من و بچه های توی کوچه

بدست شهریار قصه گو

بابا و مامان هر دو تحصیل کرده بودن و شغل های خوب دولتی داشتن. توی سالهای آغازین دهه پنجاه کارمندان دولت حقوق های خوبی می گرفتن و کلا ما یک خانواده طبقه متوسط بالا محسوب می شدیم. خونه ما توی یکی از محله های خوب کرمونشاه بود، اما با این وجود باز هم وضع زندگی ما نسبت به همسایه ها و اهالی محل بهتر بود. این رو من حتی به عنوان یه بچه 4 یا 5 ساله کاملا حس می کردم و الان هم این حس توی ذهنم مونده.

ما مسافرت های خارج از کشور زیاد می رفتیم. به آلبوم های عکس اون دوران که نگاه می کنم پر از عکسهایی هست که یه پسر بچه شیطون مو طلایی رو توی شهرهای مختلف اروپا نشون می ده: یعنی من! همینطور دوستان و آشنایان چه از خارج کشور و چه از داخل برام کادوهای حسابی و جورواجور می آوردن. یادم هست کلی بیل مکانیکی و هواپیمای کنترل از راه دور و قطار و این جور چیزا داشتم. بابا و مامان هم برام زیاد خرت و پرت می خریدن. این بود که اسباب بازی های مدرن و هیجان انگیز زیاد توی دست و بالم بود.

اما این وضعیت توی خونه بود. چیزی که برای من بیشتر جالب بود بیرون از خونه و توی کوچه بود. دلم می خواست با بچه های توی کوچه بازی کنم. اما انگار بابا و مامان زیاد مثل من فکر نمی کردن. من خیلی محدود و به ندرت اجازه داشتم توی کوچه با بچه ها بازی کنم. بچه های توی کوچه سر و وضعشون خاکی و نامرتب بود و دستهاشون از بس با خاک بازی کرده بودن ترک خورده بود. بازی مورد علاقه شون هم تیله (با لهجه محلی: تشیله) بود. تیله های شیشه ای رنگارنگی که توی خاک ها می لولیدند و هر کسی که بهتر هدف (با لهجه محلی: نوقص) می گرفت تیله های بقیه رو هم برنده می شد. من عاشق این بودم که با بچه های توی کوچه تیله بازی کنم، اما خیلی به ندرت این اجازه به من داده می شد. من کوچیک بودم و بچه های توی کوچه از من بزرگتر بودن. بابا می گفت خوب نیست که با بچه های بزرگتر از خودم بازی کنم و روی این موضوع خیلی تاکید داشت. نمی دونستم چرا. هر بار که توی کوچه بازی می کردم مامان طوری به سر و وضع کثیف من و لباس های خاکیم نگاه می کرد که از خودم بدم می اومد. احساس می کردم کار خیلی بدی کردم و پسر خیلی بدی هستم.

این بود که بازیهام بیشتر داخلی و به خصوص توی حیاط خونه مون بود. تیله زیاد داشتم و تنهایی خیلی باهاشون بازی می کردم. اون تیله های ساده برام از اسباب بازی های مدرن و رنگارنگ جذاب تر بودن. تیله ها بوی خاک و کوچه می دادن. بوی آزادی که من احساس می کردم مثل بچه های دیگه ندارم. دلم می خواست منم توی خاک و خل بازی کنم. دلم نمی خواست با بقیه بچه های توی کوچه که اسباب بازی های مدرن و گرون نداشتن فرق کنم.

بقالی رنگ و رو رفته ای که توی محله بود یه جور کامیون – تریلر های کوچک پلاستیکی ارزون می فروخت که هم خیلی کوچیک بودن و هم خیلی ساده. من بارها دیده بودم که بچه های توی کوچه با این کامیون ها بازی می کنن (در واقع باهاشون خاک حمل و نقل می کردن). با اسباب بازی های نو و شیک من نمی شد خاک حمل و نقل کرد. حتی اونا رو نمی شد توی کوچه برد. مامان و بابا به من اجازه نمی دادن. خودم هم دلیلش رو حس کرده بودم: اسباب بازی های من خیلی با اسباب بازی های متداول بچه های محله فرق داشتن. اما من برای اینکه بتونم گاهی بیرون از خونه بازی کنم، عاشق کامیون های پلاستیکی ارزون شده بودم. به نظرم خیلی جالب می اومدن. یادم هست بابا و مامان همیشه از اینکه من به این کامیون ها علاقه نشون می دادم ولی زیاد مجذوب اسباب بازی های مدرن خودم نبودم تعجب می کردن.

توی تموم دوران کودکیم و حتی بعدها همیشه احساس می کردم که با بچه های اطرافم فرق می کنم. بچه های اطرافم یا فقیر بودن، یا خانواده هاشون از نظر فرهنگی یا ظاهری با خانواده من خیلی فرق داشتن یا اینکه خیلی خشن بودن و نمی شد درست باهاشون بازی کرد. خلاصه همیشه این حس متفاوت بودن رو داشتم. احساس می کردم که این تفاوت عامل مهمی هست که نمی گذاره من باهاشون صمیمی بشم یا باعث می شه که اونا با من راحت نباشن.

این احساس اگر چه به تدریج کمتر شد اما هنوز هم با من هست. در این مورد بعدا بیشتر می نویسم.

About these ads