پدربزرگ مادریام مردی بود خوشصحبت و پرحرف و جهاندیده. موجودی سرشار از انرژی و با روحیه که توی مجلسها امکان نداشت سررشته صحبت را به دست نگیرد و بحث را به دوران مصدق و ماجراهای آن روزگار نکشاند. جوانتر که بود دستی در سیاست کشیده بود و با گروه ملییون و جبهه ملی نزدیکی فکری داشت. چند بار هم نزدیک بود سرش را به باد بدهد، چون داغ بود و آتشین مزاج…
پدربزرگ با نوههایش خیلی خوب بود و کلی از دیدنشان ذوق میکرد. به خصوص من که نوه ارشد بودم و نازنین بودم و کاکلزریاش بودم! هر وقت مرا میدید اول میخواست که مرا ببوسد. من همیشه گریزان بودم، چون وقتی میبوسید (به قول خودش ماچ میکرد) لپهایم درد میگرفت و کلی هم خیس میشد و من چندشم میشد. این بود که خودش فهمیده بود و میگفت «خشک ماچ میکنم! بیا!»
البته این ماچهای هولناک پاداش هم داشتند. مثلا ممکن بود پدربزرگ با من شطرنج بازی کند. مهرههای چوبی زیبا و یک تخته شطرنج داشت که با سر و صدا از بالای کمد برش میداشت و روی زمین میچید. همیشه هم سیاه میشد و هر چه اصرار میکردم که حالا نوبت من است که سیاه شوم میگفت:
بزرگان سیه مهره بازی کنند – ضعیفان به زردی قناعت کنند!
شطرنج بازی کردن با پدربزرگ خیلی جالب بود. بازیاش به نسبت آن دوران کودکی من خوب بود و قشنگ مسلط بود. هر وقت دلش میخواست حمله میکرد و هر وقت میخواست دفاع. موقع بازی صحبت میکرد و حرکتهایش را هم مانند اینکه روایت یک داستان اساطیری باشد شرح میداد. «این سرباز شجاع الان از جناح راست حمله میکند»، «بیچاره شاه تو که ترسو و بیآبرو ست و به زودی تاج و تختاش به باد میرود، آنهم توسط این رخ رشید من…»
پدربزرگ سرزنده و پرسروصدا بود. همه جا را شلوغ میکرد و از اینکه دور برش شلوغ باشد هم خوشاش میآمد. توی اتاقاش (قلمرو فرماندهیاش) بیشتر اوقات تلویزیون با صدای بلند یک طرف اتاق و رادیو بیبیسی یا صدای آمریکا با صدایی پر از نویز و فرکانسهای در هم و برهم آنطرف اتاق روشن بود. در میان این همه سر و صدا؛ روزنامههای قطور اطلاعات (مشتری همیشهگی اطلاعات بود) و دوم خردادی و غیره را مرور میکرد. گاه هم همانطور که رادیو گوش میداد چرت میزد. از دور فکر میکردی نشسته و دارد روزنامه میخواند، اما نزدیک که میشدی میدیدی نهخیر! در چرت شیرین بعد از ظهر است.
به گمانم من زیاد توی ذوقاش میزدم. مثلا با حالتی از هیجان و لذت انگار که بهترین و مهیجترین پیشنهاد جهان را داده باشد میگفت برویم و باغچه را مرتب کنیم. به نظر من کار کسل کنندهای بود و طفره میرفتم. خودش میرفت و چند ساعتی در باغچه مشغول میشد و بعد غروب تعریف میکرد که چهها کرده است…
مهربان بود و با من هم خیلی خوب. من هم تا دلتان بخواهد از مهربانیاش سوءاستفاده میکردم. مثلا یکبار مجبوراش کردم مرغ و خروس برایم بخرد. بابا و مامان چندان موافق نبودند، اما خانه خودش بود (ما تابستان مهمان آنها بودیم در کرمانشاه) . او هم نامردی نکرد و رفت یک جفت مرغ و خروس «لاری» محلی گرفت و انداخت توی باغچه بزرگ حیاط. بگذریم که با توطئه بابا و مامان یک روز متوجه شدم مرغ نازنینام را به خورش آلو تبدیل کردهاند و خروس هم مریض شد و مرد. عجب روزگاری بود!
پدربزرگ سمبل دهههای گذشته بود. سالهایی دور که من نبودم اما از پس پشت گفتههای خروشان و پرهیجان او میتوانستم حدس بزنم چه ماجراها و تندبادهایی که بر جامعه ایران نگذشته است. پدربزرگ بلندترین صدای روزهای پرشور ملی شدن صنعت نفت و تاریکیهای کودتا در خانه ما بود، آیینه تمام قدی بود از تاریخ شلوغ و پر سر و صدای معاصر ایران در آن سالها، درست مثل خودش…