بابا برایم تعریف کرده بود که انسانهای اولیه چطور به کمک «سنگهای آتشزنه» آتش روشن کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگهای «آتشزنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور مادهای که به راحتی مشتعل میشود آتش درست کرد. این داستان مرا عاشق سنگهای آتشزنه کرده بود. به نظرم میرسید این سنگها حاوی «اسراری» هستند که آنها را از همه سنگهای دیگر متمایز میکند. سنگی که بتواند از خود آتش تولید کند مسلما اسرارآمیز و هیجانانگیز است. اینطور نیست؟
بابا همیشه کوه میرفت و برایم سنگهای چخماق میآورد. سنگهای چخماق سفید بودند و شبیه مرمر و معمولا هم کوچک. اما بابا زمینشناس بود و گاه از میان رگههای پنهان سنگها تکههای درشتی پیدا میکرد. سنگهای آتشزنه کاملا از سنگهای دیگر متمایز بودند! برای اطمینان از اصالت سنگآتشزنه کافی بود دو تا از آنها را در تاریکی محکم به هم بمالم. سنگها جرقههای زیبایی میزدند و بعد هم بوی گوگردی مخصوصی میگرفتند. بابا به من گفته بود این سنگها از نوع سنگهای «آذرین» هستند یعنی سنگهایی که در اثر فعالیتهای آتشفشانی به سطح زمین آمدهاند. این سنگها حاوی کانیهای ویژهای بودند و وقتی آنها را به هم میمالیدم ذرات این کانیها از آنها جدا شده و ترکیب آنها با اکسیژن هوا به تولید جرقه منجر میشد.
من عاشق سنگهای آتشزنه بودم. آنها داراییهای خاص من بودند. در کنار« آهنربا»ها و «سنگواره»هایم (همان «فسیل»)، شاید بیشتر از همه سنگهای چخماقم را دوست داشتم. آرزویم این بود که روزی بتوانم مثل آدمهای اولیه به کمک آنها آتش روشن کنم. اما هیچگاه موفق نمیشدم. بابا میگفت آتش روشن کردن با سنگ چخماق کار سادهای نیست. باید موادی که زود مشتعل شوند داشته باشم و من چنین موادی نداشتم. اما همیشه وقتی چند سنگ چخماق جدید مییافتم شانس خودم را آزمایش میکردم. با خودم میگفتم شاید این سنگها جرقههای بزرگتری تولید کنند، شاید بتوانم با آنها آتش واقعی روشن کنم! فکر میکردم اگر روزی بتوانم سنگهای آتشزنه خیلی خیلی بزرگی پیدا کنم حتما خواهم توانست با آنها آتش روشن کنم! اما سنگهای خیلی خیلی بزرگ هیچوقت پیدا نشدند!
کمکم خودم یاد گرفتم سنگ چخماق پیدا کنم. هر بار که بابا مرا با خود کوه میبرد کلی سنگ چخماق جمع میکردم. سنگهایی که من پیدا میکردم ریز و به دردنخور بودند اما جرقه میزدند و زرادخانه آتشزنهام را گسترش میدادند. از میان دوستان کودکیم اگر واقعا از کسی خوشم میآمد دو تا سنگ کوچک آتشزنه به او هدیه میدادم و با هیجان نشانش میدادم که چطور میشود با آنها جرقههای هیجانانگیز و زیبا تولید کرد! (البته اگر واقعا از طرف خوشم میآمد. میدانید سنگ آتشزنه چیزی نبود که من به این راحتیها به هر کسی بدهم!).
سالها طول کشید که کمکم از روشن کردن آتش به کمک سنگهای آتشزنه دلسرد شدم و به کبریت روی آوردم. این تنها آرزویی نبود که بعد از گذشت چند سال از آن دست کشیدم.
به هر حال الان میدانم راز سنگهای آتشزنه چه بود. میتوانید حدس بزنید؟
راز سنگهای آتشزنه در نگاهی بود که من به آنها داشتم. سنگهای آتشزنه برای من سرچشمه «تخیل» و «آرزو» بودند. آرزو داشتم بتوانم به کمک آنها آتش روشن کنم. همانطور که خودم را در تخیلم یک انسان اولیه فرض میکردم که میخواهد گوشت شکار را روی آتش کباب کند و یا خودش را در سرمای زمستان گرم کند، سنگها برایم فراتر از سنگهای معمولی میرفتند. روزی که برای من سنگهای آتشزنه دیگر وسیله روشنکردن آتش نبودند، تبدیل به سنگهای معمولی و بیارزشی شدند مانند میلیونها سنگ دیگر که همه جا یافت میشود و ارزشی برایم ندارند.
درخشش اسرارآمیز سنگهای آتشزنه با پایان یافتن «دوران آرزو و تخیل» برای همیشه رنگ باخت. «سنگآتشزنه» جای خود را به «کبریت»، «کودکی» جایش را به «بزرگسالی» و « آرزو و تخیل» جایشان را به «واقعگرایی و منطق خشک» یک انسان بزرگسال دادند.
مژگان گفت،
نوامبر 10, 2007 روی 5:04 ق.ظ
سلام…ممنون که سر زدی.. این داستان هم مثل باقی داستانهاتون زیبا و دلنشین نگاشته شده بود… از خوندنشون واقعا لذت می برم…
یک مقداری بهترم اما نه خوب خوب… این ویروس جدید مثل اینکه قرار کله ایرانو مبتلا کنه… شما هم مواظب خودتون باشید..
مژگان گفت،
نوامبر 10, 2007 روی 5:20 ق.ظ
سلام
کامنتای من چرا به دستتون نمی رسه
mojgan گفت،
نوامبر 10, 2007 روی 5:25 ق.ظ
سلام
من نمی دونم چرا کامنتای من به دستتون نمی رسه
mrkhalili گفت،
نوامبر 10, 2007 روی 7:25 ق.ظ
l:)
mojgan گفت،
نوامبر 12, 2007 روی 12:25 ب.ظ
سلام چرا کامنتای من ثبت نمی شه
——————————
شهریار: مژگان عزیز، چقدر شرمنده شدم. خیلی خیلی زیاد. تازه همین الان متوجه شدم که کامنتهای تو توی این مدت اخیر به عنوان اسپم شناسایی شده بودن و همه رو بدون اینکه من بخونم یا ببینم فرستاده بود توی اسپم دونی! خلاصه شرمنده روی با محبتت شدم خیلی. امیدوارم ببخشی.