داستانِ زندگیِ من

این بار شهریار برای شهرزاد قصه می‌گوید

دوچرخه‌ای که دزدیده شد

توی آلبوم عکس دوران کودکی‌ام، عکس‌هایی هست که من، پسربچه‌ای چند ساله را سوار بر دوچرخه‌ای مجهز به چرخ‌های کوچک کمکی نشان می‌دهد. پس من از وقتی که خیلی کوچک بودم با دوچرخه آشنا بوده‌ام. اما سال‌های بعد وقتی که جنگ و بیماری ما را از کرمانشاه به تهران کشانید رابطه «من و دوچرخه» کمی بحرانی‌تر شد. تا مدتی دوچرخه‌ای نداشتم. اما بزرگ‌ترها مهربان بودند و دقیقا یادم نیست از چه وقت برای من دوچرخه گرفتند (شاید هم همان دوچرخه دوران کودکی بود که از کرمانشاه آوردند). یک دوچرخهٔ کودکانه (و نه نوجوانانه) قرمز رنگ بود در ابعاد نسبتا کوچک. من زیاد سوارش نمی‌شدم، اما بودنش به هر حال خوب بود.

آن‌روزها خالهٔ کوچکم مجرد بود و با ما در منزل مادربزرگ زندگی می‌کرد. روز عروسی خاله‌ام که قرار بود در منزل برگزار شود خانه شلوغ و در هم بود و بزرگ‌ترها مشغول‌تر از آنی بودند که بتوانند یا بخواهند به من گیر بدهند. این بود که من از فرصت نهایت استفاده را بردم و زدم توی کوچه. دوچرخه را هم بردم. گله‌ای بودیم از بچه‌های بیکار که نمی‌دانستیم وقت مفت تعطیلات تابستان را چطور بکشیم. از این سوی کوچه به آن سوی کوچه و از این محله به محله‌ای دیگر پلاس بودیم. چند ساعتی هم کنار کانال فاضلاب شهری (آبشوران به قول کرمانشاهی‌ها یا رودخونه به قول بچه‌های آن دوران) که از پشت محلهٔ ما می‌گذشت و آن روزها سرباز بود جمع شدیم. دقیقا یادم نیست چکار کردیم اما هر چه بود موقع برگشتن به خانه طرف‌های عصر من دوچرخه را فراموش کردم با خودم بیاورم و همان‌جا جا گذاشتم.

شب عروسی بود و سر همه و من گرم خوردن و دویدن و بازی کردن با بچه‌های مهمان و حتی بزرگ‌ترها بود. تنها چیزی که یادم نبود دوچرخه بود که جا گذاشته بودم. چند ساعت بعد که یادم افتاد با نگرانی و دلهره به سمت رودخانه دویدم در حالی که خداخدا می‌کردم دوچرخه هنوز آن‌جا باشد. جایی که آخرین بار بازی کرده بودیم پشت تپه‌ای از خاک و سنگ بود و امیدوارم بودم شاید کسی دوچرخه را ندیده باشد و هنوز سرجایش باشد. اما ته دلم می‌دانستم که نیست و حتما کسی آن‌را برداشته. نگرانی‌ام به جا بود. دوچرخه را برده بودند.

با ناراحتی و استرس و نگرانی به خانه برگشتم. به هیچ‌کس چیزی نگفتم. چون می‌دانستم اگر بگویم سرزنشم خواهند کرد. حوصله غر و دعواهایشان را نداشتم. وقتی سر موضوعات کوچک کلی بهم سرکوفت می‌زدندو گیر می‌دادند تصورش را بکنید اگر می‌فهمیدند دوچرخه گم شده چه می‌کردند. اهل کتک زدن و این‌ها نبودند … اصلا. اما این زبان‌شان نابود می‌کرد مرا. مدام سرکوفت می‌زدند و یکی دو نفر هم نبودند. بابا خوب بود و حامی من بود معمولا. اما بقیه تقریبا از دم سرکوفت بزن بودند. درست است که آن‌ها هم در عمل حامی من بودند اما من آن موقع‌ها کاری به این کارها نداشتم و چیزی که برایم بود این بود که بزرگ‌تر ها سرکوفت نزنند، غر نزنند…

بگذریم. پیش خودم گفتم صدایش را در نمی‌آورم و فاجعه را تا حد امکان به عقب می‌اندازم. اما خوب واضح بود که نمی‌شد نبودن دوچرخه را زیاد پنهان کرد. وقتی که فهمیدند واکنش‌ها تقریبا همانی بود که انتظارش را داشتم. دست و پا چلفتی… بی‌عرضه… بلد نیستی وسایلت را نگهداری کنی…ببین این بچه‌های تهرانی چقدر زرنگند، حواسشان به همه‌چیزشان هست…

بعدها بابا (یا دائی دقیقا یادم نیست) برایم یک دوچرخهٔ دیگر خرید. این یکی کمک‌فنر داشت و اسپورت بود و خیلی خیلی حال می‌داد. زردرنگ بود و وقتی سوارش می‌شدم احساس می‌کردم سوار موتور شده‌ام. چیز عالی‌ای بود و غم و غصهٔ گم یا دزدیده شدن دوچرخه را پاک کرد. دوچرخه را تا سال‌ها بعد داشتم ولی هر وقت سوارش می‌شدم صدایی درونی به من می‌گفت: «بی‌عرضه مواظب باش این‌یکی رو گم نکنی!».

شاید خیلی از آن به اصطلاح بزرگ‌ترهای دلسوزی که آن حرف‌ها را به من زدند امروز موضوع کاملا از یادشان رفته باشد. اما من یادم نرفته. تک تک آن جمله‌ها و تحقیرهایشان یادم هست. مگر من دشمن شما بودم؟ چرا باید یک بچه نه یا ده ساله احساس «بد بودن» داشته باشد؟ احساس بد بودن دائمی. احساس ضعیف بودن. احساس دست و پا چلفتی بودن. احساس ناتوان بودن. احساسی که در درجهٔ اول از طرف همان‌ عالیجنابان «بزرگ‌تر» در او ایجاد شده باشد.

