<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: من و بچه های توی کوچه</title>
	<atom:link href="http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/</link>
	<description>این بار شهریار برای شهرزاد قصه می گوید</description>
	<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 08:49:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: سعید</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-124</link>
		<dc:creator>سعید</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 19:06:42 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-124</guid>
		<description>سلام خیلی دلم برا کرمانشاه تنگ شده بود دنبال بچه های دیار فرهاد میگشتم -هیجده ساله اونجا نیستم روبرو دبیرستان معلم وجلال رو با دنیایی خاطره ول کردم من بچه خیابان پهلویم فقط بگم یاداون روزا نمیگذاره زیاد ادامه بدم -چادر گل گلی سبز رنگ مادرم که موقع والیبال من با بچه ها سرش میکرد میومد دنبالم اوخ به اون روزا -بمباران ظهر دبیر اعظم-سه راه پهلوی و............</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خیلی دلم برا کرمانشاه تنگ شده بود دنبال بچه های دیار فرهاد میگشتم -هیجده ساله اونجا نیستم روبرو دبیرستان معلم وجلال رو با دنیایی خاطره ول کردم من بچه خیابان پهلویم فقط بگم یاداون روزا نمیگذاره زیاد ادامه بدم -چادر گل گلی سبز رنگ مادرم که موقع والیبال من با بچه ها سرش میکرد میومد دنبالم اوخ به اون روزا -بمباران ظهر دبیر اعظم-سه راه پهلوی و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سروش</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-112</link>
		<dc:creator>سروش</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 11:45:11 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-112</guid>
		<description>خوش به حال خودم كه زندگي خيلي با حالي داشتم نه اينكه بابام يا مادرم خيلي لوسم كنن و نه اينكه حتي تحويلم نگيرن.
من بچگي هام رو دوران پر درد سر زندگيم ميدونم چون هميشه هر چه بلاياي آسموني بود سر من ميومد و من هم مثل هميشه يه جورايي در ميرفتم ولي بعد از اينكه بزرگ تر شدم زندگيم آروم تر شد  ولي خيلي بي دردسره و زياد دوست ندارم و به دنبال اينم كه به دوران با حال زندگيم بر گردم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوش به حال خودم كه زندگي خيلي با حالي داشتم نه اينكه بابام يا مادرم خيلي لوسم كنن و نه اينكه حتي تحويلم نگيرن.<br />
من بچگي هام رو دوران پر درد سر زندگيم ميدونم چون هميشه هر چه بلاياي آسموني بود سر من ميومد و من هم مثل هميشه يه جورايي در ميرفتم ولي بعد از اينكه بزرگ تر شدم زندگيم آروم تر شد  ولي خيلي بي دردسره و زياد دوست ندارم و به دنبال اينم كه به دوران با حال زندگيم بر گردم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: روشنک</title>
		<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-3</link>
		<dc:creator>روشنک</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Jun 2007 01:21:55 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://singlereader.wordpress.com/2007/06/01/me-and-children-in-the-alley/#comment-3</guid>
		<description>از نواربازی تو خیلی خوشم اومد. اگه که من اون دور و برا بودم حتما می اومدم باهات بازی کنم. مخصوصا ایده ی باتری سوار نوارا کردن فوق العاده جالب به نظرم میاد. مرتب تو رو تصور می کنم که تا بابات در کمدشو باز می کنه تو سر می رسی و یه تقاضای کاملا مشخص داری!
ولی در مورد اسباب بازی های مدرن ات خیلی نمی تونم باهات همذات پنداری کنم. من خیلی اسباب بازی نداشتم، مادرم می گفت اسباب بازی مثل بچه های رفاه زده لوسمون می کنه و  وقتی دلمون اسباب بازی جدید و گرون می خواد می فهمیم  که بچه های فقیر چه حسی دارن. ولی فکر کنم علت اصلیش این بود که وضع مالی مناسبی نداشتیم و کلا خیلی متوسط بودیم. گذشته ازاین مساله من ثابت کرده بودم که لیاقت نگه داری از چیزای خوب رو ندارم. مرتب در حال خراب کردن هدیه های قشنگی بودم که به من داده بودن. سرهمه عروسکا رو کنده بودم تا ببینم توشون چیه (کلا من هیچوقت عروسک جماعت رو جدی نگرفتم). هر وقت مهمون داشتیم به جای این که مواظب وسایلم باشم همراه بقیه بچه ها وسایلم رو در یک هیجان جمعی خراب می کردیم و کلا چیز چندانی نداشتم.
اما می فهمم که میل به بازی با بچه های کوچه یعنی چی. من هم اجازه نداشتم توی کوچه برم. مادرم اصلا اجازه نمی داد. نه فقط می گفت خطرناکه که مساله پدر و مادر بزرگم هم بود. اون ها هم هیچ علاقه ای نداشتن ما رو توی کوچه ببینن. فکر کنم تو تا حالا متوجه شده باشی چرا پدرت اجازه نمی داد با بچه های بزرگ تر بازی کنی، ولی من دقیقا متوجه نشدم چرا نباید با بقیه بچه ها بازی می کردم. به نظرم مادرم اینها با این کار ناخوداگاهانه یه جور خط بین خودشون و بقیه میکشیدن. از طریق این تفاوت فرضی به خودشون یه هویت اجتماعی می دادن که بالاتر نگه شون می داشت نسبت به بقیه و ارضاشون میکرد. پدرم، اتا، این جوری نبود. بر عکس خانوادش مرتب در حال پاک کردن تفاوت اش با دیگران بود. زندگی رو خیلی ساده میدید. همه چی براش ساده و قابل انجام بود. هر وقت میدید با حسرت دارم از پنجره بچه ها رو که دوچرخه سواری می کنن نگاه میکنم، منو توی کوچه می برد و خودش دم در روزنامه می خوند.
