروپایی و موسیقی سنتی ایرانی گوش می داد. تعداد زیادی نوار کاست داشت و همینطور صفحه های گرامافون که بیشترشون رو از اروپا خریده بود. به صفحه هاش خیلی حساس بود و مشکل می شد متقاعدش کرد که بذاره با صفحه هاش بازی کنم. اما در مورد نوارهاش کمتر سختگیری می کرد. من عاشق بازی کردن با نوارهای بابا بودم. در واقع یکی از محبوب ترین بازی های من بود.

بابا نوارهاش رو توی جعبه های 10 تایی سونی نگهداری می کرد. در اون روزگار جعبه نوارها خیلی محکم و درست حسابی بود و بابا هم بهترین نوارها رو برای ضبط آهنگ هایی که دوست داشت انتخاب می کرد. فکر می کنم خیلی از آثار مورد علاقش رو از برنامه های رادیویی اون زمان ضبط می کرد. نوارها طبقه بندی شده و مرتب بودن و خیلی از اونا هم نوار ضبط شده نبودن و ضبط اصلی بودن همراه با عکس و توضیحات. مثل کارهای بنان یا پریسا. به هر حال نوارهای بابا و جعبه هاشون چندین ردیف بزرگ رو توی قفسه اشغال کرده بودن و بابا اونا رو خیلی منظم و تمیز نگهداری می کرد.

من کم کم فهمیده بودم که می شه با این نوارها کارهای جالبی انجام داد. با اونا می شد انواع اشکال و اجسام رو ساخت. می شد باهاشون جاده و پل درست کرد و پادگانی که با دیوارهای بلند محصور می شد. همینطور برج هایی که حتی از قد من هم بلندتر بودند. بابا خیلی از اوقات طفره می رفت و اگرچه درست یادم نیست چکار می کرد، ولی به صورت مبهمی توی ذهنم هست که به شکل های مختلف سعی می کرد هوس منو از نوارها بندازه. ولی فایده نداشت. من چون عاشق بازی کردن با نوارها بودم از بس اصرار می کردم بابا تسلیم می شد. تازه بعضی اوقات که بابا سر کار بود از مامان اجازه می گرفتم. مامان کمتر حوصله سر و کله زدن با منو داشت و همینکه می دونست من با نوارها ساعت ها سرم گرم می شه براش کافی بود. البته هم مامان و هم بابا تاکید می کردن که باید با نوارها با احتیاط بازی کنم، اونا رو از توی جلدشون در نیارم و برج های خیلی بلند نسازم. دلیلش هم این بود که من از بس برج ها رو بلند می کردم که آخرش برج خراب می شد و جلد نوارها ترک می خورد یا می شکست.

اما برج سازی یکی از مهیج ترین کارایی بود که می شد با نوار انجام داد. هدف این بود که برجی بسازم که از همه برجهای قبلی بلند تر باشه. بعد می تونستم آدمکهای اسباب بازی که داشتم رو توی طبقه های برج جا بدم. هدف بعدی استحکام برج بود. برج هایی که می تونستن وزن زیادتری رو تحمل کنن بهتر بودن. من تعداد زیادی باطری مصرف شده داشتم که ازونا استفاده های مختلفی می کردم. یکی از کاربردهای مهم این باطری ها وزنشون بود. طبقات برج که بالا می رفت، من هم باطری ها رو کم کم توی طبقه های برج جا می دادم. کارم این بود که از یک طرف هی باطری اضافه می کردم به برج و اونو سنگین تر می کردم و از طرف دیگه با نوار طبقه های جدید می ساختم که بلند تر بشه. گاهی وقتا برج به بلندی قدم می رسید و کافی بود یک نفر از یک متریش رد بشه که برج خراب بشه.

