مدرسه و دستههای صبح و بعد از ظهر
بدست شهریار قصه گو
سالهای اول تا چهارم دبستان ما در محلهٔ نارمک تهران زندگی میکردیم. با توجه به جمعیت زیاد بچهها، سیستم مدرسه شهید دستغیب (که قبلا دربارهاش نوشتهام) و خیلی از مدرسههای دیگر داخل شهر به این صورت بود که کلاسها را به دو دستهٔ صبح و بعد از ظهر تقسیم کرده بودند. صبحها از ساعت هفت بود تا دوازده و بعد از ظهرها از دوازده و نیم تا پنج و نیم.
من هیچ وقت به صبح زود بیدار شدن علاقه نداشتم. شاید هم موضوع ژنتیکی باشد و اصلا دست من نبوده نباشد. به هر حال دستهٔ صبح این بدی را داشت که باید صبح زود از خواب بیدار میشدم. اما در عوض باصفاتر بود. صبحها خانه برو و بیا داشت. بزرگترها بیدار میشدند و سفرهٔ صبحانه برپا میشد. صدای قلقل کتری و عطر چای خانه را پر میکرد و چای شیرین و نان لواش داغ تازه (که مامانبزرگ یا بابا میخریدند) با پنیر کلی میچسبید. همان موقعها پدربزرگ هم رادیوی آنالوگ پر از نویزش را روشن میکرد و مشغول گوش کردن آخرین خبرها از صدای آمریکا میشد. دستهٔ صبح بودن یک خوبی دیگر هم داشت و آن اینکه وقتی از مدرسه بر میگشتم تازه ساعت دوازه و نیم بود و تمام بعد از ظهر و غروب را داشتم که به درس و مشقها برسم و معمولا شبها قشنگ آزاد بودم که تلویزیون تماشا کنم یا پای صبحت بزرگترها بنشینم. اگر هم مشقهایم کم میبود میتوانستم بروم با بچههای همسایه بازی کنم و خیالم راحت باشد که تازه کلی وقت هم در غروب خواهم داشت و به خاطر همین عذاب وجدان نداشته باشم و بیاسترس از بازی لذت ببرم. البته دستهٔ صبح بودن همان بدی منحصر به فرد و مهم «صبح زود از خواب بیدار شدن» را داشت اما به تجربه به این نتیجه رسیده بودم که خوبیهایش به بدیهایش میارزد. این را هم بگویم که زمستانها صبحهای زود واقعا مدرسه رفتن کار چرندی بود. به خصوص اگر باران یا برف هم میبارید. بگذریم.
دستهٔ بعد از ظهر اما چیز چرند غریبی بود. آنقدر که هر چه از بدیهایش بگویم کم گفتهام. اولین بدیاش این بود که ساعت تعطیل شدنمان طوری بود که به برنامه کودک نمیرسیدیم. برنامه کودک در آن روزگار بهترین و هیجانانگیزترین سرگرمیای بود که یک کودک جنگزدهٔ بینوا که از پادگان مدرسه برمیگشت میتوانست داشته باشد. اما ساعت پنج بعد از ظهر شروع میشد و تا شش ادامه داشت. آخرین برنامه هم معمولا نشان دادن نقاشیهای بچهها بود که فرستاده بودند و خانم مجری با حوصله دانه به دانه اسمها را میخواند و زورکی هم از هر کدام یک تعریفی میکرد. مثلا میگفت فلانی از شهسوار که به به چه خانه زیبایی کشیده… خلاصه وقتهایی که من دستهٔ بعد از ظهر بودم تا میرسیدم خانه دیگر چند دقیقه بیشتر از برنامه کودک نمانده بود که معمولا آن چند دقیقهٔ آخر هم همین برنامه چرند نقاشیبینی بود. من به خصوص روزهای یکشنبه (اگر درست خاطرم باشد) که کارتون سریالی پینوکیو پخش میشد خیلی دوست داشتم به موقع به خانه برسم اما بیشتر وقتها فقط به چند دقیقه آخرش میرسیدم و با حسرت همان را تماشا میکردم تا تمام شود. هوا که زود تاریک میشد دیگر بازی توی کوچه با بچههای همسایه هم عملی نبود و بزرگترها هم غر میزدند و این بود که بعد از کارتون که خانه کمکم شلوغ میشد دیگر قید بیرون رفتن را میزدم و مینشستم پای صحبت بزرگترها دربارهٔ وقایع روز و سیاست و اجناس کوپنی و غیره. خلاصه غیرممکن بود که بشود درس خواند. تا آخر شب بیدار مینشستم پا به پای بزرگترها (و بلکه معمولا دیرتر) و بعد هم که به زور میخوابیدم صبح مجبور نبودم زود بیدار شوم. طرفهای ساعت نه که بیدار میشدم تا صبحانه بخورم بزرگترها صبحانهشان را خورده بودند و خانه سوت و کور بود و مادربزرگ یا مامان (که به خاطر بیماری خانهنشین بود) معمولا کاری یا خریدی داشتند که «زود صبحونهتو بخور برو ماست بخر». صبحانه هم تنهایی زیاد نمیچسبید و چای مانده بود و تازه نبود و نان هم داغ نبود و به قول بزرگترها «بیات» شده بود. من که هنوز مشقهایم مانده بود یا باید با اضطراب میرفتم خرید میکردم یا اینکه به آنها میگفتم مشق دارم و نمیروم و آنوقت آتشبار سرکوفت را تحمل کنم که «تو هیچ وقت درست درس نمیخوانی و دیشب چرا ننوشتی و اصلا تو کی میخوای آدم بشی و …». بازی با بچههای همسایه هم نه اینکه نشود اما خوب دیگر خیلی محدود بود. اولا زمان اندکی به مدرسه مانده بود و استرس داشتیم و تصور ساعتهای مزخرف مدرسه که پیش رویمان بود باعث میشد لذت نبریم و ثانیا مشقها معمولا تا آخرین دقیقه قبل از رفتن به مدرسه طول میکشید و وقتی برای بازی نمیماند. طرفهای ظهر با هزار استرس ناهاری میخوردم و به سمت مدرسه راه میافتادم. اما کلاسهای بعد از ظهر کسل کننده و خوابآور بودند و تا غروب بیدار ماندن در آن فضای مزخرف هنری میخواست که من نداشتم.
ما معمولا یک هفته دستهٔ صبح بودیم و یک هفته دستهٔ بعد از ظهر. این کار را کرده بودند که عدالت برقرار شود و انصافا دستشان درد نکند. اما پیش میآمد که تمام سال صبح یا بعد از ظهر باشیم. خلاصه کنم: دستهٔ صبح یادآور صبح زود از خواب بیدار شدن، موفقیت، بزرگی، وقت کافی، بعد از ظهرهای خلوت و عالی در منزل، برنامه کودک، شبنشینی بدون عذاب وجدان با بزرگترها بود و دستهٔ بعد از ظهر یادآور دیر از خواب بیدار شدن، تنبلی، خانه سوت و کور، خریدهای زورکی خانه، دیر رسیدن، کارتونهای از دست رفته، شبنشینی توام با عذاب وجدان (چرا که مشقها را شب بنویسم بهتر است)، صبحهای کوتاه و …