آلاسکا و مریم خانوم

دوران اقامت ما در نارمک همزمان بود با سالهای 1360 تا 1364 و دوران جنگ ایران و عراق. مواد غذایی جیره بندی بود و بیشتر محدود می شد به مایحتاج اولیه و ضروری زندگی و مواد مصرفی و تنقلات چندان تولید نمی شد و مغازه ها از این نظر خالی بودند. به عنوان مثال فقط دو نوع بستنی وجود داشت: بستنی یخی (آلاسکا) و بستنی کیم. هیچ کدام از این دو نوع بستنی چیزهایی نیستند که با معیارهای امروز کسی به آنها لب بزند. اما در آن روزگار من از رو به روی مغازه اکبر آقا که توی خیابان کامیاب ورودی میدان یکم بود رد می شدم، بوی بستنی کیم از چند ده متری مستم می کرد. بستنی کیم 2 تومان بود و آلاسکا 1 تومان. به ندرت بودجه من برای خرید بستنی کیم کافی بود و بیشتر آلاسکا می خوردم که هم خنک بود و هم خوش رنگ. آلاسکاها بسته بندی درست و حسابی بهداشتی نداشتند و هیچ نشان، علامت یا نوشته که تولید کننده یا تاریخ مصرف رانشان دهد هم روی آنها نبود و به صورت فله ای و نیمه باز توی پاکت های کاغذی بودند و همانطور هم توی فریزر بقالی ها نگهداری می شدند. آلاسکا همان آب و قند بود همراه با رنگ تند صنعتی و کمی اسانس که توی گرمای روز خیلی می چسبید. اما بستنی کیم به نظرم خوشمزه تر بود. روکش شکلاتی داشت که من عاشقش بودم و بوی خیلی خوبی می داد. هربار بستنی کیم می خریدم، اول چند دقیقه آنرا بو می کردم. به خصوص بوی خوشمزه کاکائو را همراه با سرمای مطبوع بستنی که تازه از توی فریزر دراومده بود دوست داشتم.

توی محله ما (میدان یکم نارمک)، دو تا بقالی وجود داشت. یکی همان بقالی اکبر آقا که گفتم و دومی مغازه مریم خانوم که دور خود میدان بود. مریم خانوم کمی مهربان تر بود، ولی اکبرآقا خیلی خشک بود. این بود که من بیشتر آلاسکاهایم را از مغازه مریم خانوم می خریدم. اما مغازه اکبر آقا هم خنک تر بود، هم تاریک تر و هم اینکه بوی بستنی کیم و پودر رختشویی می داد که به نظرم ترکیب جالبی بود. برخلاف اکبر آقا که زیاد حوصله بچه خورده نداشت، مریم خانوم اصولا هدفش جلب مشتری های کوچولو بود و چند جور هله هوله دیگر هم توی مغازش پیدا می شد. مثلا آلوهای ریز در بسته بندی کوچک نایلونی که می شد با دندان گوشه اش را پاره کرد و آلوهای ترش و شور را به آرامی با دست توی دهان هل داد. چیزهای کثیفی بودند، ولی به نظرم خوشمزه می آمدند. اصولا من عاشق چیزهای کثیف و خوشمزه بودم.

من از ساندویچ هم خوشم می آمد. غروب که از مدرسه برمی گشتم و گرسنه بودم، از جلوی ساندویچ فروشی ها که رد می شدم بوی سوسیس آلمانی که توی روغن مانده سرخ شده بود کلی تحریک کننده بود. گرسنه بودم و ساندویچ ها به نظرم خیلی خوشمزه می آمدند. آن روزها خبری از انواع نان های فانتزی فرانسوی نبود و فقط یک نوع نان که به اسم نان باگت شناخته می شد در همه ساندویچ فروشی ها استفاده می شد. نان هایی که امروز احتمالا هیچ کس به آنها حتی لب نخواهد زد. سوسیس هم که می گویم، در واقع فقط یک نوع سوسیس بود که به اسم سوسیس آلمانی شناخته می شد و انتخاب دیگری وجود نداشت.