یک نفر آمد و دوچرخه‌ام را که کنار رودخانه جا گذاشته بودم برداشت و رفت و به عبارتی دزدید. خسارتی که راحت جبران شد و چند وقت بعد یک صاحب یک دوچرخهٔ دیگر شدم. بعد چند نفر آمدند و زدند و آسایش و خیال و اعتماد به نفس مرا داغان کردند و از آن روز به بعد تا مدت‌های مدید هرگز با آسایش و اعتماد به نفس و احساس خوب سوار دوچرخه نشدم.

یک دوچرخه مگر چقدر ارزش داشت؟

مدرسه و دسته‌های صبح و بعد از ظهر

سال‌های اول تا چهارم دبستان ما در محلهٔ نارمک تهران زندگی می‌کردیم. با توجه به جمعیت زیاد بچه‌ها، سیستم مدرسه شهید دستغیب (که قبلا درباره‌اش نوشته‌ام) و خیلی از مدرسه‌های دیگر داخل شهر به این صورت بود که کلاس‌ها را به دو دستهٔ صبح و بعد از ظهر تقسیم کرده بودند. صبح‌ها از ساعت هفت بود تا دوازده و بعد از ظهرها از دوازده و نیم تا پنج و نیم.

من هیچ وقت به صبح زود بیدار شدن علاقه نداشتم. شاید هم موضوع ژنتیکی باشد و اصلا دست من نبوده نباشد. به هر حال دستهٔ صبح این بدی را داشت که باید صبح زود از خواب بیدار می‌شدم. اما در عوض باصفاتر بود. صبح‌ها خانه برو و بیا داشت. بزرگ‌ترها بیدار می‌شدند و سفرهٔ صبحانه برپا می‌شد. صدای قل‌قل کتری و عطر چای خانه را پر می‌کرد و چای شیرین و نان لواش داغ تازه (که مامان‌بزرگ یا بابا می‌خریدند) با پنیر کلی می‌چسبید. همان موقع‌ها پدربزرگ هم رادیوی آنالوگ پر از نویزش را روشن می‌کرد و مشغول گوش کردن آخرین خبرها از صدای آمریکا می‌شد. دستهٔ صبح بودن یک خوبی دیگر هم داشت و آن این‌که وقتی از مدرسه بر می‌گشتم تازه ساعت دوازه و نیم بود و تمام بعد از ظهر و غروب را داشتم که به درس و مشق‌ها برسم و معمولا شب‌ها قشنگ آزاد بودم که تلویزیون تماشا کنم یا پای صبحت بزرگ‌ترها بنشینم. اگر هم مشق‌هایم کم می‌بود می‌توانستم بروم با بچه‌های همسایه بازی کنم و خیالم راحت باشد که تازه کلی وقت هم در غروب خواهم داشت و به خاطر همین عذاب وجدان نداشته باشم و بی‌استرس از بازی لذت ببرم. البته دستهٔ صبح بودن همان بدی منحصر به فرد و مهم «صبح زود از خواب بیدار شدن» را داشت اما به تجربه به این نتیجه رسیده بودم که خوبی‌هایش به بدی‌هایش می‌ارزد. این را هم بگویم که زمستان‌ها صبح‌های زود واقعا مدرسه رفتن کار چرندی بود. به خصوص اگر باران یا برف هم می‌بارید. بگذریم.

دستهٔ بعد از ظهر اما چیز چرند غریبی بود. آن‌قدر که هر چه از بدی‌هایش بگویم کم گفته‌ام. اولین بدی‌اش این بود که ساعت تعطیل شدن‌مان طوری بود که به برنامه کودک نمی‌رسیدیم. برنامه کودک در آن روزگار بهترین و هیجان‌انگیزترین سرگرمی‌ای بود که یک کودک جنگزدهٔ بینوا که از پادگان مدرسه برمی‌گشت می‌توانست داشته باشد. اما ساعت پنج بعد از ظهر شروع می‌شد و تا شش ادامه داشت. آخرین برنامه هم معمولا نشان دادن نقاشی‌های بچه‌ها بود که فرستاده بودند و خانم مجری با حوصله دانه به دانه اسم‌ها را می‌خواند و زورکی هم از هر کدام یک تعریفی می‌کرد. مثلا می‌گفت فلانی از شهسوار که به به چه خانه زیبایی کشیده… خلاصه وقت‌هایی که من دستهٔ بعد از ظهر بودم تا می‌رسیدم خانه دیگر چند دقیقه بیشتر از برنامه کودک نمانده بود که معمولا آن چند دقیقهٔ آخر هم همین برنامه چرند نقاشی‌بینی بود. من به خصوص روزهای یکشنبه (اگر درست خاطرم باشد) که کارتون سریالی پینوکیو پخش می‌شد خیلی دوست داشتم به موقع به خانه برسم اما بیشتر وقت‌ها فقط به چند دقیقه آخرش می‌رسیدم و با حسرت همان را تماشا می‌کردم تا تمام شود. هوا که زود تاریک می‌شد دیگر بازی توی کوچه با بچه‌های همسایه هم عملی نبود و بزرگ‌ترها هم غر می‌زدند و این بود که بعد از کارتون که خانه کم‌کم شلوغ می‌شد دیگر قید بیرون رفتن را می‌زدم و می‌نشستم پای صحبت بزرگ‌ترها دربارهٔ وقایع روز و سیاست و اجناس کوپنی و غیره. خلاصه غیرممکن بود که بشود درس خواند. تا آخر شب بیدار می‌نشستم پا به پای بزرگ‌ترها (و بلکه معمولا دیرتر) و بعد هم که به زور می‌خوابیدم صبح مجبور نبودم زود بیدار شوم. طرف‌های ساعت نه که بیدار می‌شدم تا صبحانه‌ بخورم بزرگ‌ترها صبحانه‌شان را خورده بودند و خانه سوت و کور بود و مادربزرگ یا مامان (که به خاطر بیماری خانه‌نشین بود) معمولا کاری یا خریدی داشتند که «زود صبحونه‌تو بخور برو ماست بخر». صبحانه هم تنهایی زیاد نمی‌چسبید و چای مانده بود و تازه نبود و نان هم داغ نبود و به قول بزرگ‌ترها «بیات» شده بود. من که هنوز مشق‌هایم مانده بود یا باید با اضطراب می‌رفتم خرید می‌کردم یا این‌که به آن‌ها می‌گفتم مشق دارم و نمی‌روم و آن‌وقت آتش‌بار سرکوفت را تحمل کنم که «تو هیچ وقت درست درس نمی‌خوانی و دیشب چرا ننوشتی و اصلا تو کی می‌خوای آدم بشی و …». بازی با بچه‌های همسایه هم نه این‌که نشود اما خوب دیگر خیلی محدود بود. اولا زمان اندکی به مدرسه مانده بود و استرس داشتیم و تصور ساعت‌های مزخرف مدرسه که پیش رویمان بود باعث می‌شد لذت نبریم و ثانیا مشق‌ها معمولا تا آخرین دقیقه قبل از رفتن به مدرسه طول می‌کشید و وقتی برای بازی نمی‌ماند. طرف‌های ظهر با هزار استرس ناهاری می‌خوردم و به سمت مدرسه‌ راه می‌افتادم. اما کلاس‌های بعد از ظهر کسل کننده و خواب‌آور بودند و تا غروب بیدار ماندن در آن فضای مزخرف هنری می‌خواست که من نداشتم.