نگفتی اخر صاحب یکی از اون کامیون ها  شدی یا نه؟  هنوز هم تیله ها تو داری؟
من خیلی دلم می خواد عکس های کرمانشاه تو رو ببینم. یا عکسای پسر مو طلایی رو. ممکنه ؟

شهریار: آره من صاحب اون کامیون شدم. خیلی برام جالب بودن. من حمل و نقل خاک و سنگ رو خیلی دوست داشتم و با اون کامیون ها می شد از این جور کارا کرد. چیزای درپیتی بودن، اما برای من جذابیت ویژه ای داشتن.
تیله ها رو من تا مدتها داشتم. ولی روز به روز تعدادشون کمتر می شد. یادم هست حتی تا دوران راهنمایی هم تک و توکی از اون آدمکها و تیله ها رو داشتم. اگه به خورش فسنجون بگیم غذا و به پفک بگیم هله هوله، اون تیله ها و اون کامیون هم مثل هله هوله بودن. اسباب بازی رسمی نبودن ولی بازی باهاشون حال می داد. همونطور که خوردن پفک ارزش غذایی نداره، ولی حال می ده!
عکس پسر مو طلایی رو شاید یه روز همینجا گذاشتم. راستش من اون موقع ها خیلی طرفدار داشتم. بیشتر فامیل برای من غش و ضعف می رفتن! من هم اینو می دونستم و بدجوری آتیش می سوزوندم
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از نواربازی تو خیلی خوشم اومد. اگه که من اون دور و برا بودم حتما می اومدم باهات بازی کنم. مخصوصا ایده ی باتری سوار نوارا کردن فوق العاده جالب به نظرم میاد. مرتب تو رو تصور می کنم که تا بابات در کمدشو باز می کنه تو سر می رسی و یه تقاضای کاملا مشخص داری!<br />
ولی در مورد اسباب بازی های مدرن ات خیلی نمی تونم باهات همذات پنداری کنم. من خیلی اسباب بازی نداشتم، مادرم می گفت اسباب بازی مثل بچه های رفاه زده لوسمون می کنه و  وقتی دلمون اسباب بازی جدید و گرون می خواد می فهمیم  که بچه های فقیر چه حسی دارن. ولی فکر کنم علت اصلیش این بود که وضع مالی مناسبی نداشتیم و کلا خیلی متوسط بودیم. گذشته ازاین مساله من ثابت کرده بودم که لیاقت نگه داری از چیزای خوب رو ندارم. مرتب در حال خراب کردن هدیه های قشنگی بودم که به من داده بودن. سرهمه عروسکا رو کنده بودم تا ببینم توشون چیه (کلا من هیچوقت عروسک جماعت رو جدی نگرفتم). هر وقت مهمون داشتیم به جای این که مواظب وسایلم باشم همراه بقیه بچه ها وسایلم رو در یک هیجان جمعی خراب می کردیم و کلا چیز چندانی نداشتم.<br />
اما می فهمم که میل به بازی با بچه های کوچه یعنی چی. من هم اجازه نداشتم توی کوچه برم. مادرم اصلا اجازه نمی داد. نه فقط می گفت خطرناکه که مساله پدر و مادر بزرگم هم بود. اون ها هم هیچ علاقه ای نداشتن ما رو توی کوچه ببینن. فکر کنم تو تا حالا متوجه شده باشی چرا پدرت اجازه نمی داد با بچه های بزرگ تر بازی کنی، ولی من دقیقا متوجه نشدم چرا نباید با بقیه بچه ها بازی می کردم. به نظرم مادرم اینها با این کار ناخوداگاهانه یه جور خط بین خودشون و بقیه میکشیدن. از طریق این تفاوت فرضی به خودشون یه هویت اجتماعی می دادن که بالاتر نگه شون می داشت نسبت به بقیه و ارضاشون میکرد. پدرم، اتا، این جوری نبود. بر عکس خانوادش مرتب در حال پاک کردن تفاوت اش با دیگران بود. زندگی رو خیلی ساده میدید. همه چی براش ساده و قابل انجام بود. هر وقت میدید با حسرت دارم از پنجره بچه ها رو که دوچرخه سواری می کنن نگاه میکنم، منو توی کوچه می برد و خودش دم در روزنامه می خوند.<br />
نگفتی اخر صاحب یکی از اون کامیون ها  شدی یا نه؟  هنوز هم تیله ها تو داری؟<br />
من خیلی دلم می خواد عکس های کرمانشاه تو رو ببینم. یا عکسای پسر مو طلایی رو. ممکنه ؟</p>
<p>شهریار: آره من صاحب اون کامیون شدم. خیلی برام جالب بودن. من حمل و نقل خاک و سنگ رو خیلی دوست داشتم و با اون کامیون ها می شد از این جور کارا کرد. چیزای درپیتی بودن، اما برای من جذابیت ویژه ای داشتن.<br />
تیله ها رو من تا مدتها داشتم. ولی روز به روز تعدادشون کمتر می شد. یادم هست حتی تا دوران راهنمایی هم تک و توکی از اون آدمکها و تیله ها رو داشتم. اگه به خورش فسنجون بگیم غذا و به پفک بگیم هله هوله، اون تیله ها و اون کامیون هم مثل هله هوله بودن. اسباب بازی رسمی نبودن ولی بازی باهاشون حال می داد. همونطور که خوردن پفک ارزش غذایی نداره، ولی حال می ده!<br />
عکس پسر مو طلایی رو شاید یه روز همینجا گذاشتم. راستش من اون موقع ها خیلی طرفدار داشتم. بیشتر فامیل برای من غش و ضعف می رفتن! من هم اینو می دونستم و بدجوری آتیش می سوزوندم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
