<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: مامان و شغلش</title>
	<atom:link href="http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/</link>
	<description>این بار شهریار برای شهرزاد قصه می گوید</description>
	<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 08:49:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: بابک</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-126</link>
		<dc:creator>بابک</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:49:52 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-126</guid>
		<description>من کرمانشاهیم &quot;&quot;&quot;&quot;&quot;
حتما بهم  سر بزن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من کرمانشاهیم &#8220;&#8221;"&#8221;"<br />
حتما بهم  سر بزن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرش</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-101</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 20:27:29 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-101</guid>
		<description>من کرمانشاهیم برام ایمیل بفرست</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من کرمانشاهیم برام ایمیل بفرست</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرش</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-100</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 20:26:36 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-100</guid>
		<description>سلام خواهش می کنم بقیه داستان زندگیت رو هم بنویس الان کجایی من کرمانشاهم زادگاه تو</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خواهش می کنم بقیه داستان زندگیت رو هم بنویس الان کجایی من کرمانشاهم زادگاه تو</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سروش</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-99</link>
		<dc:creator>سروش</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 10:40:44 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-99</guid>
		<description>دوستان عزيز بهتره هيچ وقت قضيه رو سياه و سفيد نبينيم نه آنقدر سياه مثل آنچه در داستان شما دوستان بود  نه خيلي سفيد و نوراني آنجور كه تبليغ مي شود بهر حال اين آب و خاك كشور ماست و ما بايد با درايت به طريقي مسالمت آميز مسايل رو حل كنيم اين افراد كه حاكم بر ما شدن روزگاري از مادري و پدري ايراني متولد شدند پس اگر ايرادي هست كه هست از تك تك ماست با خود فكر كنيم اگر ما بر مصدر قدرت سوار بوديم چقدر تاب و تحمل مخالفان خود را داشتيم .......................................</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان عزيز بهتره هيچ وقت قضيه رو سياه و سفيد نبينيم نه آنقدر سياه مثل آنچه در داستان شما دوستان بود  نه خيلي سفيد و نوراني آنجور كه تبليغ مي شود بهر حال اين آب و خاك كشور ماست و ما بايد با درايت به طريقي مسالمت آميز مسايل رو حل كنيم اين افراد كه حاكم بر ما شدن روزگاري از مادري و پدري ايراني متولد شدند پس اگر ايرادي هست كه هست از تك تك ماست با خود فكر كنيم اگر ما بر مصدر قدرت سوار بوديم چقدر تاب و تحمل مخالفان خود را داشتيم &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: تنها ترین</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-95</link>
		<dc:creator>تنها ترین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 04:46:42 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-95</guid>
		<description>خیلی متاسفم :(  نمیدونم چی بگم واقعا کلمه مناسب پیدا نمیکنم ..........   !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی متاسفم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />   نمیدونم چی بگم واقعا کلمه مناسب پیدا نمیکنم &#8230;&#8230;&#8230;.   !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ali</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-89</link>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 08:59:24 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-89</guid>
		<description>متاسفم هر کی هم فکر شماست خوبه بقیه بد هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متاسفم هر کی هم فکر شماست خوبه بقیه بد هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: روشنک</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-6</link>
		<dc:creator>روشنک</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Jun 2007 20:40:52 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/02/mami-and-her-job/#comment-6</guid>
		<description>ما اواخر سال های جنگ مجبور شدیم به ایران بر گردیم. پدرم اون سال ها دیپلمات بود و برای وزارت خارجه کار می کرد. افکار رادیکالی سفت و سختی داشت که ادامه کارو توی وزارت خارجه براش ناممکن کرد. هر چند به نظر من کلا همه اون تیپ هایی که مذهبی شناخته می شدند یا به تعبیر اون زمان حزب االهی ها تحلیل های اشتباه زیاد داشتند و افراد زیادی مثل پدرم دچار پارانوئید های سیاسی زیادی بودند. پدرم اعتقاد داشت وزارت خارجه پر از عوامل انگلیسی هاست که با با جناح سیاسی همسو با بازار وزارت خانه رو قبضه کردند. ظاهرا در بحبوحه  جنگ در گیری ها ی سیاسی بالا می گیره تا اون جایی که پدرم دیگه حاضر به همکاری نمی شه و وزارت خانه رو ترک می کنه.