احتمالا من همه مثل خیلی از بچه های دیگر همسن و سالم فقر غذایی داشتم، اگر چه نه چندان شدید چون همیشه توی خانه غذا پخته می شد و سفره بر پا بود، اما از نظر تنوع (و گاهی هم کمیت) در حدی نبود که نیازهای منو در اون سن پاسخ بده. این موضوع تا حدودی روانی هم بود. یعنی از بس بزرگترها مانع خوردن چیزهایی که دوست داشتم شده بودن (چون محدود بود) کم کم از لحاظ روانی حس بدی بهم دست داده بود و یه جورایی همیشه گرسنه بودم. به عنوان مثال میوه خیلی محدود بود و به ندرت در طول هفته توی یخچال خانه میوه به هم می رسید. احتمالا یکی از دلایلی که من کلا آدم شکمویی شدم و خیلی از خوردن لذت می برم همین محدودیت های اون دوران بوده. اون طوری که باید از نظر غذایی تامین نمی شدم و همیشه دنبال این بودم که با خوردن هله هوله و چیزهایی که هیچ وقت جای میوه و شیر رو نمی گرفتن، تنوع غذایی مورد نیاز یک بچه 7 یا 8 ساله را تامین کنم.

علاقه من به خوردن میوه و شیرینی و غذا از طرف بزرگترهای خانم خانواده (مامان و مامان بزرگ) شدیدا نکوهش می شد. علتش رو نمی دونم. آیا نگران سلامتی من بودن؟ یا نگران بودن که اگه منو به حال خودم بذارن همه میوه های همه خانواده رو تنهایی می خوردم؟ هر چه که بود من از اینکه به من گفته بشه “ندید بدید” یا “شکم پرست” بدم میومد و حتی بیشتر از قبل حریص می شدم. “ندید بدید” فکر می کنم یه جور اصطلاح مخصوص کرمونشاهی هاست و به کسانی گفته می شه که از بس محدودیت داشتن حرص می زنن. خوب، با این تعریف من واقعا ندید بدید بودم. بزرگترها را سر این قضیه نکوهش نمی کنم، چون به هر حال شرایط اون دوران شرایط دشواری بود. ولی دست کم می تونستن بزرگ منشانه با این موضوع برخورد کنن و اینقدر کوته بین نباشن. به هر حال من فقط 8 سالم بود و اگه شکمو بودم لابد دلیلی داشت!

2 دیدگاه

  1. نرگس گفت،

    جولای 27, 2009 در 2:43 ب.ظ

    نوشته هات خیلی به دل میشینه .خیلی خوب توصیف میکنی.حالا بذار منم در مورد سوسیس کالباس خاطره ای تعریف کنم.من متولد 54 هستم تقریبا هم سن وسال تو میشم.ما تو محله 8 متری بانک زندگی می کردیم و دو محله اونورتر زرکش بود که محله ارمنی ها بود.محله اونا ساندویچ فروشی زیاد بود و اونی که ما سالی یکبار برامون ازش با کلی خواهش و تمنا خرید میکردن به مسیو معروف بود.اون نانهایی هم که میگی به نام بولکی معروفه اتفاقا خیلی هم خوشمزه است .یکبار که مامانم خانه نبود با کلی صحبت بابام حاضر شد که برای ما کالباس بخره اون موقع دو جور کالباس بیشتر نبود یا کالباس خشک یا مارتادلا.بابام سفارش کرد که کالباس خشک بخرین ولی از اونجایی که مارتادلا اسم جالبتری داشت من تشخیص دادم که اون بهتره.از ما مارتادلا خریدن و از بابام عصبانی شدن که دیگه به مسیو هم نمیشه اعتماد کرد…

  2. امیری گفت،

    نوامبر 22, 2009 در 5:00 ق.ظ

    شما ننوشته اید که دختر یا پسر هستید ولی به تشخیص من شما باید یک خانم 7-36 ساله باشید بهر حال برای کسی به سن من که بالای 50 سال هستم این نوشته خیلی عادی بود . جهت اطلاعتون در سالهای 60 هم انواع نان فانتزی و 2-3 نوع سوسیس و کالباس وجود داشت . البته در منطقه نارمک ممکنه ، چون اونوقتها نارمک مثل امروز مملو از جمعیت نبود و طبیعی است که از نظر مواد غذایی هم ، همه چیز موجود نبوده باشه ولی اگر از پدر هاتون بپرسید بهتون میگن که در خیابان منوچهری از سالهای دهه 50 انواع سوسیس عادی – تند – آلمانی و انواع نانهای مختلف وجود داشت . من در سال 60 در خیابان شیراز یک ساندویچ استرو گانف خوردم که در نانهای باگت امروزی سرو میشد ولی اگر امروز بدونم کجا “نان بولکی” (با آرد سفید) دارند حتما برای خرید و بدست آوردنش تمام سعیم رو میکنم چون متاسفانه الان سالهاست که دیگه از اون نان درست نمیکنند .


فرستادن دیدگاه