درست مقابل منزل ما در نارمک تهران، خانواده آرش زندگی می کردند. مامان آرش معلم دوم دبستانم بود و با آرش هم همبازی و دوست بودم. خانواده آرش یک دستگاه ویدئو داشتند که در آن دوران خیلی نادر بود. گاهی آرش با اجازه مادرش منو دعوت می کرد و مامانش برامون کارتون می گذاشت. چند باری هم اونجا فیلم دیدم. دو موردش یادم مونده، یکی فیلم راننده دیوانه بود که داستان یک زوج جوان بود که از خونه فرار می کنن و همه دنبالشون بودن و آخرش با ماشین از دست همه در می رن و توی کلیسا به هم عروسی می کنن. یکی دیگه هم فیلمی بود در مورد حمله یک تمساح بزرگ به شهر که از توی شبکه فاضلاب بیرون آمده بود و تعداد زیادی بچه و آدم رو خورد. این فیلم خیلی منو ترسونده بود.
یک شب که من خونه آرش بودم، خاله اش هم اونجا بود و می خواستن فیلم ببینن. من و آرش هم موندیم که با اونا فیلم رو ببینیم. یکی از فیلم فارسی های قدیمی بود و داستان یک لمپن ایرانی بود که رفته بود لوس آنجلس و من اصلا داستانش یادم نمیاد. ولی موضوعی که خیلی به یادم مونده اینه که توی یکی از قسمت های این فیلم، قهرمان داستان با دوست دختر جدیدش یا معشوقه اش توی یه خونه تنها می شن و کار کم کم به ماچ و بوسه و معاشقه می کشه. یادم هست که من و آرش روی زمین دراز کشیده بودیم و مامان و خاله اش هم پشت سر ما روی مبل نشسته بودن. به محض اینکه دختر توی فیلم روی تخت دراز کشید و مرد به سمتش رفت مامان آرش به ما گفت که چشمهامون رو ببندیم، چون این صحنه بد هست و دیدنش گناه داره. من از قبل می دونستم که دیدن زن لخت گناه داره و کار بدیه و برای همین هم چشمهامو بستم و اینقدر چشمهام رو بسته نگه داشتم که مامان آرش گفت دیگه مشکلی نیست و می تونیم بقیه فیلم رو ببینیم. تا آخر فیلم چند بار دیگه هم این موضوع پیش اومد و هر بار من چشمهام رو بستم و اگر چه خیلی وسوسه می شدم که زیر چشمی نگاه کنم، اما این کار رو نکردم.
آخر شب که به خانه خودمون برگشتم، مدام به این موضوع فکر می کردم، که چرا زیر چشمی نگاه نکردم. کنجکاوی آزارم می داد و دلم می خواست بدونم چه جور صحنه هایی توی اون فیلم بوده که من ندیدم. تا مدتها از خودم می پرسیدم چرا اون شب چشمهام رو بستم و به حرف مامان آرش گوش دادم؟ شاید به خاطر اینکه مامان آرش قبلا معلمم بود باعث شده بود حرفش رو گوش بدم. شاید هم اصولا به عنوان یه پسر بچه 8-9 ساله خیلی راحت گول می خوردم و حرف بزرگترها رو باور می کردم.