ما معمولا یک هفته دستهٔ صبح بودیم و یک هفته دستهٔ بعد از ظهر. این کار را کرده بودند که عدالت برقرار شود و انصافا دستشان درد نکند. اما پیش می‌آمد که تمام سال صبح یا بعد از ظهر باشیم. خلاصه کنم: دستهٔ صبح یادآور صبح زود از خواب بیدار شدن، موفقیت، بزرگی، وقت کافی، بعد از ظهرهای خلوت و عالی در منزل، برنامه کودک، شب‌نشینی بدون عذاب وجدان با بزرگ‌ترها بود و دستهٔ بعد از ظهر یادآور دیر از خواب بیدار شدن، تنبلی، خانه سوت و کور،‌ خریدهای زورکی خانه، دیر رسیدن، کارتون‌های از دست رفته، شب‌نشینی توام با عذاب وجدان (چرا که مشق‌ها را شب بنویسم بهتر است)، صبح‌های کوتاه و …

بازگشت شهریار

از آخرین باری که شهریار در این‌جا قصه گفت مدت‌ها می‌گذرد. اما حالا بعد از حدود سه سال، شهریار دوباره تصمیم گرفته برای شهرزاد قصه تعریف کند. دلیلش چیست؟ اجازه دهید بعدا برایتان تعریف می‌کنم. فعلن اجازه دهید همه از این‌که شهریار سکوت چندین ساله‌اش را شکسته خوشحال باشیم. من که خوشحالم.

پدربزرگ و بازی شطرنج

پدربزرگ مادری‌ام مردی بود خوش‌صحبت و پرحرف و جهان‌دیده. موجودی سرشار از انرژی و با روحیه که توی مجلس‌ها امکان نداشت سررشته صحبت را به دست نگیرد و بحث را به دوران مصدق و ماجراهای آن روزگار نکشاند. جوان‌تر که بود دستی در سیاست کشیده بود و با گروه ملی‌یون و جبهه ملی نزدیکی فکری داشت. چند بار هم نزدیک بود سرش را به باد بدهد، چون داغ بود و آتشین مزاج…

پدربزرگ با نوه‌هایش خیلی خوب بود و کلی از دیدن‌شان ذوق می‌کرد. به خصوص من که نوه ارشد بودم و نازنین بودم و کاکل‌زری‌اش بودم! هر وقت مرا می‌دید اول می‌خواست که مرا ببوسد. من همیشه گریزان بودم، چون وقتی می‌بوسید (به قول خودش ماچ می‌کرد) لپ‌هایم درد می‌گرفت و کلی هم خیس می‌شد و من چندشم می‌شد. این بود که خودش فهمیده بود و می‌گفت «خشک ماچ‌ می‌کنم! بیا!»

البته این ماچ‌های هولناک پاداش هم داشتند. مثلا ممکن بود پدربزرگ با من شطرنج بازی کند. مهره‌های چوبی زیبا و یک تخته شطرنج داشت که با سر و صدا از بالای کمد برش می‌داشت و روی زمین می‌چید. همیشه هم سیاه می‌شد و هر چه اصرار می‌کردم که حالا نوبت من است که سیاه شوم می‌‌گفت:

بزرگان سیه مهره بازی کنند – ضعیفان به زردی قناعت کنند!

شطرنج بازی کردن با پدربزرگ خیلی جالب بود. بازی‌اش به نسبت آن دوران کودکی من خوب بود و قشنگ مسلط بود. هر وقت دلش می‌خواست حمله می‌کرد و هر وقت می‌خواست دفاع. موقع بازی صحبت می‌کرد و حرکت‌هایش را هم مانند این‌که روایت یک داستان اساطیری باشد شرح می‌داد. «این سرباز شجاع الان از جناح راست حمله می‌کند»، «بیچاره شاه تو که ترسو و بی‌آبرو ست و به زودی تاج و تخت‌اش به باد می‌رود، آن‌هم توسط این رخ رشید من…»

پدربزرگ سرزنده و پرسروصدا بود. همه جا را شلوغ می‌کرد و از این‌که دور برش شلوغ باشد هم خوش‌اش می‌آمد. توی اتاق‌اش (قلمرو فرماندهی‌اش) بیشتر اوقات تلویزیون با صدای بلند یک طرف اتاق و  رادیو بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا با صدایی پر از نویز و  فرکانس‌های در هم و برهم آن‌طرف اتاق روشن بود. در میان این همه سر و صدا؛ روزنامه‌های قطور اطلاعات (مشتری همیشه‌گی اطلاعات بود) و دوم خردادی و غیره را مرور می‌کرد. گاه هم همانطور که رادیو گوش می‌داد چرت می‌زد. از دور فکر می‌کردی نشسته و دارد روزنامه می‌خواند، اما نزدیک که می‌شدی می‌دیدی نه‌خیر! در چرت شیرین بعد از ظهر است.