حالا رو نبین که دولتی ها مناصب سفارتی رو برای اقوام شون درو کردن. زمانی که پدرم برای دولت کار می کرد هیچ کس رو از تهران نفرستاده بودند و کلا از حقوق دولتی در اون هیرو ویر خبری نبود. پدر و مادر من عضو انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا بودند. انجمن به صورت خود جوش میتینگ بر گزار می کرد و انجمنی ها بودند که در اولین ساعت های انقلاب وارد سفارت ایران شدند و با شور  انقلابی و بدون چشمداشت سعی کردن از انقلاب دفاع کنند و شکل جدیدی به روابط بین المللی ایران بدن.
پدر برام تعریف می کرد که تا مدت ها تنها منبع درآمد خانواده پولی بود که از کار کردن شبانه توی مک دونالد در می آورد. بعد ها وقتی دولت انقلابی کمی سر و سامان گرفت و امیدها به نوسازی گرم شد جنگ همه توش و توان انقلاب رو بلعید.

تو چه تصوری از خونه یه دیپلمات داری ؟ حتما تو هم دیدی که دیپلمات ها در چه خونه هایی زندگی می کنند. ایرانی های حالا هم در لندن کم تجملاتی نیستند و اسمش هم هست که می خوان آبروی دولت رو حفظ کنند. خانه ما در اون دوران رو به خوبی به خاطر  میارم. طبقه پایینش مغازه یک هندی بود که من روز و شب رویای شکلات هاش رو داشتم. از این مرد هندی تصویر یک آدم با موهای خیلی کثیف توی ذهنم مونده.

پلکان های خونه از توی انباری مغازه اون رد می شد و به خونه کوچک ما می رسید. خونه عملا یک پدرمق داشت با یک فضایی شبیه به نشیمن. من یادم نمیاد که مبلمان خانه چه طوری بود. ایا اصلا مبل داشتیم ؟ فکر نکنم. عکس ها که این رو نشون نمی دن.

به نظرم در پدرمق مادر و پدرم تخت خواب بود ولی ما کجا می خوابیدیم؟ مطمئن هستم که تختی برای من و خواهرم در کار نبود. همین طور اسباب بازی و لباس هایمان کجا بودند ؟ من هیچ تصویری از ان ها یا یک کمد احتمالی توی ذهنم ندارم. چیزی که خوب یادم میاد خواسته هایم است. این که دلم می خواست توی مک دونالد غذا بخوریم بس که تبلیغاتش وسوسه آور بود. ولی کلا یادم نمیاد بیرون غذا خورده باشیم.

مادرم یک بار تعریف می کرد که وقتی به همسایه ها می گفته که پدرم دیپلمات است آن ها می پرسیدند ما تعطیلات کجا می رویم ؟ جزایر قناری؟
پدرم که این داستان رو شنید گفت که مادرم باید می گفته که دولت ما یک دولت انقلابی است، دولت محرومین،...

اتای بیچاره! یا بهتر بگم مادر و اتای بیچاره! بر عکس مادر و پدر تو خیلی دیر فهمیدند که سود جویان سوار آرمان پرستی امثال آن ها شدند و هر چه انقلاب و ایده ال بود با خودشون بردند.

