فکر کنم حدودا 10 سالم بود (نیمههای سال چهارم دبستان) که ما بالاخره به وضعیت خانودگیمون توی تهران کمی سروسامون دادیم. بهاینترتیب که کلیه وسایلمون را از کرمانشاه منتقل کردیم به خونه جدیدمون توی تهران. در واقع حومه تهران، شهرک سازمان آب واقع در سد لتیان – جاجرود.این حرکت خیلی لازم بود، چون واقعا ادامه دادن زندگی به اون صورت از هم گسیخته و اشتراکی توی نارمک ممکن نبود. یک بار دیگه همه وسایل و لوازم خونه کنار هم جمع شدن و ما دوباره خونه خودمون را داشتیم. مجموعه شهرکهای سازمانی سد لتیان از دو کمپ تشکیل شده بود: کمپ کارگری و کمپ کارمندی. کمپ کارمندی محل زندگی مهندسین و تکنسین های فنی سد بود و محیط سبزتر، زیباتر و همچنین خانههای بزرگ ویلایی با حیاطهای دلباز و محصور به بوتههای شمشاد داشت. بر عکس کمپ کارگری خانههای کوچکتری داشت و محیط طبیعیاش هم چندان جالب نبود. به تدریج و به خصوص به علت تحولات بعد از انقلاب اسلامی ایران که باعث شده بود طبقهبندی بین کارگر و کارمند کمرنگتر شود، عده قابل توجهی از قشر کارگر به کمپ کارمندی آمده بودند و در عمل عنوان کمپ کارمندی و کارگری منسوخ شده بود و به جای آن از اصطلاحات کمپ پایین (کارمندی) و بالا (کارگری) استفاده می شد.
کمپی که ما توش زندگی میکریدم یعنی کمپ پایین کاملا توی دره و نسبت به کمپ بالا پاییندستتر رودخانه جاجرود بود. یه جای خیلی آروم و زیبا که اگه چشمات رو میبستی فقط صدای پیوسته و ملایم رودخانه رو میشنیدی و گاهگاهی هم صدای پرندهها. برای من که از اون وضعیت نابهنجار قبلی توی نارمک خلاص شده بودم اونجا مثل بهشت بود. در واقع فکر نمیکنم برای یک پسر بچه با سن من رویاییتر وایدهآلتر از اونجا جایی رو بشه پیدا کرد. ناگهان تنوع بازیهایی که میتونستم بکنم میلیونها برابر شده بود. فوری دوستای جدید پیدا کردم. میتونستیم مثل دسته بروبچز تومسایر توی جنگل کمپ بزنیم یا اینکه کنار رودخونه آتیش روشن کنیم و زیر زغالهای سرخ سیب زمینی کباب کنیم و داغ داغ با نمک بخوریم. یااینکه تابستونا تمام وقتمون رو توی استخر یا رودخونه به شنا و بازی بگذرونیم. یا اینکه توی کوهها و تپههای بی شمار اطراف پرسه بزنیم، یا توی خونههای متروک شهرک اکتشاف کنیم، یا از درختای میوهای که همهجا بودن آلوچه و توت و هلو و سیب و آلبالوی ترش و نشسته بکنیم و با دستهای کثیف بخوریم و یا خیلی کارای دیگه که اصولا اگه یه پسر بچه 10 ساله رو توی اون محیط ول کنن میتونه با کمال اشتیاق انجام بده. توی لتیان موقعیت برای بازی کردن تمام نشدنی بود:
مسابقات رالی:
توی گذرهای خلوت و آروم لتیان با گچ جاده میکشیدیم و با ماشینهای کوچک مسابقات رالی برگذار میکردیم. همه از اول جاده شروع میکردن و هر کس میتونست توی نوبتش سه ضربه به ماشینش بزنه و اونو به جلو هل بده. اما نباید از خط جاده خارج میشد. ماشینی که از خط خارج میشد میسوخت و مجبور بود از یک ایستگاه قبلتر دوباره شروع کنه! خیلی هیجان داشت!