به گمانم من زیاد توی ذوق‌اش می‌زدم. مثلا با حالتی از هیجان و لذت انگار که بهترین و مهیج‌ترین پیشنهاد جهان را داده باشد می‌گفت برویم و باغچه را مرتب کنیم. به نظر من کار کسل ‌کننده‌ای بود و طفره می‌رفتم. خودش می‌رفت و چند ساعتی در باغچه مشغول می‌شد و بعد غروب تعریف می‌کرد که چه‌ها کرده است…

مهربان بود و با من هم خیلی خوب. من هم تا دلتان بخواهد از مهربانی‌اش سوءاستفاده می‌کردم. مثلا یک‌بار مجبور‌اش کردم مرغ و خروس برایم بخرد. بابا و مامان چندان موافق نبودند، اما خانه خودش بود (ما تابستان مهمان آن‌ها بودیم در کرمانشاه) . او هم نامردی نکرد و رفت یک جفت مرغ و خروس «لاری» محلی گرفت و انداخت توی باغچه بزرگ حیاط. بگذریم که با توطئه بابا و مامان یک روز متوجه شدم مرغ نازنین‌ام را به خورش آلو تبدیل کرده‌اند و خروس هم مریض شد و مرد. عجب روزگاری بود!

پدربزرگ سمبل دهه‌های گذشته بود. سال‌هایی دور که من نبودم اما از پس پشت گفته‌های خروشان و پرهیجان او می‌توانستم حدس بزنم چه ماجراها و تندبادهایی که بر جامعه ایران نگذشته است. پدربزرگ بلندترین صدای روزهای پرشور ملی شدن صنعت نفت و تاریکی‌های کودتا در خانه ما بود،‌ آیینه تمام قدی بود از تاریخ شلوغ و پر سر و صدای معاصر ایران در آن سال‌ها، درست مثل خودش…

بانک‌‌ها آبخوری‌های خنک و رایگان

دوران مدرسه راهنمایی که به پاپان رسید دامنه آزادی من نیز گسترش یافت. اگر تا آن دوران در محدوده «شهرک اکباتان» تردد می‌کردم، حالا مجبور بودم برای رفتن به مدرسه دو یا سه کورس سوار اتوبوس یا می‌نی‌بوس بشوم. یکی از اولین روزهایی که از این آزادی استفاده کردم، روزی بود که برای دادن آزمون ورودی «دبیرستان مفید» با دوستم «شاهین» که او هم اکباتان زندگی می‌کرد رفته بودم. دبیرستان مفید به داشتن جو سنگین مذهبی و فضای نزدیک به حکومت معروف بود، اما به داشتن معلمان خوب و سیستم آموزشی موفق نیز شهرت داشت. خانواده من نیز اگر چه مایل نبودند من در مفید درس بخوانم، اما به عنوان گزینه سوم یا چهارم مرا آن جا نیز ثبت‌نام کرده بودند که دست‌کم آزمون را بدهم و حق انتخاب داشته باشیم.

آزمون در یک روز گرم تابستانی انجام شد و تا نزدیکی‌های ظهر هم طول کشید. در طول آزمون که چندین ساعت هم طول کشید چندان پذیرایی‌ شایسته‌ای از ما نشد. این بود که وقتی از جلسه بیرون آمدیم به شدت تشنه و گرسنه بودیم. به خصوص تشنگی که داشت از پا درمان می‌آورد. روبه‌روی همان مدرسه مفید مردی بود که پارکینگ خانه‌اش را باز کرده بود و نوشابه می‌فروخت. نوشابه‌هایش هم از بس سرد بودند تقریبا به حالت یخ درآمده بودند. چند تا از آن نوشابه‌ها را خوردیم که الحق و الانصاف خنک بودند و به سمت خانه راه افتادیم. همانطور که گفتم من با دوستم شاهین با هم بودیم.

نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. قرارمان هم این بود که هر جا به یک شعبه بانک رسیدیم آب بخوریم. شاهین اعتقاد داشت شعبه‌های بانک همیشه آب‌سرد کن دارند و بهترین جا برای نوشیدن آب سرد در تابستان‌های گرم تهران شعبه‌های بانک می‌باشد. درست می‌گفت. همان‌روز این موضوع به من ثابت شد! خوشحال و خرامان مسیر خیابان آزادی را به سمت میدان آزادی و اکباتان طی می‌کردیم و در شعبه‌های بانک آب خنک می‌نوشیدیم! روزی به یاد ماندنی‌ شد و به طرز عجیبی خاطره خوبی از آن در ذهنم مانده است.

تا مدت‌ها شعبه‌های بانک برای من سرچشمه آب خنک در تابستان بودند. بعدها بود که فهمیدم بانک‌ها احتمالا کاربردهای دیگری هم دارند!

گدای مقدس

ما برای مدتی پیش پدربزرگ و مادربزرگم در میدانِ یکم نارمک زندگی کردیم. تحت تاثیر آموزش‌های اخلاقی معلمان دینی در مدرسه و همینطور حرف‌های جسته و گریخته‌ای که از بزرگترها شنیده بودم به این نتیجه رسیده بودم که کمک کردن به فقرا و مردم نیازمند کار خوبی است و صواب زیادی دارد. به خصوص وقتی در خیابان یا کوچه فردی را می‌دیدم که مشغول تکدی‌گری یا به زبان ساده «گدایی» است احساس می‌کردم که کمک کردن به او واجب و از کارهای خیلی خوب می‌باشد.

از میان گداهایی که در طول آن دوران مورد توجه من قرار داشتند، یکی مردی بود که گاه‌گداری درب خانه‌مان را می‌زد. لباس ژنده و کثیفی به تن داشت و به سختی می‌شد از میان انبوه ریش آلوده، صورتش را تشخیص داد. بوی بدی هم می‌داد. در روایات مذهبی کتاب دینی مدرسه خوانده بودم که بزرگان اسلام از فقرا و بیچارگان رو نمی‌گرداندند و از آن‌ها دوری نمی‌کردند. من هم به نوبه خود سعی می‌کردم از بوی بد آن بینوا فرار نکنم و تا آن‌جا که امکان داشت به او نزدیک می‌شدم. چون معمولا طرف‌های ظهر می‌آمد به جای پول به او غذا می‌دادیم. مادربزرگ از این‌که توی ظرف‌های خانه به او غذا بدهیم چندان راضی نبود چون احساس می‌کرد شاید او بیماری مسری داشته باشد و خانه را آلوده کند. اما من گوشم بدهکار نبود و اصرار داشتم که حتما توی همان ظرف‌هایی که خودمان غذا می‌خوریم باید به او هم غذا بدهیم. غذا را خودم برایش می‌بردم و آب و قاشق و چنگال و خلاصه همه چیز تمام و تکمیل تنها فرقش این بود که کنار درب خانه توی کوچه غذا می‌خورد و با ما سر سفره نمی‌نشست.