خراب شدن برج همیشه غم انگیز و در عین حال هیجان انگیز بود. راستش گاهی هم که برج خیلی محکم و خوب از آب در میومد، خودم شروع می کردم به آزمایشهای مختلف کردن که ببینم تا کجا می تونه دووم بیاره. مثلا شروع می کردم به گذاشتن وزنه های جدید به صورت نامتقارن روی برج، یا اینکه پایه های اصلی برج رو کج می کردم. کم کم برج متزلزل و نامتعادل می شد و عاقبت با سر و صدای مهیبی فرو می ریخت. باطری ها و آدمک ها همه جا پخش می شدن و نوارها از توی جلدشون در میومدن و بعضیاشون هم جلدشون می شکست. من نوارهای شکسته رو که می دیدم خیلی ناراحت می شدم و واقعا افسوس می خوردم و به خودم قول می دادم که دیگه برج نسازم. اما چند روز بعد دوباره هوس می کردم و روز از نو روزی از نو. بابا ناراحت می شد ولی برخورد ناجوری نمی کرد که توی ذهن من مونده باشه. ولی خوب یادم هست که خیلی ناراحت می شد و همین ناراحت شدنش بود که باعث عذاب وجدان من می شد. ولی دست خودم نبود، زود یادم می رفت و نیت تخریب نداشتم. فکر می کردم که می تونم بدون اینکه نوارها رو بشکنم باهاشون بازی کنم، اما نتیجه معمولا چیز دیگه ای می شد.

گمون می کنم عامل اصلی درب و داغون شدن نوارهای بابا من بودم. بابا نوارهاشو واقعا دوست داشت و خیلی هم اونا رو گوش می داد. احتمالا براش خیلی مشکل بود که رفتار غیرمتمداننه من رو با آثار بنان و بتهوون و منوهین ببینه. با اینکه من همیشه به بابا قول می دادم که بعد از اینکه بازیم تموم شد همه نوارها رو به همون ترتیبی که بودن توی جعبه هاشون بچینم، اما واضحه که هیچ وقت موفق نمی شدم اینکارو درست انجام بدم. کار بابا این بود که بعد از بازی های خراب کارانه من همه نوارهاشو دوباره مرتب می کرد و توی جعبه ها می چید و اونایی که قابشون شکسته بود رو با چسب تعمیر می کرد. بابا با وجودیکه از دست من نوارهاشو قایم می کرد و دم دست نمی گذاشت، اما چون عاشق موسیقی بود و مجبور بود نوارهاشو از توی کمد در بیاره و گوش بده راه فراری نداشت. هر وقت که هوس گوش دادن یکی از نوارها رو می کرد مجبور بود درب کمد نوارها رو باز کنه. در این وقت ها بود که من فی الفور سر می رسیدم و فیلم یاد هندوستان می کرد…

بابا هنوز هم نوارهاشو دوست داره، گیرم که خیلی کمتر از اون موقع ها موسیقی گوش می ده.

پسر شجاع

 

فکر می کنم حدودا 3 ساله بودم که بابا و مامان به این نتیجه رسیدن که من دیگه باید شبها توی اتاق خودم بخوابم. اونم تنهایی! پذیرفتن این موضوع برای من خیلی مشکل بود. تا اون موقع من همیشه پیش مامان و بابا می خوابیدم و اونجا هم کلی گرم و نرم بود و هم اینکه اصلا از چیزی حتی تاریکی نمی ترسیدم. اما بابا خیلی خوب باهام صحبت کرد و به من گفت که بچه هایی که توی اتاق مامان و باباشون می خوابن شجاع بار نمیان و تا آخر عمرشون ترسو می مونن.

این حرف برای من خیلی گرون بود. می نمی خواستم ترسو باشم. من دلم می خواست پسر شجاعی باشم و از تاریکی و تنهایی و چیزایی که همیشه همه بچه ها ازشون می ترسن نترسم. بابا بهم اطمینان داد که هر وقت دلم خواست می تونم نیمه های شب برم پیششون و این خیلی خیالم رو راحت کرد. تازه قرار بر این شد که هر شب قبل از اینکه بخوابم برام قصه تعریف کنه. دیگه جای نگرانی نبود. قبول کردم.