سدهای گلی:
گوشه و کنار و اطراف لتیان پر از باغ و سبزیکاری و درختای میوه بود. در واقع یکی از سرگرمیهای جدی مردم لتیان همین سروکله زدن با دار و درخت و گل و گیاه بود. سبزی مصرفیشون رو خودشون میکاشتن یا درختای میوه توی حیاطشون پرورش میدادن. در نتیجه تا دلت بخواد توی لتیان کرت و آبراه و جوب و انشعاب از رودخونه جدا کرده بودن که جون میدادن برای مهندسین آینده مملکت که روی اونا تمرین سد سازی کنن. همونطور که گفتن من پدرم توی سازمان آب کار میکرد و دانش مفصلی از سد و سدسازی داشت. به همین دلیل من هم که زیاد پای صحبتهای بابا نشسته بودم از سد و سدسازی خیلی خوشم میومد و منتظر فرصت (بهانه) مناسب بودم که بتونم علاقه خودم رو به سدسازی نشون بدم. خلاصه اینکه یکی از سرگرمیهای درست و حسابی ما توی اون دوران ساختن انواع سدهای تکقوسی و دوقوسی و وزنی و خاکی و شنی و چوبی و غیره روی کانالهای لتیان بود. وقتی که سد درست میشد مدتی با لذت نگاهش میکردیم و چون دیگه آفتاب در حال غروب کردن بود با اکراه و ناراحتی مجبور میشدیم اثر مهندسیای رو که خلق کرده بودیم تنها بگذاریم به این امید که فردا اون رو دوباره سالم و سرحال خواهیم دید. اما دریغ و افسوس که صاحب مزرعه سبزی همیشه شصتش خبردار میشد که ما راه آبیاری مزرعه رو بستیم و با چند ضربه بیل سد عزیز ما رو خراب میکرد!
روزهای لتیان بی نظیر بودن. به خصوص تابستونهاش که مدرسه هم نبود. شاید بدون اغراق من به اندازه همه عمرم توی چند سالی که اونجا بودیم بازی کردم. از درخت بالا رفتم و خرچنگ و قورباغه شکار کردم و توی حیاط بی حصار خونمون سبزی خوردن و توت فرنگی کاشتم. دیگه از بازیهای معمول مثل دوچرخه سواری و فوتبال و مسابقات رالی با ماشینهای کوچک اسباب بازی بگذریم!
شبهای تابستون هم به یاد موندنی و منحصر به فرد بودن. کم کم به کتاب خوندن رو آورده بودم و شروع کرده بودم به خوندن کتابهای قطوری که توی کتابخونه مامان و بابا پیدا میشد. تا قبل از اون موقع فکر میکردم کهاین کتابا رو فقط بزرگترها میتونن بخونن و خیلی برای من سخته. در واقع فکر میکردم هر کتابی که توش عکس نداشته باشه و تعداد صفحههاش از 100 بیشتر باشه حتما مال آدم بزرگاس! اما بعد از کمیجستجو و جسارت به خرج دادن کتابهایی جالب و هیجان انگیزی پیدا کردم که شبها ساعتها قبل از خواب وقتم رو پر میکردن و به سختی میتونستم زمین بذارمشون. یکی از اولین کتابهای حجیمی که خوندم کتاب “منم تیمور جهانگشای” بود که داستان هیجان انگیز زندگی تیمور لنگ به زبان خودش بود. داستانی هیجان انگیز، شیرین و طولانی. اصلا دلم نمیخواست کتاب تموم بشه! مسحور هوش و استعداد نظامی تیمور شده بودم. همینطور شخصیت وحشی و خونخوارش که خیلی هم منطقی و عادل بود (البته از نظر خود تیمور!) کلی برام جذاب بود.
اون دوران، من سرگرمیایدهآل شبانه خودم رو برای خودم پیدا کرده بودم. تازه شروع کرده بودم به خوندن کتاب اونهم وقتی همه خونه میخوابیدن! همیشه هم بساط هلههولههای خوشمزه به راه بود. لتیان به خاطر اینکه یه محیط نیمه روستایی بود و همسایهها هم ما رو خیلی تحویل میگرفتن (روابط همه با مامان شدیدا خوب بود)، همیشه هلههوله و تنقلات برامون میآوردن. از میوههای خشک بگیر تا شیره و عسل طبیعی و ماست محلی و انواع خشکبار و کشمش و هلههولههای دست ساز. البته اینو هم بگم که من به عنوان شکموترین و شبزندهدارترین فرد خانواده این حق رو به خودم میدادم که تقریبا همه هلههولههای لذیذ خونه رو تنهایی بخورم! هنوز که هنوزه آرزو دارم بتونم آرامش و لذتی رو که توی اون شبهای تابستون لتیان داشتم دوباره به دست بیارم که به ندرت تا به امروز پیش اومده. همیشه یه جای کار میلنگه. یا هوا هوای کوهستان نیست و دود و دم تهرانه، یا صدای صدای رودخونه نیست و نویز مزخرف شهره، یا آشپزخونه مثل اون موقع رونق نداره و توش چیزی جز شربت مصنوعی پرتغال و لواشک صنعتی بیمزه به هم نمیرسه، یا اینکه فرصت بیدار موندن تا دیر وقت و روز بعد دیر از خواب بیدار شدن نیست!