گدای دیگری که توی ذهنم مانده است، پیرمردی بود با ریش سپید بلند که توی مسیر خانه به مدرسه می‌دیدمش. عادت داشت که روی گلیمی که گوشه پیاده‌رو پهن کرده بود بنشیند و تسبیح بیاندازد. یک کاسه حلبی هم جلویش بود و مردم توی آن پول می‌انداختند. این یکی گدا ظاهری تمیز و مرتب داشت و به نظرم شخصی دارای تقدس می‌رسید و در یک کلام «گدای مقدسی» بود. گاه احساس می‌کردم شاید او گدا نیست و در لباس مبدل آن‌جا نشسته است که رفتار مردم را زیر نظر بگیرد. به نظرم می‌رسید شاید او از طرف خدا مامور است چیزهایی را ببیند و تعریف کند و این داستان گدایی فقط ظاهر ماجراست.

آن روزها من پول تو جیبی‌ام را به صورت روزانه دریافت می‌کردم. فکر می‌کنم هر روز 20 ریال به من می‌دادند. بستنی یخی 10 ریال بود. کیک‌های مزخرفی هم که زنگ‌های تفریحی توی مدرسه می‌فروختند 10 ریال بود. با خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگر نیمی از پول توجیبی روزانه‌ام را به آن گدای مقدس بدهم منصفانه خواهد بود. هم به یک فقیر و نیازمند کمک کرده بودم و هم می‌توانستم با 10 ریال باقی‌مانده کیک یا بستنی بخورم. حساب و کتابم تکمیل بود. هم دنیا را داشتم و هم آخرت را. فکر می‌کنم فکر همه چیز را کرده بودم!

روزها و سال‌ها گذشت و کم‌کم فهمیدم که روزگار شخصیت‌های دیگری هم برای عرضه کردن به من دارد. «گدای مقدس» را که همان اول به من معرفی کرده بود. بعدها با «قدیسانِ گدا»، «گداهایِ ثروتمند»، «ثروتمندانِ مقدس» و انواع و اقسام گدا و مقدس دیگر آشنا شدم. روزگاری بود این روزگار سال‌های اخیر من…

راز سنگ‌های آتش‌زنه

بابا برایم تعریف کرده بود که انسان‌های اولیه چطور به کمک «سنگ‌های آتش‌زنه» آتش روشن ‌کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگ‌های «آتش‌زنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور ماده‌ای که به راحتی مشتعل می‌شود آتش درست کرد. این داستان مرا عاشق سنگ‌های آتش‌زنه کرده بود. به نظرم می‌رسید این سنگ‌ها حاوی «اسراری» هستند که آن‌ها را از همه سنگ‌های دیگر متمایز می‌کند. سنگی که بتواند از خود آتش تولید کند مسلما اسرارآمیز و هیجان‌انگیز است. این‌طور نیست؟

بابا همیشه کوه می‌رفت و برایم سنگ‌های چخماق می‌آورد. سنگ‌های چخماق سفید بودند و شبیه مرمر و معمولا هم کوچک. اما بابا زمین‌شناس بود و گاه از میان رگه‌های پنهان سنگ‌ها تکه‌های درشتی پیدا می‌کرد. سنگ‌های آتش‌زنه کاملا از سنگ‌های دیگر متمایز بودند! برای اطمینان از اصالت سنگ‌آتش‌زنه کافی بود ‌دو تا از آن‌ها را در تاریکی محکم به هم بمالم.‌ سنگ‌ها جرقه‌های زیبایی می‌زدند و بعد هم بوی گوگردی مخصوصی می‌گرفتند. بابا به من گفته بود این سنگ‌ها از نوع سنگ‌های «آذرین» هستند یعنی سنگ‌هایی که در اثر فعالیت‌های آتش‌فشانی به سطح زمین آمده‌اند. این سنگ‌ها حاوی کانی‌های ویژه‌ای بودند و وقتی آن‌ها را به هم می‌مالیدم ذرات این کانی‌ها از آن‌ها جدا شده و ترکیب آن‌ها با اکسیژن هوا به تولید جرقه منجر می‌شد.

من عاشق سنگ‌های آتش‌زنه بودم. آن‌ها دارایی‌های خاص من بودند. در کنار« آهن‌ربا»ها و «سنگ‌واره‌»هایم (همان «فسیل»)‌، شاید بیشتر از همه سنگ‌های چخماقم را دوست داشتم. آرزویم این بود که روزی بتوانم مثل آدم‌های اولیه به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. اما هیچ‌گاه موفق نمی‌شدم. بابا می‌گفت آتش روشن کردن با سنگ چخماق کار ساده‌ای نیست. باید موادی که زود مشتعل شوند داشته باشم و من چنین موادی نداشتم. اما همیشه وقتی چند سنگ چخماق جدید می‌یافتم شانس خودم را آزمایش می‌کردم. با خودم می‌گفتم شاید این سنگ‌ها جرقه‌های بزرگتری تولید کنند، شاید بتوانم با آن‌ها آتش واقعی روشن کنم! فکر می‌کردم اگر روزی بتوانم سنگ‌های آتش‌زنه خیلی خیلی بزرگی پیدا کنم حتما خواهم توانست با آنها آتش روشن کنم! اما سنگ‌های خیلی خیلی بزرگ هیچ‌وقت پیدا نشدند!

