![]()
فکر میکنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانیاش دستکم به یکی از افراد پیرامونش به عنوان قهرمان یا الگو نگاه میکند. قهرمان زندگی من بابا بود. از وقتی که یک کودک خردسال بودم تا پایان دوران نوجوانیام همواره بابا را به صورت یک قهرمان و یک موجود استثنایی میدیدم.
بابا تواناییهای جالبی داشت. در درجه اول دانش گستردهای داشت و همیشه مصاحبت با او برایم تازه و جذاب بود. هر بار که بابا من را با خودش بیرون میبرد کلی حرفهای جالب علمی برایم میزد. حرفهایش برایم قابل فهم بودند و خستهکننده یا پیچیده صحبت نمیکرد. انگار بلد بود چگونه هر مفهومی را به زبان خودم ترجمه کند. اطلاعات عمومی بابا از خیلی از پدرهای دیگری که دیدهام به مراتب بیشتر بود. بابا طوری با یک حالت فانتزی و رویایی نکات کوچک علمی را برایم میگفت که ذهن کودک من به دنیاهای دیگر میرفت. بابا قهرمان این دنیاها بود. دنیاهایی پر از ستارهها و دایناسورها.
بابا همینطور مرد عمل بود و یک مهندس واقعی. غیر ممکن بود چیزی در خانه خراب شود و بابا فورا درستش نکند. انگار همه چیز را بلد بود. لباسشویی که خراب میشد بابا فورا تعمیرش میکرد. برقکشی ساختمان را اصلاح میکرد. لوله حمام که میترکید فوری عوضش میکرد. همینطور از موتور ماشین سر در میآورد. در واقع اگر هم چیزی را نمیشناخت، به خاطر دید فنی- مهندسی فوقالعادهای که داشت با کمی تفکر و دقت ناگهان ایراد را مییافت و مشکل را حل میکرد.
بابا مرتب و تمیز بود. همیشه کشوی لباسهایش مرتب بود و همه لباسهایش بوی خوبی میداد. وسایل بابا هم همیشه مرتب بودند. هیچ وسیله به درد نخوری در وسائلش پیدا نمیشد. هر چیزی که واقعا به درد نمیخورد را دور میانداخت و اصولا مخالف نگهداشتن خرت و پرتهای به درد نخور بود. بابا دوش که میگرفت 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشید و وقتی توی حمام میرفتم میدیدم که حتی یک قطره آب به بیرون نپاشیده است و همه چیز را هم مرتب و تمیز سر جایش قرار داده. معجزهای که من هنوز هم بلد نیستم انجام دهم! بابا هر روز صبح زود بیدار میشد و صدای ماشین ریشتراشش را از بیرون حمام میشنیدم. همینطور صدای مسواک زدنش را. به ندرت یادم هست که بابا دیر از خواب بیدار شده باشد یا اینکه تهریش داشته باشد یا اینکه در خانه لباس راحتی بیشازحد شل و ول پوشیده باشد. بابا همیشه مرتب و تمیز بود.
بابا واقعا شایسته این بود که قهرمان من باشد. کسی که بهترین و جذابترین قصهها را برایم تعریف میکرد و از کهکشانها و منظومه شمسی و شکل گیری زمین برایم میگفت. بابا برایم از مارکونی مخترع رادیو یا ماری کوری که رادیوم را کشف کرد میگفت. بابا برایم از یوری گاگارین تعریف میکرد و اینکه چگونه با هیجان برنامه رادویی زنده فرود انسان بر ماه وقتی لویی آرمسترانگ قدم به ماه گذاشته بود و گفته بود گام کوچکی برای من، گام بزرگی برای بشریت را گوش داده بود. بابا برایم از بتهون و موزات میگفت و موسیقیدانهای ایرانی را مانند بنان و فرهنگ شریف اولین بار از زبان او شناختم. بابا منبع سرشار دانش عمومی من بود. فکر میکنم مطالب مختلفی که از بابا یاد گرفتهام به مراتب بیشتر از انبوه خزعبلاتی بود که توی مدرسه توی کلهام فرو کردند. اولین باری که من نام مصدق را شنیدم یا فهمیدم جواهر لعل نهرو که بوده است از زبان بابا بود. من این چیزها را توی مدرسه نشنیدم. توی مدرسه کسی برای من علی کوچولوی فروغ را نخواند. توی مدرسه کسی برای من قصههای صمد را نخواند. توی مدرسه کسی برای من خروس پری پیرهن پری را نخواند.
بابا شجاع بود و مسئولیت پذیر. همینطور به طور وحشتناکی درستکار. بابا با تدبیر بود و از لحاظ فلسفی هم خیلی محکم و دارای جهانبینی مشخصی که هر جایی هم بیانش نمیکرد. بابا وقتی فقط 20 سالش بود پدر و مادرش را برده بود مشهد زیارت (با امکانات محدود مالی یک دانشجو آنهم در سال 1345) و در دوران سپاهی دانشش در یک روستا با یک خان درگیر شده بود، چرا که خان خواسته بود شکار غیرقانونی کند! به راستی بابا کارهایی کرده بود که من امروز هم جسارت انجام دادنش را در خودم نمیبینم.
عکسی از دوران جوانی بابا دارم. با چشمانی محکم و باز دستهایش را روی سینهاش گذاشته و چهره مردانهاش انگار از توی عکس بیرون میآید و برایم از ماجراهای آفریقا و بچههای فقیر مانهاتان میگوید. هر چه فکر میکنم میبینم بابا واقعا قهرمان زندگی من بوده است. قهرمانی که معلم بزرکی هم بود و بخش بزرگی از شخصیتم را شکل داد.
همیشه به خودم میگویم من اگر یک صدم خصوصیتهای بابا را هم داشته باشم، انسان موفقی هستم. اما به خودم نگاه میکنم و احساس میکنم خیلی کم به بابا شبیه هستم. شاید از نظر ظاهری شبیهاش باشم، اما متاسفانه شخصیت من به هیچوجه قابل مقایسه با او نیست.