علت اصلی که ما به لتیان کوچ کردیم مامان بود. هوای لتیان برای بیماریش خوب بود. گیرم که بابا زیاد اذیت میشد. چون بااینکه موفق شده بود کارش رو از سازمان آب کرمانشاه به تهران منتقل کنه، اما از پرسنل سد لتیان نبود و محل کارش توی سازمان آب اصلی توی خیابان فاطمی تهران بود. فکر میکنم هر روز 3 یا 4 ساعت از وقتش صرف رفتن و اومدن این مسیر میشد و این در حالی بود که کلی مسئولیتهای دیگه هم داشت. به هر حال مامان مریض بود و خیلی از کارهای خونه رو بابا انجام میداد. خرید خونه هم اغلب با خودش بود.
بعد از چند سال دربهدری مامان بالاخره جایی رو پیدا کرده بود که خونه خودش بود و کمکم پایگاه خودش رو میون همسایهها و اطرافیان محکم کرد. زنهای همسایه بیشتر نیمه روستایی بودن و از نظر سواد هم در سطح خیلی پایین. فرهنگ غالب هم همون فرهنگ نیمه روستایی بود یا روستایی مدرن. البته آدمهای خیلی خوب و اصیلی بودن. خیلی هم ساده و مهربون. کم کم مامان با خیلی از زنهای همسایه صمیمی شد و رفتوآمدها بین خونه ما و خونههای اطراف زیاد شد. مامان هوای درس و مدرسه بچههای همسایه رو داشت که به خصوص توی سطح دبیرستان ضعیف بودن و اکثرشون بدون کمک و راهنمایی نمیتونستن قبول بشن. من نمیدونم مامان چه نقطه مشترکی میون خودش و زنهای لتیان پیدا کرده بود، امااین رو یادم هست که روابط اجتماعی گستردهای با خیلی از اونا برقرار کرده بود.
خونه ما مثل همه خونههایی که توی لتیان بودن سازمانی بود و معماریش چیز خارقالعادهای نبود. اما ساده و قشنگ بود. به خصوص اینکه حیاط خونهها توی لتیان بدون دیوار بود و بیشتر خونهها حیاطهایی از بوتههای شمشاد داشتن و توی حیاطها پر از درختهای آلبالو و گیلاس و زردآلو بود. حیاط خونه ما چون توی حاشیه شهرک بود از پایین باز بود و به رودخانه ختم میشد. در واقع خونه ما تهش رودخانه بود! فکرشو بکن! خونه ما حیاطی داشت که از توش یه رودخونه راس راسکی رد میشد! یکی از آرزوهای من اینه که روزی یه خونه، یا ویلا، با آلاچیق یا کلبه (یا اصلا هر چی، تو بگو یه قفس!) توی همچون جایی از خودم داشته باشم. فقط و فقط هم باید توی منطقه کوهستانی و خنک باشه که من عاشق سبکی و تمیزی هواش هستم. یه روزیاین کار رو خواهم کرد! منتظر خبرش باش، حتما دعوتت میکنم!
مژگان گفت،
جولای 30, 2007 در 8:07 ق.ظ
سلام ای آقای پر از احساس… امیدوارم خوب باشی..
آخ گفتی منم عاشق همچین جایی هستم یه خونه کوچیک تو یه جایی پر از درخت با هوا سبک و خنک …کنار یه رودخونه… همیشه تو نقاشیام یه رودخونه در کنار خونه نقاشی شده ام بود.. خونه ای که دود از دودکشش خارج می شد و محوطه اطرافش پر از چمن و گل درخت بود و پشت سر خونه کوه بود…. آخی… میشه ما رو هم دعوت کنی؟