کم‌کم خودم یاد گرفتم سنگ چخماق پیدا کنم. هر بار که بابا مرا با خود کوه می‌برد کلی سنگ چخماق جمع می‌کردم. سنگ‌هایی که من پیدا می‌کردم ریز و به دردنخور بودند اما جرقه می‌زدند و زرادخانه آتش‌زنه‌ام را گسترش می‌دادند. از میان دوستان کودکیم اگر واقعا از کسی خوشم می‌آمد دو تا سنگ کوچک آتش‌زنه به او هدیه می‌دادم و با هیجان نشانش می‌دادم که چطور می‌شود با آن‌ها جرقه‌های هیجان‌انگیز و زیبا تولید کرد! (البته اگر واقعا از طرف خوشم می‌آمد. می‌دانید سنگ آتش‌زنه چیزی نبود که من به این راحتی‌ها به هر کسی بدهم!).

سال‌ها طول کشید که کم‌کم از روشن کردن آتش به کمک سنگ‌های آتش‌زنه دلسرد شدم و به کبریت روی آوردم. این تنها آرزویی نبود که بعد از گذشت چند سال از آن دست کشیدم.

به هر حال الان می‌دانم راز سنگ‌های آتش‌زنه چه بود. می‌توانید حدس بزنید؟

راز سنگ‌های آتش‌زنه در نگاهی بود که من به آن‌ها داشتم. سنگ‌های آتش‌زنه برای من سرچشمه «تخیل» و «آرزو» بودند. آرزو داشتم بتوانم به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. همانطور که خودم را در تخیلم یک انسان اولیه فرض می‌کردم که می‌خواهد گوشت شکار را روی آتش کباب کند و یا خودش را در سرمای زمستان گرم کند، سنگ‌ها برایم فراتر از سنگ‌های معمولی می‌رفتند. روزی که برای من سنگ‌های آتش‌زنه دیگر وسیله روشن‌کردن آتش نبودند، تبدیل به سنگ‌های معمولی و بی‌ارزشی شدند مانند میلیون‌ها سنگ دیگر که همه جا یافت می‌شود و ارزشی برایم ندارند.

درخشش اسرارآمیز سنگ‌های آتش‌زنه با پایان یافتن «دوران آرزو و تخیل» برای همیشه رنگ باخت. «سنگ‌آتش‌زنه» جای خود را به «کبریت»، «کودکی» جایش را به «بزرگسالی» و « آرزو و تخیل» جایشان را به «واقع‌گرایی و منطق خشک» یک انسان بزرگسال دادند.

خسته نیستم، گوش‌ماهی جمع می‌کنم!

بابا عادت کوه رفتن هفتگی‌اش را از سال‌های قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله که بودم گاه بابا من را نیز همراه با عموها یا دوستانش به کوه می‌برد. کوه رفتن با بابا خیلی خوب بود. تمام مسیر برایم حرف می‌زد. کانی‌های مختلف را برایم از لحاظ زمین‌شناختی توضیح می‌داد و سنگ چخماق برایم پیدا می‌کرد. همینطور فسیل یا سنگواره. روزهای بهاری کوه‌های اطراف کرمانشاه طبیعت زیبا و با طراوتی داشت. بعد از باران لابه‌لای برگ‌ها حلزون‌های کوچک بیرون می‌آمدند و در سطح مرطوب و خنک برگ‌ها کیف می‌کردند.

طبیعتا من همه مسیر را نمی‌توانستم پیاده بروم. پاهای کوچکم زود خسته می‌شد و دلم می‌خواست بنشینم. اما از طرف دیگر مغرور بودم و دلم نمی‌خواست اعتراف کنم خسته هستم. دلم می‌خواست بابا یا عموهایم خودشان بفهمند که خسته هستم و مرا روی شانه‌هایشان بگذارند. این بود که به یک روش موثر دست یاقته بودم. وقتی خسته می‌شدم جایی می‌نشستم و خودم را مشغول بازی با حلزون‌ها یا خانه‌هایشان که من به عنوان گوش‌ماهی می‌شناختم نشان می‌دادم. بابا یا یکی از عموها که می‌دید من عقب مانده‌ام می‌پرسید آیا خسته شده‌ام؟

من بدون این‌که سرم را بلند کنم می‌گفتم: «نه خسته نشده‌ام. دارم گوش‌ماهی‌ جمع می‌کنم!»

البته بعد از مدت کوتاهی نقشه‌ام می‌گرفت و باقی مسیر را روی شانه‌های نرم بابا یا عمو طی می‌کردم. یکی از لذت‌بخش ترین تجربه‌های زندگی یک کودک کوهنوردی روی دوش یک بزرگتر است. باور کنید. از آن بالا همه کوه‌ها و دره‌ها را می‌دیدم و همینطور که بابا از کوه بالا می‌رفت از تکان‌هایی که در اثر عبور از سنگ‌ها می‌خورد، کیف می‌کردم. پاهایم که در اثر کوه‌پیمایی خسته شده بودند، آرام آرام نرم و سبک می‌شدند و چشمهایم سنگین و سنگین‌تر. مدتی نمی‌گذشت که همانجا روی شانه‌های بابا خوابم می‌برد و باقی مسیر را در گهواره‌ای که آرام آرام تکان می‌خورد طی می‌کردم.

به شما گفته بودم که بابا قهرمان من بود. اصلا خسته نمی‌شد! اصلا قر نمی‌زد. مدام داستان تعریف می‌کرد و با دوستان و همراهان خوش و بش می‌کرد و از کوه و طبیعت می‌گفت. کاش می‌شد باز هم روی دوش بابا کوه بروم!

قهرمان ستاره‌ها و دایناسورها

aruba-father-son-thumb.jpg

فکر می‌کنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانی‌اش دست‌کم به یکی از افراد پیرامونش به عنوان قهرمان یا الگو نگاه می‌کند. قهرمان زندگی من‌ بابا بود. از وقتی که یک کودک خردسال بودم تا پایان دوران نوجوانی‌ام همواره بابا را به صورت یک قهرمان و یک موجود استثنایی می‌دیدم.