باور می کنم وقتی می گویی مادرت با از دست دادن شغلش شکسته شد. پدر و  مادر من خیلی مقاومت کردن. از دست دادن امید هایی که زندگی ات را صرف مبارزه برای آنها کرده ای حیلی سخت است. پدر من وقتی به این واقعیت تن داد به تمام معنی فرو ریخت. کاش مرده بود، آدم دیگری شد. نتوانست واقعیت را تحمل کند.
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما اواخر سال های جنگ مجبور شدیم به ایران بر گردیم. پدرم اون سال ها دیپلمات بود و برای وزارت خارجه کار می کرد. افکار رادیکالی سفت و سختی داشت که ادامه کارو توی وزارت خارجه براش ناممکن کرد. هر چند به نظر من کلا همه اون تیپ هایی که مذهبی شناخته می شدند یا به تعبیر اون زمان حزب االهی ها تحلیل های اشتباه زیاد داشتند و افراد زیادی مثل پدرم دچار پارانوئید های سیاسی زیادی بودند. پدرم اعتقاد داشت وزارت خارجه پر از عوامل انگلیسی هاست که با با جناح سیاسی همسو با بازار وزارت خانه رو قبضه کردند. ظاهرا در بحبوحه  جنگ در گیری ها ی سیاسی بالا می گیره تا اون جایی که پدرم دیگه حاضر به همکاری نمی شه و وزارت خانه رو ترک می کنه.</p>
<p>حالا رو نبین که دولتی ها مناصب سفارتی رو برای اقوام شون درو کردن. زمانی که پدرم برای دولت کار می کرد هیچ کس رو از تهران نفرستاده بودند و کلا از حقوق دولتی در اون هیرو ویر خبری نبود. پدر و مادر من عضو انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا بودند. انجمن به صورت خود جوش میتینگ بر گزار می کرد و انجمنی ها بودند که در اولین ساعت های انقلاب وارد سفارت ایران شدند و با شور  انقلابی و بدون چشمداشت سعی کردن از انقلاب دفاع کنند و شکل جدیدی به روابط بین المللی ایران بدن.<br />
پدر برام تعریف می کرد که تا مدت ها تنها منبع درآمد خانواده پولی بود که از کار کردن شبانه توی مک دونالد در می آورد. بعد ها وقتی دولت انقلابی کمی سر و سامان گرفت و امیدها به نوسازی گرم شد جنگ همه توش و توان انقلاب رو بلعید.</p>
<p>تو چه تصوری از خونه یه دیپلمات داری ؟ حتما تو هم دیدی که دیپلمات ها در چه خونه هایی زندگی می کنند. ایرانی های حالا هم در لندن کم تجملاتی نیستند و اسمش هم هست که می خوان آبروی دولت رو حفظ کنند. خانه ما در اون دوران رو به خوبی به خاطر  میارم. طبقه پایینش مغازه یک هندی بود که من روز و شب رویای شکلات هاش رو داشتم. از این مرد هندی تصویر یک آدم با موهای خیلی کثیف توی ذهنم مونده.</p>
<p>پلکان های خونه از توی انباری مغازه اون رد می شد و به خونه کوچک ما می رسید. خونه عملا یک پدرمق داشت با یک فضایی شبیه به نشیمن. من یادم نمیاد که مبلمان خانه چه طوری بود. ایا اصلا مبل داشتیم ؟ فکر نکنم. عکس ها که این رو نشون نمی دن.</p>
<p>به نظرم در پدرمق مادر و پدرم تخت خواب بود ولی ما کجا می خوابیدیم؟ مطمئن هستم که تختی برای من و خواهرم در کار نبود. همین طور اسباب بازی و لباس هایمان کجا بودند ؟ من هیچ تصویری از ان ها یا یک کمد احتمالی توی ذهنم ندارم. چیزی که خوب یادم میاد خواسته هایم است. این که دلم می خواست توی مک دونالد غذا بخوریم بس که تبلیغاتش وسوسه آور بود. ولی کلا یادم نمیاد بیرون غذا خورده باشیم.</p>
<p>مادرم یک بار تعریف می کرد که وقتی به همسایه ها می گفته که پدرم دیپلمات است آن ها می پرسیدند ما تعطیلات کجا می رویم ؟ جزایر قناری؟<br />
پدرم که این داستان رو شنید گفت که مادرم باید می گفته که دولت ما یک دولت انقلابی است، دولت محرومین،&#8230;</p>
<p>اتای بیچاره! یا بهتر بگم مادر و اتای بیچاره! بر عکس مادر و پدر تو خیلی دیر فهمیدند که سود جویان سوار آرمان پرستی امثال آن ها شدند و هر چه انقلاب و ایده ال بود با خودشون بردند.</p>
<p>باور می کنم وقتی می گویی مادرت با از دست دادن شغلش شکسته شد. پدر و  مادر من خیلی مقاومت کردن. از دست دادن امید هایی که زندگی ات را صرف مبارزه برای آنها کرده ای حیلی سخت است. پدر من وقتی به این واقعیت تن داد به تمام معنی فرو ریخت. کاش مرده بود، آدم دیگری شد. نتوانست واقعیت را تحمل کند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
