دوچرخهای که دزدیده شد
بدست شهریار قصه گو
توی آلبوم عکس دوران کودکیام، عکسهایی هست که من، پسربچهای چند ساله را سوار بر دوچرخهای مجهز به چرخهای کوچک کمکی نشان میدهد. پس من از وقتی که خیلی کوچک بودم با دوچرخه آشنا بودهام. اما سالهای بعد وقتی که جنگ و بیماری ما را از کرمانشاه به تهران کشانید رابطه «من و دوچرخه» کمی بحرانیتر شد. تا مدتی دوچرخهای نداشتم. اما بزرگترها مهربان بودند و دقیقا یادم نیست از چه وقت برای من دوچرخه گرفتند (شاید هم همان دوچرخه دوران کودکی بود که از کرمانشاه آوردند). یک دوچرخهٔ کودکانه (و نه نوجوانانه) قرمز رنگ بود در ابعاد نسبتا کوچک. من زیاد سوارش نمیشدم، اما بودنش به هر حال خوب بود.
آنروزها خالهٔ کوچکم مجرد بود و با ما در منزل مادربزرگ زندگی میکرد. روز عروسی خالهام که قرار بود در منزل برگزار شود خانه شلوغ و در هم بود و بزرگترها مشغولتر از آنی بودند که بتوانند یا بخواهند به من گیر بدهند. این بود که من از فرصت نهایت استفاده را بردم و زدم توی کوچه. دوچرخه را هم بردم. گلهای بودیم از بچههای بیکار که نمیدانستیم وقت مفت تعطیلات تابستان را چطور بکشیم. از این سوی کوچه به آن سوی کوچه و از این محله به محلهای دیگر پلاس بودیم. چند ساعتی هم کنار کانال فاضلاب شهری (آبشوران به قول کرمانشاهیها یا رودخونه به قول بچههای آن دوران) که از پشت محلهٔ ما میگذشت و آن روزها سرباز بود جمع شدیم. دقیقا یادم نیست چکار کردیم اما هر چه بود موقع برگشتن به خانه طرفهای عصر من دوچرخه را فراموش کردم با خودم بیاورم و همانجا جا گذاشتم.
شب عروسی بود و سر همه و من گرم خوردن و دویدن و بازی کردن با بچههای مهمان و حتی بزرگترها بود. تنها چیزی که یادم نبود دوچرخه بود که جا گذاشته بودم. چند ساعت بعد که یادم افتاد با نگرانی و دلهره به سمت رودخانه دویدم در حالی که خداخدا میکردم دوچرخه هنوز آنجا باشد. جایی که آخرین بار بازی کرده بودیم پشت تپهای از خاک و سنگ بود و امیدوارم بودم شاید کسی دوچرخه را ندیده باشد و هنوز سرجایش باشد. اما ته دلم میدانستم که نیست و حتما کسی آنرا برداشته. نگرانیام به جا بود. دوچرخه را برده بودند.
با ناراحتی و استرس و نگرانی به خانه برگشتم. به هیچکس چیزی نگفتم. چون میدانستم اگر بگویم سرزنشم خواهند کرد. حوصله غر و دعواهایشان را نداشتم. وقتی سر موضوعات کوچک کلی بهم سرکوفت میزدندو گیر میدادند تصورش را بکنید اگر میفهمیدند دوچرخه گم شده چه میکردند. اهل کتک زدن و اینها نبودند … اصلا. اما این زبانشان نابود میکرد مرا. مدام سرکوفت میزدند و یکی دو نفر هم نبودند. بابا خوب بود و حامی من بود معمولا. اما بقیه تقریبا از دم سرکوفت بزن بودند. درست است که آنها هم در عمل حامی من بودند اما من آن موقعها کاری به این کارها نداشتم و چیزی که برایم بود این بود که بزرگتر ها سرکوفت نزنند، غر نزنند…
بگذریم. پیش خودم گفتم صدایش را در نمیآورم و فاجعه را تا حد امکان به عقب میاندازم. اما خوب واضح بود که نمیشد نبودن دوچرخه را زیاد پنهان کرد. وقتی که فهمیدند واکنشها تقریبا همانی بود که انتظارش را داشتم. دست و پا چلفتی… بیعرضه… بلد نیستی وسایلت را نگهداری کنی…ببین این بچههای تهرانی چقدر زرنگند، حواسشان به همهچیزشان هست…
بعدها بابا (یا دائی دقیقا یادم نیست) برایم یک دوچرخهٔ دیگر خرید. این یکی کمکفنر داشت و اسپورت بود و خیلی خیلی حال میداد. زردرنگ بود و وقتی سوارش میشدم احساس میکردم سوار موتور شدهام. چیز عالیای بود و غم و غصهٔ گم یا دزدیده شدن دوچرخه را پاک کرد. دوچرخه را تا سالها بعد داشتم ولی هر وقت سوارش میشدم صدایی درونی به من میگفت: «بیعرضه مواظب باش اینیکی رو گم نکنی!».
شاید خیلی از آن به اصطلاح بزرگترهای دلسوزی که آن حرفها را به من زدند امروز موضوع کاملا از یادشان رفته باشد. اما من یادم نرفته. تک تک آن جملهها و تحقیرهایشان یادم هست. مگر من دشمن شما بودم؟ چرا باید یک بچه نه یا ده ساله احساس «بد بودن» داشته باشد؟ احساس بد بودن دائمی. احساس ضعیف بودن. احساس دست و پا چلفتی بودن. احساس ناتوان بودن. احساسی که در درجهٔ اول از طرف همان عالیجنابان «بزرگتر» در او ایجاد شده باشد.
یک نفر آمد و دوچرخهام را که کنار رودخانه جا گذاشته بودم برداشت و رفت و به عبارتی دزدید. خسارتی که راحت جبران شد و چند وقت بعد یک صاحب یک دوچرخهٔ دیگر شدم. بعد چند نفر آمدند و زدند و آسایش و خیال و اعتماد به نفس مرا داغان کردند و از آن روز به بعد تا مدتهای مدید هرگز با آسایش و اعتماد به نفس و احساس خوب سوار دوچرخه نشدم.
یک دوچرخه مگر چقدر ارزش داشت؟