علت اصلی اینکه ما از کرمانشاه به تهران اومدیم آغاز جنگ بود. جنگ 1359 شروع شد. تقریبا به صورت همزمان مادرم مریض شد. البته ما از قبل هم رفت و آمدمون به تهران زیاد بود. چون مادربزرگ و پدربزرگ مادری من تهران زندگی می کردن. همینطور خاله هام. اما شاید جنگ و بیماری مادرم باعث شد که ما بیشتر از قبل به تهران مسافرت کنیم. در واقع انگار پا در هوا شده بودیم. خونه و زندگیمون هنوز کرمانشاه بود ولی عملا ماه ها توی تهران می موندیم. بابا کارش هنوز کرمانشاه بود و یه پاش تهران بود و یه پای دیگش اونجا. سال اول دبستان که از جهات مختلف دوران خیلی مهمی هست، بین کرمانشاه و تهران تقسیم شده بود. اینطور به نظر می رسید که دوران زندگی خوش و آروم ما به پایان رسیده بود.
همون اوایل بعد از انقلاب مامان به خاطر اتهامات سیاسی از کارش بر کنار شد. در واقع پاکسازی شد. مامان عاشق کارش بود و اصولا در سراسر زندگی کوتاهش معلم بود. عاشق این بود که درس بده. وقتی این کار رو ازش گرفتن و عملا بهش گفتن که بدرد معلم بودن نمی خوره خیلی براش گرون تموم شد. الان می فهمم که شاید مهمترین دلیلی که باعث بیماری و در واقع مرگش شد همین ناراحتی بیش از حدش بود از این موضوع. مامان خیلی پر شور بود. خیلی خیلی زیاد. روابط اجتماعی گسترده ای داشت و توی گروه های مختلف فورا تبدیل به شخصیت مرکزی و رهبری کننده می شد. وقتی با اون حالت تحقیر آمیز از صحنه فعالیت اجتماعی کنار گذاشته شد ضربه روحی خیلی بدی خورد. فکر می کنم مامان برخلاف ظاهرش که خیلی محکم و آسیب ناپذیر به نظر می رسید، حساس و شکننده بود. شاید هم ضربه ای که بهش وارد کردن خیلی کاری بود.
مامان و بابا آدمهای سیاسی نبودن. به این معنی که مثلا توی احزاب سیاسی باشن و یا فعالیت خاصی داشته باشن. اما آدمایی بودن که دنباله رو نبودن و از خودشون دارای عقیده بودن و نظرشون رو هم خیلی شفاف می گفتن. به خصوص مامان چون معلم بود و خیلی هم محبوب بود بدون اینکه خودش بدونه از نظر مافیایی که داشت به تدریج انقلاب مردم رو قبضه می کرد خطرناک تشخیص داده شده بود. سالهای سال بعد بود که من فهمیدم چرا کسانی مثل مامان من برای حاکمیت فاشیستی که روی کار اومد خطرناک بودن. مادر من به خاطر فعالیت های سیاسی و یا مخالفتش با فاشیسم و دیکتاتوری از کار برکنار نشد. مامان از کار برکنار شد، چون عاشقانه معلم بود و از جان و احساسش برای اطرافیانش مایه می گذاشت و همونطور که تو خوب می دونی و من هم می دونم و خیلی های دیگه هم می دونن، معلم های دلسوز و از خود گذشته توی آموزش و پرورش خطرناک هستن. چون بچه هایی رو تربیت خواهند کرد که بعدها به ریشه فساد و خودکامکی تبر خواهند زد. این چیزی نبود که تحمل بشه.
بابا محافظه کار تر از مامان بود. دست کم هر جایی با صدای بلند افکارش رو نمی گفت. شاید چون بنا به دلایلی زودتر از مامان فهمیده بود که دوران تاریکی داره فرا می رسه و فاشیسم و سرکوب داره مثل یک سرطان مخفی توی گوشت و خون ایران ریشه می دونه. طنز تلخیه، اما انگار سرطان هم مامان رو از من گرفت و هم انقلاب رو از مردم ایران.
روشنک گفت،
ژوئن 10, 2007 روی 8:40 ب.ظ
ما اواخر سال های جنگ مجبور شدیم به ایران بر گردیم. پدرم اون سال ها دیپلمات بود و برای وزارت خارجه کار می کرد. افکار رادیکالی سفت و سختی داشت که ادامه کارو توی وزارت خارجه براش ناممکن کرد. هر چند به نظر من کلا همه اون تیپ هایی که مذهبی شناخته می شدند یا به تعبیر اون زمان حزب االهی ها تحلیل های اشتباه زیاد داشتند و افراد زیادی مثل پدرم دچار پارانوئید های سیاسی زیادی بودند. پدرم اعتقاد داشت وزارت خارجه پر از عوامل انگلیسی هاست که با با جناح سیاسی همسو با بازار وزارت خانه رو قبضه کردند. ظاهرا در بحبوحه جنگ در گیری ها ی سیاسی بالا می گیره تا اون جایی که پدرم دیگه حاضر به همکاری نمی شه و وزارت خانه رو ترک می کنه.