بابا توانایی‌های جالبی داشت. در درجه اول دانش گسترده‌ای داشت و همیشه مصاحبت با او برایم تازه و جذاب بود. هر بار که بابا من را با خودش بیرون می‌برد کلی حرف‌های جالب علمی برایم می‌زد. حرف‌هایش برایم قابل فهم بودند و خسته‌کننده یا پیچیده صحبت نمی‌کرد. انگار بلد بود چگونه هر مفهومی را به زبان خودم ترجمه کند. اطلاعات عمومی بابا از خیلی از پدرهای دیگری که دیده‌ام به مراتب بیشتر بود. بابا طوری با یک حالت فانتزی و رویایی نکات کوچک علمی را برایم می‌گفت که ذهن کودک من به دنیاهای دیگر می‌رفت. بابا قهرمان این دنیا‌ها بود. دنیاهایی پر از ستاره‌ها و دایناسورها.

بابا همینطور مرد عمل بود و یک مهندس واقعی. غیر ممکن بود چیزی در خانه خراب شود و بابا فورا درستش نکند. انگار همه چیز را بلد بود. لباس‌شویی که خراب می‌شد بابا فورا تعمیرش می‌کرد. برق‌کشی ساختمان را اصلاح می‌کرد. لوله‌ حمام که می‌ترکید فوری عوضش می‌کرد. همینطور از موتور ماشین سر در می‌آورد. در واقع اگر هم چیزی را نمی‌شناخت، به خاطر دید فنی- مهندسی فوق‌العاده‌ای که داشت با کمی تفکر و دقت ناگهان ایراد را می‌یافت و مشکل را حل می‌کرد.

بابا مرتب و تمیز بود. همیشه کشوی لباس‌هایش مرتب بود و همه لباس‌هایش بوی خوبی می‌داد. وسایل بابا هم همیشه مرتب بودند. هیچ وسیله به درد نخوری در وسائلش پیدا نمی‌شد. هر چیزی که واقعا به درد نمی‌خورد را دور می‌انداخت و اصولا مخالف نگه‌داشتن خرت و پرت‌های به درد نخور بود. بابا دوش که می‌گرفت 5 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید و وقتی توی حمام می‌رفتم می‌دیدم که حتی یک قطره آب به بیرون نپاشیده است و همه چیز را هم مرتب و تمیز سر جایش قرار داده. معجزه‌ای که من هنوز هم بلد نیستم انجام دهم! بابا هر روز صبح زود بیدار می‌شد و صدای ماشین ریش‌تراشش را از بیرون حمام می‌شنیدم. همینطور صدای مسواک زدنش را. به ندرت یادم هست که بابا دیر از خواب بیدار شده باشد یا این‌که ته‌ریش داشته باشد یا این‌که در خانه لباس راحتی بیش‌ازحد شل و ول پوشیده باشد. بابا همیشه مرتب و تمیز بود.

بابا واقعا شایسته این بود که قهرمان من باشد. کسی که بهترین و جذاب‌ترین قصه‌ها را برایم تعریف می‌کرد و از کهکشان‌ها و منظومه شمسی و شکل گیری زمین برایم می‌گفت. بابا برایم از مارکونی مخترع رادیو یا ماری کوری که رادیوم را کشف کرد می‌گفت. بابا برایم از یوری گاگارین تعریف می‌کرد و این‌که چگونه با هیجان برنامه رادویی زنده فرود انسان بر ماه وقتی لویی آرمسترانگ قدم به ماه گذاشته بود و گفته بود گام کوچکی برای من، گام بزرگی برای بشریت را گوش داده بود. بابا برایم از بتهون و موزات می‌گفت و موسیقیدان‌های ایرانی را مانند بنان و فرهنگ شریف اولین بار از زبان او شناختم. بابا منبع سرشار دانش عمومی من بود. فکر می‌کنم مطالب مختلفی که از بابا یاد گرفته‌‌ام به مراتب بیشتر از انبوه خزعبلاتی بود که توی مدرسه توی کله‌ام فرو کردند. اولین باری که من نام مصدق را شنیدم یا فهمیدم جواهر لعل نهرو که بوده است از زبان بابا بود. من این چیزها را توی مدرسه نشنیدم. توی مدرسه کسی برای من علی کوچولوی فروغ را نخواند. توی مدرسه کسی برای من قصه‌های صمد را نخواند. توی مدرسه کسی برای من خروس پری پیرهن پری را نخواند.

بابا شجاع بود و مسئولیت پذیر. همینطور به طور وحشتناکی درست‌کار. بابا با تدبیر بود و از لحاظ فلسفی هم خیلی محکم و دارای جهان‌بینی مشخصی که هر جایی هم بیانش نمی‌کرد. بابا وقتی فقط 20 سالش بود پدر و مادرش را برده بود مشهد زیارت (با امکانات محدود مالی یک دانشجو آن‌هم در سال 1345) و در دوران سپاهی دانشش در یک روستا با یک خان درگیر شده بود، چرا که خان خواسته بود شکار غیرقانونی کند! به راستی بابا کارهایی کرده بود که من امروز هم جسارت انجام دادنش را در خودم نمی‌بینم.

عکسی از دوران جوانی بابا دارم. با چشمانی محکم و باز دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشته و چهره مردانه‌اش انگار از توی عکس بیرون می‌آید و برایم از ماجراهای آفریقا و بچه‌های فقیر مانهاتان می‌گوید. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم بابا واقعا قهرمان زندگی من بوده است. قهرمانی که معلم بزرکی هم بود و بخش بزرگی از شخصیتم را شکل داد.

همیشه به خودم می‌گویم من اگر یک صدم خصوصیت‌های بابا را هم داشته باشم، انسان موفقی هستم. اما به خودم نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم خیلی کم به بابا شبیه هستم. شاید از نظر ظاهری شبیه‌اش باشم، اما متاسفانه شخصیت من به هیچ‌وجه قابل مقایسه با او نیست.

دروازه طلایی دبیرستان البرز

سال سوم راهنمایی که تمام شد موضوع دبیرستان من تبدیل شد به مهمترین موضوع مورد بحث خانواده. این‌که من در کدام دبیرستان درس بخوانم می‌توانست در سرنوشت و آینده من تاثیر بسزایی داشته‌باشد. به خصوص بابا و مامان تاکید داشتند که من حتما باید در دبیرستان البرز درس بخوانم. علت علاقه شدید بابا و مامان به دبیرستان البرز برایم دقیقا روشن نبود.