شب های اول برام کمی سخت بود. گاهی وقتا نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و از سایه ها و نورهای مشکوکی که توی اتاق افتاده بودن می ترسیدم و هر کاری می کردم خوابم نمی برد. توی داستان های بابا غول و دیو و اژدها بود و با اینکه بهم بارها گفته بود که اینا فقط توی قصه هستن، اما خوب وقتی تنها توی تاریکی از خواب بیدار می شدم دست خودم نبود می ترسیدم! اما کمتر به روی خودم می آوردم. تصمیمم رو گرفته بودم. می خواستم شجاع بشم. می خواستم پسری باشم که از هیچ چیز نمی ترسه. این بود که تحمل می کردم و فقط به ندرت و گهگداری که کابوس یا خواب خیلی بدی می دیدم پیش مامان و بابا می رفتم.

بابا همونطور که قول داده بود هر شب (هر شب) برام قصه می گفت. قصه های بابا رو خیلی دوست داشتم. این رو هم بگم که بابا توی تعریف کردن قصه مهارت عجیبی داشت. مامان هیچ وقت نمی تونست اونطوری قصه بگه و قصه هاش بدون هیجان و بی مزه بودن و زود هم تموم می شدن. قصه های بابا اما طولانی بودن و پر از ماجراهای عجیب و غریب. شاهزاده و پری زاده هایی که عاشق می شدن، رمالی که دزدهای دربار شاه رو شناسایی می کرد و دختری که تنهایی از توی جنگل عبور کرده بود. خیلی از قصه های بابا از بس طولانی بودن به ناچار بابا اونا رو به چند قسمت تقسیم می کرد و توی شبهای مختلف برام تعریف می کرد. معمولا هم قسمت های قصه جاهای خیلی حساس تموم می شدن! هدف قصه ها این بود که من خسته بشم و خوابم ببره، اما من معمولا تا آخر قصه ها بیدار می موندم و با هیجان و لذت بهشون گوش می دادم. با اینکه هر کدون اون قصه ها رو چندین بار شنیده بودم، اما باز هم از شنیدنشون لذت می بردم.

خواب و بیدار شدن من اون روزها خیلی منظم بود. فکر می کنم بابا و مامان خیلی روی این موضوع هماهنگ عمل کرده بود. من یادم نمیاد که ساعت های دیر شب صدای تلویزویون ازاتاقهای دیگه بیاد و منو تحریک بکنه که دیر بخوابم. اینطور به نظرم می رسید که مامان و بابا هم بعد از قصه من می خوابن.

الان که به اون روزها نگاه می کنم می بینیم که روزگار خوشی بود. تقریبا هیچ مشکلی توی زندگی من وجود نداشت. من بودم و یک جهان پر از ناشناخته و سئوالاتی که معمولا بابا با علاقه اونا رو جواب می داد. و عاقبت من به هدفی که بابا داشت رسیدم. من شجاع شدم. الان من دیگه از تاریکی نمی ترسم و می تونم تنهایی توی بیابون راه برم و ساعت های طولانی به ماه و ستاره ها نگاه کنم. دیگه از سایه ها و نورهای مشکوک نمی ترسم و مطمئن هستم که اشباح یا هیولاهای هولناک نیستن. این طور به نظر می رسه که من واقعا یک پسر شجاع شدم.

آغاز

 

اینجا از زندگی خودم می نویسم. درباره اینکه من کی هستم و از کجا آمده ام و سرگذشت من چه بوده است. شهریار نامی هست که انتخاب کرده‌ام و داستانم رو هم برای شهرزاد فرضی خواهم گفت.

خوب همین‌قدر را برای آغاز داشته باشید و باقی داستان را بخوانید…