حالا رو نبین که دولتی ها مناصب سفارتی رو برای اقوام شون درو کردن. زمانی که پدرم برای دولت کار می کرد هیچ کس رو از تهران نفرستاده بودند و کلا از حقوق دولتی در اون هیرو ویر خبری نبود. پدر و مادر من عضو انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا بودند. انجمن به صورت خود جوش میتینگ بر گزار می کرد و انجمنی ها بودند که در اولین ساعت های انقلاب وارد سفارت ایران شدند و با شور انقلابی و بدون چشمداشت سعی کردن از انقلاب دفاع کنند و شکل جدیدی به روابط بین المللی ایران بدن.
پدر برام تعریف می کرد که تا مدت ها تنها منبع درآمد خانواده پولی بود که از کار کردن شبانه توی مک دونالد در می آورد. بعد ها وقتی دولت انقلابی کمی سر و سامان گرفت و امیدها به نوسازی گرم شد جنگ همه توش و توان انقلاب رو بلعید.
تو چه تصوری از خونه یه دیپلمات داری ؟ حتما تو هم دیدی که دیپلمات ها در چه خونه هایی زندگی می کنند. ایرانی های حالا هم در لندن کم تجملاتی نیستند و اسمش هم هست که می خوان آبروی دولت رو حفظ کنند. خانه ما در اون دوران رو به خوبی به خاطر میارم. طبقه پایینش مغازه یک هندی بود که من روز و شب رویای شکلات هاش رو داشتم. از این مرد هندی تصویر یک آدم با موهای خیلی کثیف توی ذهنم مونده.
پلکان های خونه از توی انباری مغازه اون رد می شد و به خونه کوچک ما می رسید. خونه عملا یک پدرمق داشت با یک فضایی شبیه به نشیمن. من یادم نمیاد که مبلمان خانه چه طوری بود. ایا اصلا مبل داشتیم ؟ فکر نکنم. عکس ها که این رو نشون نمی دن.
به نظرم در پدرمق مادر و پدرم تخت خواب بود ولی ما کجا می خوابیدیم؟ مطمئن هستم که تختی برای من و خواهرم در کار نبود. همین طور اسباب بازی و لباس هایمان کجا بودند ؟ من هیچ تصویری از ان ها یا یک کمد احتمالی توی ذهنم ندارم. چیزی که خوب یادم میاد خواسته هایم است. این که دلم می خواست توی مک دونالد غذا بخوریم بس که تبلیغاتش وسوسه آور بود. ولی کلا یادم نمیاد بیرون غذا خورده باشیم.
مادرم یک بار تعریف می کرد که وقتی به همسایه ها می گفته که پدرم دیپلمات است آن ها می پرسیدند ما تعطیلات کجا می رویم ؟ جزایر قناری؟
پدرم که این داستان رو شنید گفت که مادرم باید می گفته که دولت ما یک دولت انقلابی است، دولت محرومین،…
اتای بیچاره! یا بهتر بگم مادر و اتای بیچاره! بر عکس مادر و پدر تو خیلی دیر فهمیدند که سود جویان سوار آرمان پرستی امثال آن ها شدند و هر چه انقلاب و ایده ال بود با خودشون بردند.
باور می کنم وقتی می گویی مادرت با از دست دادن شغلش شکسته شد. پدر و مادر من خیلی مقاومت کردن. از دست دادن امید هایی که زندگی ات را صرف مبارزه برای آنها کرده ای حیلی سخت است. پدر من وقتی به این واقعیت تن داد به تمام معنی فرو ریخت. کاش مرده بود، آدم دیگری شد. نتوانست واقعیت را تحمل کند.
ali گفت،
ژوئن 17, 2008 روی 8:59 ق.ظ
متاسفم هر کی هم فکر شماست خوبه بقیه بد هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها ترین گفت،
سپتامبر 4, 2008 روی 4:46 ق.ظ
خیلی متاسفم
نمیدونم چی بگم واقعا کلمه مناسب پیدا نمیکنم ………. !
سروش گفت،
سپتامبر 17, 2008 روی 10:40 ق.ظ
دوستان عزيز بهتره هيچ وقت قضيه رو سياه و سفيد نبينيم نه آنقدر سياه مثل آنچه در داستان شما دوستان بود نه خيلي سفيد و نوراني آنجور كه تبليغ مي شود بهر حال اين آب و خاك كشور ماست و ما بايد با درايت به طريقي مسالمت آميز مسايل رو حل كنيم اين افراد كه حاكم بر ما شدن روزگاري از مادري و پدري ايراني متولد شدند پس اگر ايرادي هست كه هست از تك تك ماست با خود فكر كنيم اگر ما بر مصدر قدرت سوار بوديم چقدر تاب و تحمل مخالفان خود را داشتيم …………………………………
آرش گفت،
سپتامبر 19, 2008 روی 8:26 ب.ظ
سلام خواهش می کنم بقیه داستان زندگیت رو هم بنویس الان کجایی من کرمانشاهم زادگاه تو
آرش گفت،
سپتامبر 19, 2008 روی 8:27 ب.ظ
من کرمانشاهیم برام ایمیل بفرست