این ماجرا با همه سادگیش، به طرز عجیبی توی ذهن من مونده و اصلا فراموشم نمی شه. اینکه اهمیتش دقیقا در کجاست رو با اطمینان نمی دونم، اما می دونم که یکی از اتفاقات مهمی هست که توی اون دوران برای من افتاد. این داستان شاید نشونه ای باشه از اولین جرقه هایی که باعث شد من آدمی بشم که امروز هستم. تا قبل از اون روز (دست کم به صورت سمبولیک) من حرف بزرگترها رو در مورد گناه دربست گوش می دادم و اگه هم کاری می کردم که می دونستم اشتباه هست، به خودم می گفتم که این کار گناه داره و نباید انجام بشه (دست کم توی ذهنم). مرجع و معیار سنجشم هم حرف بزرگترها بود. بعد از اون شب با خودم خیلی کلنجار رفتم. چرا من نباید اون صحنه ها رو می دیدم ولی مامان آرش می تونست اونا رو ببینه؟ آیا چون اون از من بزرگتر بود حق داشت گناه کنه؟ آیا اون مقاوم تر بود و بنابراین مجوز این رو داشت که کارهایی رو بکنه یا چیزهایی رو ببینه که برای من مجاز نبود؟ آیا اصولا دیدن صحنه های سکسی گناه داشت؟ آیا ویدئو اونطور که از خیلی ها شنیده بودم یک وسیله گناه بود که صرف وجود داشتنش توی خانه باعث نشر گناه و بی فرهنگی می شد؟ اگر هم فرض کنیم دیدن تصاویر سکسی گناه داشت، آیا اصولا این مساله که من گناه کنم اهمیتی داشت؟ دیدن اون تصاویر حتی اگه گناه هم می داشت، چه اشکالی داشت؟ اشکالش فقط در بحث مربوط به جهنم بود یا اشکالهای دیگه ای هم داشت؟
خیلی زود متوجه شدم دلایلی که منو از گناه کردن منع می کنن خیلی پوشالی و سست هستن. اینطور به نظر می رسید که من مجاز هستم هر کاری که می خواهم انجام دهم، حتی اگه معلم دینی اصرار کند این کار ممنوع است. نمی توانستم موضوع جهنم رو جدی بگیرم، اگر چه بعضی اوقات برایم جدی می شد و واقعا سعی می کردم بچه خوبی باشم. اما در مجموع روز به روز باور من به موضوع گناه و بهشت و جهنم و باید ها و نباید های اخلاقی سست تر و سست تر می شد. من آزاد بودم، هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست برای من مرزی تعیین کند، و اگر هم مرزی می بایست می بود، خودم باید آن مرز را کشف می کردم یا می ساختم، نه معلم دینی یا بزرگترهایی که روز به روز حرف ها و استدلال هایشان پوشالی تر می شد.
مژگان گفت،
جولای 16, 2007 در 11:59 ق.ظ
سلام همشهری…
اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم… خیلی جالب می نویسی و منو کلی به سر شوق آوردین.
از آشناییتون خوشحالم .. اسمتونونمی دونم…
بیشتر از خودتون برام بگید
مژگان گفت،
جولای 17, 2007 در 9:27 ق.ظ
سلام
انگار کامنت منو پاک کردید…
از نوشته هاتون لذت می برم.. امروز تموم آرشیوتونو خوندم..عالی بود… دوست دارم بیشتر بشناسمتون…
شهریار: به من لطف داری مژگان عزیز. سر بزن بازم.
شهریار قصه گو گفت،
جولای 19, 2007 در 5:27 ق.ظ
متاسفانه persianblog هک شده. امیدوارم به زودی وبلاگ شما دوباره راه بیفته.
ali گفت،
ژوئن 17, 2008 در 8:57 ق.ظ
با سلام برام جالب بود با چند تا دلیل ساده البته برای خودت مهم چه جوری به این نتیجه های بزرگ میرسی یه کم غیر معمول وغیر معقوله یک چیزدیگه بگم ادم عاقل باید همیشه اینو در ذهن داشته باشه که امکانش هست که دلایلش واتصوراتش همه اشتباه باشن و فقط توی ذهن خودش اونارو واقعی و حقیقی بدونه
سعیده گفت،
ژانویه 14, 2009 در 9:11 ق.ظ
دوست من سلام من از نوشته تو خیلی خوشم امد من فکر میکنم گناه یعنی اینکه کسی منتظر باشه که تو به اون بگی دوستش داری و تو سالها سکوت کنی چون مغروری.گناه اونه که اشک یک دختر بچه کوچولو رو ببینی اما حتی تلاش نکنی اونو ببوسی یا اشکشو پاک کنی. یا اصلا اینکه خدا رو هیچ جای زندگیت نبینی میدونی اصلا چیه؟بیا باهم روی ماه خدا رو ببوسیم. چون خدا خود عشقه و در بارگاه اون گناه بنده خیلی کمرنگه.
وحيد گفت،
جولای 21, 2009 در 7:52 ق.ظ
نه شوخي كردم جالب بود
شهره گفت،
آگوست 27, 2009 در 5:14 ق.ظ
سلام .به نظر من فقط چند لحظه به اطرافت نگاه کن و تمام آفرینش هستی را ببین ….بعد به این فکر کن که این ظرافت و دقت ونظم چگونه بوجود اومده…..وبه این نتیجه میرسی که برای کسی که اینها را بوجود آورده باید یک سری مسائل را رعایت کنی….به امید روزهای خوش.
شهره گفت،
آگوست 27, 2009 در 5:23 ق.ظ
به نظر من الگوی بدی را
انتخاب کردی ..آن معلم هم کارهاش اشتباه بوده و اون الگوی خوبی نیست…..و شما هم راحتترین راه را برگزیدی.
شیدا گفت،
نوامبر 13, 2009 در 2:22 ب.ظ
*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***_____________________***
_***_____________________***
__***___________________***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*