ما برای مدتی پیش پدربزرگ و مادربزرگم در میدانِ یکم نارمک زندگی کردیم. تحت تاثیر آموزشهای اخلاقی معلمان دینی در مدرسه و همینطور حرفهای جسته و گریختهای که از بزرگترها شنیده بودم به این نتیجه رسیده بودم که کمک کردن به فقرا و مردم نیازمند کار خوبی است و صواب زیادی دارد. به خصوص وقتی در خیابان یا کوچه فردی را میدیدم که مشغول تکدیگری یا به زبان ساده «گدایی» است احساس میکردم که کمک کردن به او واجب و از کارهای خیلی خوب میباشد.
از میان گداهایی که در طول آن دوران مورد توجه من قرار داشتند، یکی مردی بود که گاهگداری درب خانهمان را میزد. لباس ژنده و کثیفی به تن داشت و به سختی میشد از میان انبوه ریش آلوده، صورتش را تشخیص داد. بوی بدی هم میداد. در روایات مذهبی کتاب دینی مدرسه خوانده بودم که بزرگان اسلام از فقرا و بیچارگان رو نمیگرداندند و از آنها دوری نمیکردند. من هم به نوبه خود سعی میکردم از بوی بد آن بینوا فرار نکنم و تا آنجا که امکان داشت به او نزدیک میشدم. چون معمولا طرفهای ظهر میآمد به جای پول به او غذا میدادیم. مادربزرگ از اینکه توی ظرفهای خانه به او غذا بدهیم چندان راضی نبود چون احساس میکرد شاید او بیماری مسری داشته باشد و خانه را آلوده کند. اما من گوشم بدهکار نبود و اصرار داشتم که حتما توی همان ظرفهایی که خودمان غذا میخوریم باید به او هم غذا بدهیم. غذا را خودم برایش میبردم و آب و قاشق و چنگال و خلاصه همه چیز تمام و تکمیل تنها فرقش این بود که کنار درب خانه توی کوچه غذا میخورد و با ما سر سفره نمینشست.
گدای دیگری که توی ذهنم مانده است، پیرمردی بود با ریش سپید بلند که توی مسیر خانه به مدرسه میدیدمش. عادت داشت که روی گلیمی که گوشه پیادهرو پهن کرده بود بنشیند و تسبیح بیاندازد. یک کاسه حلبی هم جلویش بود و مردم توی آن پول میانداختند. این یکی گدا ظاهری تمیز و مرتب داشت و به نظرم شخصی دارای تقدس میرسید و در یک کلام «گدای مقدسی» بود. گاه احساس میکردم شاید او گدا نیست و در لباس مبدل آنجا نشسته است که رفتار مردم را زیر نظر بگیرد. به نظرم میرسید شاید او از طرف خدا مامور است چیزهایی را ببیند و تعریف کند و این داستان گدایی فقط ظاهر ماجراست.
آن روزها من پول تو جیبیام را به صورت روزانه دریافت میکردم. فکر میکنم هر روز 20 ریال به من میدادند. بستنی یخی 10 ریال بود. کیکهای مزخرفی هم که زنگهای تفریحی توی مدرسه میفروختند 10 ریال بود. با خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگر نیمی از پول توجیبی روزانهام را به آن گدای مقدس بدهم منصفانه خواهد بود. هم به یک فقیر و نیازمند کمک کرده بودم و هم میتوانستم با 10 ریال باقیمانده کیک یا بستنی بخورم. حساب و کتابم تکمیل بود. هم دنیا را داشتم و هم آخرت را. فکر میکنم فکر همه چیز را کرده بودم!
روزها و سالها گذشت و کمکم فهمیدم که روزگار شخصیتهای دیگری هم برای عرضه کردن به من دارد. «گدای مقدس» را که همان اول به من معرفی کرده بود. بعدها با «قدیسانِ گدا»، «گداهایِ ثروتمند»، «ثروتمندانِ مقدس» و انواع و اقسام گدا و مقدس دیگر آشنا شدم. روزگاری بود این روزگار سالهای اخیر من…
mojgan گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 8:44 ق.ظ
من چرا نمی تونم برای شما نظر بذارم آخه؟
mojgan گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 8:45 ق.ظ
اوا رفت… چه خوب.. مدتها بود که هرچی نظر می ذاشتم ثبت نمی شد… آخیش… راحت شدما…
mojgan گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 8:46 ق.ظ
حتی تو وبلاگم نوشتم براتون که لا اقل یه آدرس ایمیل از خودتو بدید…ولی خب مثل اینکه مشکل حل شد
mojgan گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 8:43 ق.ظ
ااااا… چه جالب..من اصلا متوجه نشده بودم که تایتل وبتونو عوض کردین.. قبلا فقط برای یک نفر بود… تو لیست لینکام تصحیحش می کنم
ستاره گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 12:35 ب.ظ
سلام :
————————
شهریار: و علیک