اسم دبیرستان البرز را من قبلا چند بار شنیده‌بودم ولی چندان آشنایی با آن نداشتم. اما در طول چند هفته و در تابستان همان سال آنقدر از دوست و آشنا و همسایه و خانواده در وصف آن شنیدم که مطمئن شدم که اولا این دبیرستان همان دروازه طلایی موفقیت و خوشبختی است و ثانیا من هرگز نمی‌توانم از پس رقابت سنگین متقاضیان ورود به آن برآیم. علت این‌که مطمئن بودم نمی‌توانم وارد البرز شوم هم تاکید زیاد اطرفیان بر عظمت و شکوه دبیرستان البرز بود.  بابا طوری از این دبیرستان صحبت می‌کرد و آن‌را کالج البرز خطاب می‌کرد و ار دکتر مجتهدی می‌گفت و از شخصیت‌های برجسته‌ای که در این مدرسه درس خوانده بودند تعریف می‌کرد که اعتماد به نفس من را کاملا متلاشی کرده بود.

دورانی که من سال پنجم دبستان بودم با این‌که توانسته بودم رتبه اول را در امتحانات نهایی منطقه یک استان تهران کسب کنم اما از ورود به مدرسه تیزهوشان (همان علامه حلی خودمان) باز مانده بودم. علتش هم این بود که بابا و مامان اصولا از وجود چنین سیستمی بی اطلاع بودند و ما اصولا هیچ ثبت‌نام یا درخواستی برای آن نکرده بودیم. در واقع در آن روزگار ما در یک نقطه آرام و دورافتاده و خوشبخت به نام لتیان زندگی می‌کردیم و غافل از جار و جنجال‌های تهران بودیم. بابا و مامان احساس می‌کردند که اگر من را در امتحانات ورودی تیزهوشان ثبت‌نام کرده بودند من حتما قبول شده بودم. سر این موضوع احساس گناه می‌کردند و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند و خودشان را سرزنش می‌کردند. به همین دلیل اصرار داشتند که من حتما برای دبیرستان به البرز بروم تا دست‌کم برای کنکور زیاد از بچه‌های دیگر عقب نباشم. به اعتقاد آن‌ها ورود من به البرز می‌توانست عقب افتادگی من را از نظر درسی از بر و بچه‌های درس‌خوان مدارس دیگر جبران کند.

روزی که امتحان ورودی البرز را دادم یک روز بسیار گرم تابستانی بود. صبح زود چند ساعت قبل از امتحان بابا مرا به مدرسه رساند. فضای مدرسه البرز با آن ساختمان‌های قدیمی بزرگ و فضای دلباز پر از دار و درخت عجیب مرا تحت تاثیر قرار داده بود. بعد از دیدن آن همه درخت و محوطه‌های بزرگ که ساعت‌ها طول می‌کشید که بخواهی همه گوشه‌هایش را بگردی باورم شده بود که حرف‌های بابا درست بوده و اینجا همان دروازه دست نیافتنی موفقیت است. جایی که من هرگز از آن عبور نخواهم کرد. باورم نمی‌شد این‌جا فقط یک مدرسه باشد. کوچکترین و برهوت‌ترین قسمت این مدرسه از تمام مدرسه‌هایی که من قبلا دیده بودم دلبازتر و درندشت‌تر بود. تصور من از مدرسه یک زندان بزرگ با دیوارهای سیاه و سیم خاردار کشیده، حیاط کوچک بدون درخت، کلاس‌های تاریک و نیمکت‌های کوچکی که توش جا نمی‌شدم بود. اما البرز روشن بود و کلاس‌های بزرگ داشت و نیمکت‌های عظیم و جا دار. گل و درخت و سبزه در همه جایش به چشم می‌خورد و تا دلت بخواهد جای بازی و شیطنت بود!

امتحان در یک سالن خیلی بزرگ و خنک برگزار شد. فکر کنم 3 یا 4 ساعت هم طول کشید. من با یکی از بچه‌های اکباتان با هم بودیم. بعد از امتحان پیاده تا میدان انقلاب برگشتیم و من با اضطراب و نگرانی به صحبت‌های دسته‌های بچه‌ها که از کنارمان در پیاده‌رو می ‌گذشتند و در مورد امتحان و سئوالات حرف می‌زدند گوش می‌دادم. به هر کسی که نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، این را نگاه کن. این از بچه‌های زرنگ تهران است و مثل من گوشه لتیان یا در یک مدرسه بی‌خود در حاشیه شهر درس نخوانده. او حتما وارد البرز می‌شود و من باز باید در آن زندان‌های شلوغ درس بخوانم.

تا هفته بعد که نتایج آزمون ورودی البرز را دادند، دل توی دلم نبود. از یک‌سو مطمئن بودم که قبول نمی‌شوم و البرز جای من نیست. از سوی دیگر انسان است و امید. به خودم می‌گفتم خیلی هم بد نبود، سئوالات را خوب زدم، شاید قبول شوم!

ولی من قبول شدم. در مدرسه رویایی البرز چهار سال را سپری کردم (زمان ما دبیرستان چهار سال بود – نظام قدیم) و ماجراهایی بر من گذشت که پر از شیرینی و تلخی بود. جالب این‌جاست که الان فقط شیرینی‌هایش توی ذهنم مانده و به سختی می‌توانم خاطره تلخی از دوران البرز به یاد بیاورم. البرز، به هیچ وجه آن البرزی که بابا می‌گفت، البرز مجتهدی نبود. اما باز هم البرز بود. مدرسه‌ای که هنوز ریشه داشت و این را هر روز که از زیر سر در قدیمی‌اش می‌گذشتم و از میان درخت‌ها و کنار حوض پر از ماهی‌های سرخش عبور می‌کردم احساس می‌کردم. به خودم می‌گویم، البرز شاید واقعا همان دروازه طلایی بود که بابا توصیف کرده بود. کسی چه می‌داند، شاید اگر من آن روز گرم تابستانی در آزمون البرز قبول نشده بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود.