پدربزرگ و بازی شطرنج

پدربزرگ مادری‌ام مردی بود خوش‌صحبت و پرحرف و جهان‌دیده. موجودی سرشار از انرژی و با روحیه که توی مجلس‌ها امکان نداشت سررشته صحبت را به دست نگیرد و بحث را به دوران مصدق و ماجراهای آن روزگار نکشاند. جوان‌تر که بود دستی در سیاست کشیده بود و با گروه ملی‌یون و جبهه ملی نزدیکی فکری داشت. چند بار هم نزدیک بود سرش را به باد بدهد، چون داغ بود و آتشین مزاج…

پدربزرگ با نوه‌هایش خیلی خوب بود و کلی از دیدن‌شان ذوق می‌کرد. به خصوص من که نوه ارشد بودم و نازنین بودم و کاکل‌زری‌اش بودم! هر وقت مرا می‌دید اول می‌خواست که مرا ببوسد. من همیشه گریزان بودم، چون وقتی می‌بوسید (به قول خودش ماچ می‌کرد) لپ‌هایم درد می‌گرفت و کلی هم خیس می‌شد و من چندشم می‌شد. این بود که خودش فهمیده بود و می‌گفت «خشک ماچ‌ می‌کنم! بیا!»

البته این ماچ‌های هولناک پاداش هم داشتند. مثلا ممکن بود پدربزرگ با من شطرنج بازی کند. مهره‌های چوبی زیبا و یک تخته شطرنج داشت که با سر و صدا از بالای کمد برش می‌داشت و روی زمین می‌چید. همیشه هم سیاه می‌شد و هر چه اصرار می‌کردم که حالا نوبت من است که سیاه شوم می‌‌گفت:

بزرگان سیه مهره بازی کنند – ضعیفان به زردی قناعت کنند!

شطرنج بازی کردن با پدربزرگ خیلی جالب بود. بازی‌اش به نسبت آن دوران کودکی من خوب بود و قشنگ مسلط بود. هر وقت دلش می‌خواست حمله می‌کرد و هر وقت می‌خواست دفاع. موقع بازی صحبت می‌کرد و حرکت‌هایش را هم مانند این‌که روایت یک داستان اساطیری باشد شرح می‌داد. «این سرباز شجاع الان از جناح راست حمله می‌کند»، «بیچاره شاه تو که ترسو و بی‌آبرو ست و به زودی تاج و تخت‌اش به باد می‌رود، آن‌هم توسط این رخ رشید من…»

پدربزرگ سرزنده و پرسروصدا بود. همه جا را شلوغ می‌کرد و از این‌که دور برش شلوغ باشد هم خوش‌اش می‌آمد. توی اتاق‌اش (قلمرو فرماندهی‌اش) بیشتر اوقات تلویزیون با صدای بلند یک طرف اتاق و  رادیو بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا با صدایی پر از نویز و  فرکانس‌های در هم و برهم آن‌طرف اتاق روشن بود. در میان این همه سر و صدا؛ روزنامه‌های قطور اطلاعات (مشتری همیشه‌گی اطلاعات بود) و دوم خردادی و غیره را مرور می‌کرد. گاه هم همانطور که رادیو گوش می‌داد چرت می‌زد. از دور فکر می‌کردی نشسته و دارد روزنامه می‌خواند، اما نزدیک که می‌شدی می‌دیدی نه‌خیر! در چرت شیرین بعد از ظهر است.

به گمانم من زیاد توی ذوق‌اش می‌زدم. مثلا با حالتی از هیجان و لذت انگار که بهترین و مهیج‌ترین پیشنهاد جهان را داده باشد می‌گفت برویم و باغچه را مرتب کنیم. به نظر من کار کسل ‌کننده‌ای بود و طفره می‌رفتم. خودش می‌رفت و چند ساعتی در باغچه مشغول می‌شد و بعد غروب تعریف می‌کرد که چه‌ها کرده است…

مهربان بود و با من هم خیلی خوب. من هم تا دلتان بخواهد از مهربانی‌اش سوءاستفاده می‌کردم. مثلا یک‌بار مجبور‌اش کردم مرغ و خروس برایم بخرد. بابا و مامان چندان موافق نبودند، اما خانه خودش بود (ما تابستان مهمان آن‌ها بودیم در کرمانشاه) . او هم نامردی نکرد و رفت یک جفت مرغ و خروس «لاری» محلی گرفت و انداخت توی باغچه بزرگ حیاط. بگذریم که با توطئه بابا و مامان یک روز متوجه شدم مرغ نازنین‌ام را به خورش آلو تبدیل کرده‌اند و خروس هم مریض شد و مرد. عجب روزگاری بود!

پدربزرگ سمبل دهه‌های گذشته بود. سال‌هایی دور که من نبودم اما از پس پشت گفته‌های خروشان و پرهیجان او می‌توانستم حدس بزنم چه ماجراها و تندبادهایی که بر جامعه ایران نگذشته است. پدربزرگ بلندترین صدای روزهای پرشور ملی شدن صنعت نفت و تاریکی‌های کودتا در خانه ما بود،‌ آیینه تمام قدی بود از تاریخ شلوغ و پر سر و صدای معاصر ایران در آن سال‌ها، درست مثل خودش…

بانک‌‌ها آبخوری‌های خنک و رایگان

دوران مدرسه راهنمایی که به پاپان رسید دامنه آزادی من نیز گسترش یافت. اگر تا آن دوران در محدوده «شهرک اکباتان» تردد می‌کردم، حالا مجبور بودم برای رفتن به مدرسه دو یا سه کورس سوار اتوبوس یا می‌نی‌بوس بشوم. یکی از اولین روزهایی که از این آزادی استفاده کردم، روزی بود که برای دادن آزمون ورودی «دبیرستان مفید» با دوستم «شاهین» که او هم اکباتان زندگی می‌کرد رفته بودم. دبیرستان مفید به داشتن جو سنگین مذهبی و فضای نزدیک به حکومت معروف بود، اما به داشتن معلمان خوب و سیستم آموزشی موفق نیز شهرت داشت. خانواده من نیز اگر چه مایل نبودند من در مفید درس بخوانم، اما به عنوان گزینه سوم یا چهارم مرا آن جا نیز ثبت‌نام کرده بودند که دست‌کم آزمون را بدهم و حق انتخاب داشته باشیم.

آزمون در یک روز گرم تابستانی انجام شد و تا نزدیکی‌های ظهر هم طول کشید. در طول آزمون که چندین ساعت هم طول کشید چندان پذیرایی‌ شایسته‌ای از ما نشد. این بود که وقتی از جلسه بیرون آمدیم به شدت تشنه و گرسنه بودیم. به خصوص تشنگی که داشت از پا درمان می‌آورد. روبه‌روی همان مدرسه مفید مردی بود که پارکینگ خانه‌اش را باز کرده بود و نوشابه می‌فروخت. نوشابه‌هایش هم از بس سرد بودند تقریبا به حالت یخ درآمده بودند. چند تا از آن نوشابه‌ها را خوردیم که الحق و الانصاف خنک بودند و به سمت خانه راه افتادیم. همانطور که گفتم من با دوستم شاهین با هم بودیم.

نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. قرارمان هم این بود که هر جا به یک شعبه بانک رسیدیم آب بخوریم. شاهین اعتقاد داشت شعبه‌های بانک همیشه آب‌سرد کن دارند و بهترین جا برای نوشیدن آب سرد در تابستان‌های گرم تهران شعبه‌های بانک می‌باشد. درست می‌گفت. همان‌روز این موضوع به من ثابت شد! خوشحال و خرامان مسیر خیابان آزادی را به سمت میدان آزادی و اکباتان طی می‌کردیم و در شعبه‌های بانک آب خنک می‌نوشیدیم! روزی به یاد ماندنی‌ شد و به طرز عجیبی خاطره خوبی از آن در ذهنم مانده است.

تا مدت‌ها شعبه‌های بانک برای من سرچشمه آب خنک در تابستان بودند. بعدها بود که فهمیدم بانک‌ها احتمالا کاربردهای دیگری هم دارند!

گدای مقدس

ما برای مدتی پیش پدربزرگ و مادربزرگم در میدانِ یکم نارمک زندگی کردیم. تحت تاثیر آموزش‌های اخلاقی معلمان دینی در مدرسه و همینطور حرف‌های جسته و گریخته‌ای که از بزرگترها شنیده بودم به این نتیجه رسیده بودم که کمک کردن به فقرا و مردم نیازمند کار خوبی است و صواب زیادی دارد. به خصوص وقتی در خیابان یا کوچه فردی را می‌دیدم که مشغول تکدی‌گری یا به زبان ساده «گدایی» است احساس می‌کردم که کمک کردن به او واجب و از کارهای خیلی خوب می‌باشد.

از میان گداهایی که در طول آن دوران مورد توجه من قرار داشتند، یکی مردی بود که گاه‌گداری درب خانه‌مان را می‌زد. لباس ژنده و کثیفی به تن داشت و به سختی می‌شد از میان انبوه ریش آلوده، صورتش را تشخیص داد. بوی بدی هم می‌داد. در روایات مذهبی کتاب دینی مدرسه خوانده بودم که بزرگان اسلام از فقرا و بیچارگان رو نمی‌گرداندند و از آن‌ها دوری نمی‌کردند. من هم به نوبه خود سعی می‌کردم از بوی بد آن بینوا فرار نکنم و تا آن‌جا که امکان داشت به او نزدیک می‌شدم. چون معمولا طرف‌های ظهر می‌آمد به جای پول به او غذا می‌دادیم. مادربزرگ از این‌که توی ظرف‌های خانه به او غذا بدهیم چندان راضی نبود چون احساس می‌کرد شاید او بیماری مسری داشته باشد و خانه را آلوده کند. اما من گوشم بدهکار نبود و اصرار داشتم که حتما توی همان ظرف‌هایی که خودمان غذا می‌خوریم باید به او هم غذا بدهیم. غذا را خودم برایش می‌بردم و آب و قاشق و چنگال و خلاصه همه چیز تمام و تکمیل تنها فرقش این بود که کنار درب خانه توی کوچه غذا می‌خورد و با ما سر سفره نمی‌نشست.

گدای دیگری که توی ذهنم مانده است، پیرمردی بود با ریش سپید بلند که توی مسیر خانه به مدرسه می‌دیدمش. عادت داشت که روی گلیمی که گوشه پیاده‌رو پهن کرده بود بنشیند و تسبیح بیاندازد. یک کاسه حلبی هم جلویش بود و مردم توی آن پول می‌انداختند. این یکی گدا ظاهری تمیز و مرتب داشت و به نظرم شخصی دارای تقدس می‌رسید و در یک کلام «گدای مقدسی» بود. گاه احساس می‌کردم شاید او گدا نیست و در لباس مبدل آن‌جا نشسته است که رفتار مردم را زیر نظر بگیرد. به نظرم می‌رسید شاید او از طرف خدا مامور است چیزهایی را ببیند و تعریف کند و این داستان گدایی فقط ظاهر ماجراست.

آن روزها من پول تو جیبی‌ام را به صورت روزانه دریافت می‌کردم. فکر می‌کنم هر روز 20 ریال به من می‌دادند. بستنی یخی 10 ریال بود. کیک‌های مزخرفی هم که زنگ‌های تفریحی توی مدرسه می‌فروختند 10 ریال بود. با خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگر نیمی از پول توجیبی روزانه‌ام را به آن گدای مقدس بدهم منصفانه خواهد بود. هم به یک فقیر و نیازمند کمک کرده بودم و هم می‌توانستم با 10 ریال باقی‌مانده کیک یا بستنی بخورم. حساب و کتابم تکمیل بود. هم دنیا را داشتم و هم آخرت را. فکر می‌کنم فکر همه چیز را کرده بودم!

روزها و سال‌ها گذشت و کم‌کم فهمیدم که روزگار شخصیت‌های دیگری هم برای عرضه کردن به من دارد. «گدای مقدس» را که همان اول به من معرفی کرده بود. بعدها با «قدیسانِ گدا»، «گداهایِ ثروتمند»، «ثروتمندانِ مقدس» و انواع و اقسام گدا و مقدس دیگر آشنا شدم. روزگاری بود این روزگار سال‌های اخیر من…

راز سنگ‌های آتش‌زنه

بابا برایم تعریف کرده بود که انسان‌های اولیه چطور به کمک «سنگ‌های آتش‌زنه» آتش روشن ‌کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگ‌های «آتش‌زنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور ماده‌ای که به راحتی مشتعل می‌شود آتش درست کرد. این داستان مرا عاشق سنگ‌های آتش‌زنه کرده بود. به نظرم می‌رسید این سنگ‌ها حاوی «اسراری» هستند که آن‌ها را از همه سنگ‌های دیگر متمایز می‌کند. سنگی که بتواند از خود آتش تولید کند مسلما اسرارآمیز و هیجان‌انگیز است. این‌طور نیست؟

بابا همیشه کوه می‌رفت و برایم سنگ‌های چخماق می‌آورد. سنگ‌های چخماق سفید بودند و شبیه مرمر و معمولا هم کوچک. اما بابا زمین‌شناس بود و گاه از میان رگه‌های پنهان سنگ‌ها تکه‌های درشتی پیدا می‌کرد. سنگ‌های آتش‌زنه کاملا از سنگ‌های دیگر متمایز بودند! برای اطمینان از اصالت سنگ‌آتش‌زنه کافی بود ‌دو تا از آن‌ها را در تاریکی محکم به هم بمالم.‌ سنگ‌ها جرقه‌های زیبایی می‌زدند و بعد هم بوی گوگردی مخصوصی می‌گرفتند. بابا به من گفته بود این سنگ‌ها از نوع سنگ‌های «آذرین» هستند یعنی سنگ‌هایی که در اثر فعالیت‌های آتش‌فشانی به سطح زمین آمده‌اند. این سنگ‌ها حاوی کانی‌های ویژه‌ای بودند و وقتی آن‌ها را به هم می‌مالیدم ذرات این کانی‌ها از آن‌ها جدا شده و ترکیب آن‌ها با اکسیژن هوا به تولید جرقه منجر می‌شد.

من عاشق سنگ‌های آتش‌زنه بودم. آن‌ها دارایی‌های خاص من بودند. در کنار« آهن‌ربا»ها و «سنگ‌واره‌»هایم (همان «فسیل»)‌، شاید بیشتر از همه سنگ‌های چخماقم را دوست داشتم. آرزویم این بود که روزی بتوانم مثل آدم‌های اولیه به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. اما هیچ‌گاه موفق نمی‌شدم. بابا می‌گفت آتش روشن کردن با سنگ چخماق کار ساده‌ای نیست. باید موادی که زود مشتعل شوند داشته باشم و من چنین موادی نداشتم. اما همیشه وقتی چند سنگ چخماق جدید می‌یافتم شانس خودم را آزمایش می‌کردم. با خودم می‌گفتم شاید این سنگ‌ها جرقه‌های بزرگتری تولید کنند، شاید بتوانم با آن‌ها آتش واقعی روشن کنم! فکر می‌کردم اگر روزی بتوانم سنگ‌های آتش‌زنه خیلی خیلی بزرگی پیدا کنم حتما خواهم توانست با آنها آتش روشن کنم! اما سنگ‌های خیلی خیلی بزرگ هیچ‌وقت پیدا نشدند!

کم‌کم خودم یاد گرفتم سنگ چخماق پیدا کنم. هر بار که بابا مرا با خود کوه می‌برد کلی سنگ چخماق جمع می‌کردم. سنگ‌هایی که من پیدا می‌کردم ریز و به دردنخور بودند اما جرقه می‌زدند و زرادخانه آتش‌زنه‌ام را گسترش می‌دادند. از میان دوستان کودکیم اگر واقعا از کسی خوشم می‌آمد دو تا سنگ کوچک آتش‌زنه به او هدیه می‌دادم و با هیجان نشانش می‌دادم که چطور می‌شود با آن‌ها جرقه‌های هیجان‌انگیز و زیبا تولید کرد! (البته اگر واقعا از طرف خوشم می‌آمد. می‌دانید سنگ آتش‌زنه چیزی نبود که من به این راحتی‌ها به هر کسی بدهم!).

سال‌ها طول کشید که کم‌کم از روشن کردن آتش به کمک سنگ‌های آتش‌زنه دلسرد شدم و به کبریت روی آوردم. این تنها آرزویی نبود که بعد از گذشت چند سال از آن دست کشیدم.

به هر حال الان می‌دانم راز سنگ‌های آتش‌زنه چه بود. می‌توانید حدس بزنید؟

راز سنگ‌های آتش‌زنه در نگاهی بود که من به آن‌ها داشتم. سنگ‌های آتش‌زنه برای من سرچشمه «تخیل» و «آرزو» بودند. آرزو داشتم بتوانم به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. همانطور که خودم را در تخیلم یک انسان اولیه فرض می‌کردم که می‌خواهد گوشت شکار را روی آتش کباب کند و یا خودش را در سرمای زمستان گرم کند، سنگ‌ها برایم فراتر از سنگ‌های معمولی می‌رفتند. روزی که برای من سنگ‌های آتش‌زنه دیگر وسیله روشن‌کردن آتش نبودند، تبدیل به سنگ‌های معمولی و بی‌ارزشی شدند مانند میلیون‌ها سنگ دیگر که همه جا یافت می‌شود و ارزشی برایم ندارند.

درخشش اسرارآمیز سنگ‌های آتش‌زنه با پایان یافتن «دوران آرزو و تخیل» برای همیشه رنگ باخت. «سنگ‌آتش‌زنه» جای خود را به «کبریت»، «کودکی» جایش را به «بزرگسالی» و « آرزو و تخیل» جایشان را به «واقع‌گرایی و منطق خشک» یک انسان بزرگسال دادند.

خسته نیستم، گوش‌ماهی جمع می‌کنم!

بابا عادت کوه رفتن هفتگی‌اش را از سال‌های قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله که بودم گاه بابا من را نیز همراه با عموها یا دوستانش به کوه می‌برد. کوه رفتن با بابا خیلی خوب بود. تمام مسیر برایم حرف می‌زد. کانی‌های مختلف را برایم از لحاظ زمین‌شناختی توضیح می‌داد و سنگ چخماق برایم پیدا می‌کرد. همینطور فسیل یا سنگواره. روزهای بهاری کوه‌های اطراف کرمانشاه طبیعت زیبا و با طراوتی داشت. بعد از باران لابه‌لای برگ‌ها حلزون‌های کوچک بیرون می‌آمدند و در سطح مرطوب و خنک برگ‌ها کیف می‌کردند.

طبیعتا من همه مسیر را نمی‌توانستم پیاده بروم. پاهای کوچکم زود خسته می‌شد و دلم می‌خواست بنشینم. اما از طرف دیگر مغرور بودم و دلم نمی‌خواست اعتراف کنم خسته هستم. دلم می‌خواست بابا یا عموهایم خودشان بفهمند که خسته هستم و مرا روی شانه‌هایشان بگذارند. این بود که به یک روش موثر دست یاقته بودم. وقتی خسته می‌شدم جایی می‌نشستم و خودم را مشغول بازی با حلزون‌ها یا خانه‌هایشان که من به عنوان گوش‌ماهی می‌شناختم نشان می‌دادم. بابا یا یکی از عموها که می‌دید من عقب مانده‌ام می‌پرسید آیا خسته شده‌ام؟

من بدون این‌که سرم را بلند کنم می‌گفتم: «نه خسته نشده‌ام. دارم گوش‌ماهی‌ جمع می‌کنم!»

البته بعد از مدت کوتاهی نقشه‌ام می‌گرفت و باقی مسیر را روی شانه‌های نرم بابا یا عمو طی می‌کردم. یکی از لذت‌بخش ترین تجربه‌های زندگی یک کودک کوهنوردی روی دوش یک بزرگتر است. باور کنید. از آن بالا همه کوه‌ها و دره‌ها را می‌دیدم و همینطور که بابا از کوه بالا می‌رفت از تکان‌هایی که در اثر عبور از سنگ‌ها می‌خورد، کیف می‌کردم. پاهایم که در اثر کوه‌پیمایی خسته شده بودند، آرام آرام نرم و سبک می‌شدند و چشمهایم سنگین و سنگین‌تر. مدتی نمی‌گذشت که همانجا روی شانه‌های بابا خوابم می‌برد و باقی مسیر را در گهواره‌ای که آرام آرام تکان می‌خورد طی می‌کردم.

به شما گفته بودم که بابا قهرمان من بود. اصلا خسته نمی‌شد! اصلا قر نمی‌زد. مدام داستان تعریف می‌کرد و با دوستان و همراهان خوش و بش می‌کرد و از کوه و طبیعت می‌گفت. کاش می‌شد باز هم روی دوش بابا کوه بروم!

قهرمان ستاره‌ها و دایناسورها

aruba-father-son-thumb.jpg

فکر می‌کنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانی‌اش دست‌کم به یکی از افراد پیرامونش به عنوان قهرمان یا الگو نگاه می‌کند. قهرمان زندگی من‌ بابا بود. از وقتی که یک کودک خردسال بودم تا پایان دوران نوجوانی‌ام همواره بابا را به صورت یک قهرمان و یک موجود استثنایی می‌دیدم.

بابا توانایی‌های جالبی داشت. در درجه اول دانش گسترده‌ای داشت و همیشه مصاحبت با او برایم تازه و جذاب بود. هر بار که بابا من را با خودش بیرون می‌برد کلی حرف‌های جالب علمی برایم می‌زد. حرف‌هایش برایم قابل فهم بودند و خسته‌کننده یا پیچیده صحبت نمی‌کرد. انگار بلد بود چگونه هر مفهومی را به زبان خودم ترجمه کند. اطلاعات عمومی بابا از خیلی از پدرهای دیگری که دیده‌ام به مراتب بیشتر بود. بابا طوری با یک حالت فانتزی و رویایی نکات کوچک علمی را برایم می‌گفت که ذهن کودک من به دنیاهای دیگر می‌رفت. بابا قهرمان این دنیا‌ها بود. دنیاهایی پر از ستاره‌ها و دایناسورها.

بابا همینطور مرد عمل بود و یک مهندس واقعی. غیر ممکن بود چیزی در خانه خراب شود و بابا فورا درستش نکند. انگار همه چیز را بلد بود. لباس‌شویی که خراب می‌شد بابا فورا تعمیرش می‌کرد. برق‌کشی ساختمان را اصلاح می‌کرد. لوله‌ حمام که می‌ترکید فوری عوضش می‌کرد. همینطور از موتور ماشین سر در می‌آورد. در واقع اگر هم چیزی را نمی‌شناخت، به خاطر دید فنی- مهندسی فوق‌العاده‌ای که داشت با کمی تفکر و دقت ناگهان ایراد را می‌یافت و مشکل را حل می‌کرد.

بابا مرتب و تمیز بود. همیشه کشوی لباس‌هایش مرتب بود و همه لباس‌هایش بوی خوبی می‌داد. وسایل بابا هم همیشه مرتب بودند. هیچ وسیله به درد نخوری در وسائلش پیدا نمی‌شد. هر چیزی که واقعا به درد نمی‌خورد را دور می‌انداخت و اصولا مخالف نگه‌داشتن خرت و پرت‌های به درد نخور بود. بابا دوش که می‌گرفت 5 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید و وقتی توی حمام می‌رفتم می‌دیدم که حتی یک قطره آب به بیرون نپاشیده است و همه چیز را هم مرتب و تمیز سر جایش قرار داده. معجزه‌ای که من هنوز هم بلد نیستم انجام دهم! بابا هر روز صبح زود بیدار می‌شد و صدای ماشین ریش‌تراشش را از بیرون حمام می‌شنیدم. همینطور صدای مسواک زدنش را. به ندرت یادم هست که بابا دیر از خواب بیدار شده باشد یا این‌که ته‌ریش داشته باشد یا این‌که در خانه لباس راحتی بیش‌ازحد شل و ول پوشیده باشد. بابا همیشه مرتب و تمیز بود.

بابا واقعا شایسته این بود که قهرمان من باشد. کسی که بهترین و جذاب‌ترین قصه‌ها را برایم تعریف می‌کرد و از کهکشان‌ها و منظومه شمسی و شکل گیری زمین برایم می‌گفت. بابا برایم از مارکونی مخترع رادیو یا ماری کوری که رادیوم را کشف کرد می‌گفت. بابا برایم از یوری گاگارین تعریف می‌کرد و این‌که چگونه با هیجان برنامه رادویی زنده فرود انسان بر ماه وقتی لویی آرمسترانگ قدم به ماه گذاشته بود و گفته بود گام کوچکی برای من، گام بزرگی برای بشریت را گوش داده بود. بابا برایم از بتهون و موزات می‌گفت و موسیقیدان‌های ایرانی را مانند بنان و فرهنگ شریف اولین بار از زبان او شناختم. بابا منبع سرشار دانش عمومی من بود. فکر می‌کنم مطالب مختلفی که از بابا یاد گرفته‌‌ام به مراتب بیشتر از انبوه خزعبلاتی بود که توی مدرسه توی کله‌ام فرو کردند. اولین باری که من نام مصدق را شنیدم یا فهمیدم جواهر لعل نهرو که بوده است از زبان بابا بود. من این چیزها را توی مدرسه نشنیدم. توی مدرسه کسی برای من علی کوچولوی فروغ را نخواند. توی مدرسه کسی برای من قصه‌های صمد را نخواند. توی مدرسه کسی برای من خروس پری پیرهن پری را نخواند.

بابا شجاع بود و مسئولیت پذیر. همینطور به طور وحشتناکی درست‌کار. بابا با تدبیر بود و از لحاظ فلسفی هم خیلی محکم و دارای جهان‌بینی مشخصی که هر جایی هم بیانش نمی‌کرد. بابا وقتی فقط 20 سالش بود پدر و مادرش را برده بود مشهد زیارت (با امکانات محدود مالی یک دانشجو آن‌هم در سال 1345) و در دوران سپاهی دانشش در یک روستا با یک خان درگیر شده بود، چرا که خان خواسته بود شکار غیرقانونی کند! به راستی بابا کارهایی کرده بود که من امروز هم جسارت انجام دادنش را در خودم نمی‌بینم.

عکسی از دوران جوانی بابا دارم. با چشمانی محکم و باز دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشته و چهره مردانه‌اش انگار از توی عکس بیرون می‌آید و برایم از ماجراهای آفریقا و بچه‌های فقیر مانهاتان می‌گوید. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم بابا واقعا قهرمان زندگی من بوده است. قهرمانی که معلم بزرکی هم بود و بخش بزرگی از شخصیتم را شکل داد.

همیشه به خودم می‌گویم من اگر یک صدم خصوصیت‌های بابا را هم داشته باشم، انسان موفقی هستم. اما به خودم نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم خیلی کم به بابا شبیه هستم. شاید از نظر ظاهری شبیه‌اش باشم، اما متاسفانه شخصیت من به هیچ‌وجه قابل مقایسه با او نیست.

دروازه طلایی دبیرستان البرز

سال سوم راهنمایی که تمام شد موضوع دبیرستان من تبدیل شد به مهمترین موضوع مورد بحث خانواده. این‌که من در کدام دبیرستان درس بخوانم می‌توانست در سرنوشت و آینده من تاثیر بسزایی داشته‌باشد. به خصوص بابا و مامان تاکید داشتند که من حتما باید در دبیرستان البرز درس بخوانم. علت علاقه شدید بابا و مامان به دبیرستان البرز برایم دقیقا روشن نبود.

اسم دبیرستان البرز را من قبلا چند بار شنیده‌بودم ولی چندان آشنایی با آن نداشتم. اما در طول چند هفته و در تابستان همان سال آنقدر از دوست و آشنا و همسایه و خانواده در وصف آن شنیدم که مطمئن شدم که اولا این دبیرستان همان دروازه طلایی موفقیت و خوشبختی است و ثانیا من هرگز نمی‌توانم از پس رقابت سنگین متقاضیان ورود به آن برآیم. علت این‌که مطمئن بودم نمی‌توانم وارد البرز شوم هم تاکید زیاد اطرفیان بر عظمت و شکوه دبیرستان البرز بود.  بابا طوری از این دبیرستان صحبت می‌کرد و آن‌را کالج البرز خطاب می‌کرد و ار دکتر مجتهدی می‌گفت و از شخصیت‌های برجسته‌ای که در این مدرسه درس خوانده بودند تعریف می‌کرد که اعتماد به نفس من را کاملا متلاشی کرده بود.

دورانی که من سال پنجم دبستان بودم با این‌که توانسته بودم رتبه اول را در امتحانات نهایی منطقه یک استان تهران کسب کنم اما از ورود به مدرسه تیزهوشان (همان علامه حلی خودمان) باز مانده بودم. علتش هم این بود که بابا و مامان اصولا از وجود چنین سیستمی بی اطلاع بودند و ما اصولا هیچ ثبت‌نام یا درخواستی برای آن نکرده بودیم. در واقع در آن روزگار ما در یک نقطه آرام و دورافتاده و خوشبخت به نام لتیان زندگی می‌کردیم و غافل از جار و جنجال‌های تهران بودیم. بابا و مامان احساس می‌کردند که اگر من را در امتحانات ورودی تیزهوشان ثبت‌نام کرده بودند من حتما قبول شده بودم. سر این موضوع احساس گناه می‌کردند و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند و خودشان را سرزنش می‌کردند. به همین دلیل اصرار داشتند که من حتما برای دبیرستان به البرز بروم تا دست‌کم برای کنکور زیاد از بچه‌های دیگر عقب نباشم. به اعتقاد آن‌ها ورود من به البرز می‌توانست عقب افتادگی من را از نظر درسی از بر و بچه‌های درس‌خوان مدارس دیگر جبران کند.

روزی که امتحان ورودی البرز را دادم یک روز بسیار گرم تابستانی بود. صبح زود چند ساعت قبل از امتحان بابا مرا به مدرسه رساند. فضای مدرسه البرز با آن ساختمان‌های قدیمی بزرگ و فضای دلباز پر از دار و درخت عجیب مرا تحت تاثیر قرار داده بود. بعد از دیدن آن همه درخت و محوطه‌های بزرگ که ساعت‌ها طول می‌کشید که بخواهی همه گوشه‌هایش را بگردی باورم شده بود که حرف‌های بابا درست بوده و اینجا همان دروازه دست نیافتنی موفقیت است. جایی که من هرگز از آن عبور نخواهم کرد. باورم نمی‌شد این‌جا فقط یک مدرسه باشد. کوچکترین و برهوت‌ترین قسمت این مدرسه از تمام مدرسه‌هایی که من قبلا دیده بودم دلبازتر و درندشت‌تر بود. تصور من از مدرسه یک زندان بزرگ با دیوارهای سیاه و سیم خاردار کشیده، حیاط کوچک بدون درخت، کلاس‌های تاریک و نیمکت‌های کوچکی که توش جا نمی‌شدم بود. اما البرز روشن بود و کلاس‌های بزرگ داشت و نیمکت‌های عظیم و جا دار. گل و درخت و سبزه در همه جایش به چشم می‌خورد و تا دلت بخواهد جای بازی و شیطنت بود!

امتحان در یک سالن خیلی بزرگ و خنک برگزار شد. فکر کنم 3 یا 4 ساعت هم طول کشید. من با یکی از بچه‌های اکباتان با هم بودیم. بعد از امتحان پیاده تا میدان انقلاب برگشتیم و من با اضطراب و نگرانی به صحبت‌های دسته‌های بچه‌ها که از کنارمان در پیاده‌رو می ‌گذشتند و در مورد امتحان و سئوالات حرف می‌زدند گوش می‌دادم. به هر کسی که نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، این را نگاه کن. این از بچه‌های زرنگ تهران است و مثل من گوشه لتیان یا در یک مدرسه بی‌خود در حاشیه شهر درس نخوانده. او حتما وارد البرز می‌شود و من باز باید در آن زندان‌های شلوغ درس بخوانم.

تا هفته بعد که نتایج آزمون ورودی البرز را دادند، دل توی دلم نبود. از یک‌سو مطمئن بودم که قبول نمی‌شوم و البرز جای من نیست. از سوی دیگر انسان است و امید. به خودم می‌گفتم خیلی هم بد نبود، سئوالات را خوب زدم، شاید قبول شوم!

ولی من قبول شدم. در مدرسه رویایی البرز چهار سال را سپری کردم (زمان ما دبیرستان چهار سال بود – نظام قدیم) و ماجراهایی بر من گذشت که پر از شیرینی و تلخی بود. جالب این‌جاست که الان فقط شیرینی‌هایش توی ذهنم مانده و به سختی می‌توانم خاطره تلخی از دوران البرز به یاد بیاورم. البرز، به هیچ وجه آن البرزی که بابا می‌گفت، البرز مجتهدی نبود. اما باز هم البرز بود. مدرسه‌ای که هنوز ریشه داشت و این را هر روز که از زیر سر در قدیمی‌اش می‌گذشتم و از میان درخت‌ها و کنار حوض پر از ماهی‌های سرخش عبور می‌کردم احساس می‌کردم. به خودم می‌گویم، البرز شاید واقعا همان دروازه طلایی بود که بابا توصیف کرده بود. کسی چه می‌داند، شاید اگر من آن روز گرم تابستانی در آزمون البرز قبول نشده بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود.

رها

اگه بخوام در یک ‌کلمه دوران زندگی خودم رو توی نارمک خلاصه کنم اون کلمه اینه: محرومیت.

اما توی اون دوران سیاه و تاریک که احساس می‌کردم تنها و بی‌دوست هستم و هیچ‌کس توجهی به من نمی‌کنه،‌ یک همبازی خیلی عزیز و مهم داشتم. متاسفانه خونه‌شون از خونه ما خیلی دور بود و در غرب تهران زندگی می‌کرد. اون همبازی کسی نبود جز دختردایی‌ام که اسمش رها بود. اسم قشنگیه مگه نه؟ (این اسم مستعارش هست ولی بهت اطمینان می‌دم که اسم اصلیش حتی از این هم قشنگ‌تره.)

رها حدود دو سال از من کوچک‌تر بود و در واقع دختر‌دایی مادرم بود (پدرش دایی کوچیکه مادرم بود). ولی چون از نظر سنی تقریبا همسن مامان بود ما اونو دایی صدا می‌کردیم و عملا رها مثل دختر دایی خودم بود. برای من خوش‌آیندترین لحظات، اوقاتی بود که می‌رفتیم خونه رها اینا یا وقتایی که اونا می‌اومدن نارمک (که کمتر پیش می‌اومد). از بس خونشون دور بود شاید سالی 2 یا 3 بار بیشتر پیش نمی‌اومد که ما خونشون بریم. اما چقدر خوب بود. خونشون پر از اسباب‌بازی و عروسک و نوار قصه و خمیر آدمک‌سازی و لگو بود. اصلا نمی‌شد توی خونه اونا آدم حوصله‌اش سر بره. من و رها هم که انگار برای بازی کردن با هم ساخته شده بودیم. می‌تونستیم ساعت‌ها و ساعت‌ها با هم بازی کنیم بدون اینکه اصلا متوجه گذشت زمان بشیم. خیلی با هم خوب بودیم و یادم نمی‌آد حتی یک بار هم با هم دعوا کرده باشیم. رها خیلی خوب بود،‌ مهربون بود و همیشه بهترین اسباب‌بازی‌هاش رو به من می‌داد. یکی از بازی‌های مورد علاقه رها، بازی زن و شوهر بود. من می‌شدم شوهر، اون می‌شد مامان و خواهر کوچیکش هم می‌شد دخترمون. خونشون دو طبقه داشت که طبقه بالا عملا محل بازی ما بود. ما خونه درست می‌کردیم و رها غذا می‌پخت و من از سر کار بر‌ می‌گشتم. زندگی خوب و کلاسیکی داشتیم. ذره‌ای اندوه و غصه توی اون زندگی نبود!

بزرگتر‌ها می‌دونستن که ما چقدر همبازی‌های خوبی هستیم. سال‌های سال بعد هنوز خیلی‌ از بزرگ‌های فامیل توی ذهنشون گمون می‌کردن که من و رها حتما با هم عروسی خواهیم کرد. اما دست سرنوشت ما رو خیلی از هم دور کرده بود و رها زندگی خودش رو داشت و من هم مسیر خودم رو. چند سال پیش اون عروسی کرد و ما حتی تماس تلفنی هم با هم نداریم. اما هنوز وقتی گه گداری توی مراسم فامیلی یا مهمونی می‌بینمش،‌ توی چشماش می‌بینم که با یک‌دنیا خاطره و محبت به من نگاه می‌کنه. چشمهایی که به من می‌گن تو بهترین دوست همبازی سال‌هایی از زندگی من بودی و من هرگز نمی‌تونم این موضوع رو فراموش کنم. من هم با چشمهام همین رو بهش می‌گم. بازی کردن با رها برای من مثل رهایی بود، اون‌هم در شرایطی که هم من و هم اون با سخت‌ترین شرایط خانوادگی و اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کردیم. دوستی اون سال‌های من و رها معصومانه‌ترین و بی‌ریا ترین دوستی‌ای بود که من توی سراسر زندگیم با یک دختر داشته‌ام.

رها دختر مظلومی بود. خیلی خیلی مظلوم. در واقع همه اعضای خانواده رها مظلوم و قربانی بودن. پدر و مادر رها با هم نمی‌ساختن وهمیشه توی خونشون جنگ اعصاب و اختلاف بود. دایی مامان من یعنی پدر رها، آدمی بود با روحیات ویژه‌. یه آدم بسیار حساس و پاک و بی‌غش با زبانی صریح و گزنده. نگاهش به خانواده و زن هم کاملا سنتی بود. از طرف مقابل مامان رها یک زن اجتماعی و خیلی فعال بود. از اونایی که 100 تا دانشجو و همکار مرد داشت و روابط اجتماعی گسترده. فکر می‌کنم ریشه‌ اصلی اختلاف اونا هم همین موضوع بود. دایی دلش می‌خواست که همسرش سرش توی کار خودش باشه و با مرد جماعت حتی به عنوان همکار یا دانشجو نجوشه. از طرفی زن‌دایی کارش رو خیلی دوست داشت و حتی اگه کارش رو هم عوض می‌کرد، خودش رو که نمی‌تونست عوض کنه. این بود که زندگی خیلی ناجوری داشتن. رها و خواهر کوچیکش این وسط بیشترین مظلومیت‌ها رو کشیدن. مامان و بابا به عنوان موجوداتی شگفت‌انگیز، هم دوست صمیمی دایی بودند و هم دوست زن‌دایی. چیزی که نمونه‌اش دیده نمی‌شد و معمولا فامیل خود به خود یا توی این جناح بودند یا توی اون یکی جناح. مامان که فوت شد،‌ دایی مهمترین سنگر و پشتیبانش رو از دست داد. مامان همیشه در سخت‌ترین دقیقه‌های زندگی دایی حاضر بود و به حرف‌هاش گوش می‌داد و ازون مهمتر تنهایی،‌ احساس و دردش رو درک می‌کرد. دایی مامان منو واقعا دوست داشت. خیلی خیلی بیشتر از علاقه‌ای که ممکنه یه دایی به خواهرزاده‌اش داشته باشه. مامان من انگار مادرش باشه،‌ دوستش باشه، خواهرش باشه. همه چیز بود براش.

برای من بودن پیش رها مثل این بود که از همه اندوه و تنهایی‌های نارمک دور شده باشم. واقعا وقتی مامان و بابا از پایین صدا می‌زدن و می‌گفتن که دیگه وقت رفته، اشک توی چشمام جمع می‌شد و اندوه تمام دل کوچیکمو پر می‌کرد. نمی‌خواستم به نارمک و زندگی پر از تنهایی خودم برگردم. فکر می‌کنم رها هم همینطور فکر می‌کرد. اون هم خیلی زندگی تنهایی داشت و شرایط خونشون هم خوب نبود. وقت‌هایی که ما خونشون بودیم، بابا و مامانش آروم بودن و خونه‌شون پر از صلح می‌شد. اینو یه بار به من گفت که دلش می‌خواد ما از خونشون نریم، چون وقتی که ما نیستیم،‌ بابا و مامانش همش با هم دعوا می‌کنن. بیچاره رها، زندگی خیلی سختی رو طی کرد. حتی سال‌های سال بعد که پدر و مادرش به طرز فجیعی از هم جدا شدن، باز هم رها بود که بیشترین ضربه رو دید.

دوستی من و رها مثل ستاره‌ای بود که توی آسمان تاریک اون سال‌های زندگی ما تابید. یک ستاره کوچک شاید، اما بدون شک یک ستاره فراموش نشدنی، عزیز و مهم.

تیمورلنگ،‌ مسابقات رالی و سد‌هایی که هر روز خراب می‌شدند

فکر کنم حدودا 10 سالم بود (نیمه‌های سال چهارم دبستان) که ما بالاخره به وضعیت خانودگیمون توی تهران کمی سروسامون دادیم. به‌این‌ترتیب که کلیه وسایلمون را از کرمانشاه منتقل کردیم به خونه جدیدمون توی تهران. در واقع حومه تهران، شهرک سازمان آب واقع در سد لتیان – جاجرود.‌این حرکت خیلی لازم بود، چون واقعا ادامه دادن زندگی به اون صورت از هم گسیخته و اشتراکی توی نارمک ممکن نبود. یک بار دیگه همه وسایل و لوازم خونه کنار هم جمع شدن و ما دوباره خونه خودمون را داشتیم. مجموعه شهرک‌های سازمانی سد لتیان از دو کمپ تشکیل شده بود: کمپ کارگری و کمپ کارمندی. کمپ کارمندی محل زندگی مهندسین و تکنسین های فنی سد بود و محیط سبزتر، زیباتر و همچنین خانه‌های بزرگ ویلایی با حیاط‌های دلباز و محصور به بوته‌های شمشاد داشت. بر عکس کمپ کارگری خانه‌های کوچک‌تری داشت و محیط طبیعی‌اش هم چندان جالب نبود. به تدریج و به خصوص به علت تحولات بعد از انقلاب اسلامی ایران که باعث شده بود طبقه‌بندی بین کارگر و کارمند کمرنگ‌تر شود، عده قابل توجهی از قشر کارگر به کمپ کارمندی آمده بودند و در عمل عنوان کمپ کارمندی و کارگری منسوخ شده بود و به جای آن از اصطلاحات کمپ پایین (کارمندی) و بالا (کارگری) استفاده می شد.

کمپی که ما توش زندگی می‌کریدم یعنی کمپ پایین کاملا توی دره و نسبت به کمپ بالا پایین‌دست‌تر رودخانه جاجرود بود. یه جای خیلی آروم و زیبا که اگه چشمات رو می‌بستی فقط صدای پیوسته و ملایم رودخانه رو می‌شنیدی و گاه‌گاهی هم صدای پرنده‌ها. برای من که از اون وضعیت نابهنجار قبلی توی نارمک خلاص شده بودم اونجا مثل بهشت بود. در واقع فکر نمی‌کنم برای یک پسر بچه با سن من رویایی‌تر و‌ایده‌آل‌تر از اونجا جایی رو بشه پیدا کرد. ناگهان تنوع بازی‌هایی که می‌تونستم بکنم میلیون‌ها برابر شده بود. فوری دوستای جدید پیدا کردم. می‌تونستیم مثل دسته بروبچز توم‌سایر توی جنگل کمپ بزنیم یا ‌اینکه کنار رودخونه آتیش روشن کنیم و زیر زغال‌های سرخ سیب زمینی کباب کنیم و داغ داغ با نمک بخوریم. یا‌اینکه تابستونا تمام وقتمون رو توی استخر یا رودخونه به شنا و بازی بگذرونیم. یا‌ اینکه توی کوه‌‌ها و تپه‌های بی شمار اطراف پرسه بزنیم، یا‌ توی خونه‌های متروک شهرک اکتشاف کنیم، یا از درختای میوه‌ای که همه‌جا بودن آلوچه و توت و هلو و سیب و آلبالوی ترش و نشسته بکنیم و با دست‌های کثیف بخوریم و یا خیلی کارای دیگه که اصولا اگه یه پسر بچه 10 ساله رو توی اون محیط ول کنن می‌تونه با کمال اشتیاق انجام بده. توی لتیان موقعیت برای بازی کردن تمام نشدنی بود:

مسابقات رالی:
توی گذرهای خلوت و آروم لتیان با گچ جاده می‌کشیدیم و با ماشین‌های کوچک مسابقات رالی برگذار می‌کردیم. همه از اول جاده شروع می‌کردن و هر کس می‌تونست توی نوبتش سه ضربه به ماشینش بزنه و اونو به جلو هل بده. اما نباید از خط جاده خارج می‌شد. ماشینی که از خط خارج می‌شد می‌سوخت و مجبور بود از یک ایستگاه قبل‌تر دوباره شروع کنه! خیلی هیجان داشت!

سدهای گلی:
گوشه و کنار و اطراف لتیان پر از باغ و سبزی‌کاری و درختای میوه بود. در واقع یکی از سرگرمی‌های جدی مردم لتیان همین سروکله زدن با دار و درخت و گل و گیاه بود. سبزی مصرفی‌شون رو خودشون می‌کاشتن یا درختای میوه توی حیاطشون پرورش می‌دادن. در نتیجه تا دلت بخواد توی لتیان کرت و آبراه و جوب و انشعاب از رودخونه جدا کرده بودن که جون می‌دادن برای مهندسین آینده مملکت که روی اونا تمرین سد سازی کنن. همونطور که گفتن من پدرم توی سازمان آب کار می‌کرد و دانش مفصلی از سد و سدسازی داشت. به همین دلیل من هم که زیاد پای صحبت‌های بابا نشسته بودم از سد و سدسازی خیلی خوشم میومد و منتظر فرصت (بهانه) مناسب بودم که بتونم علاقه خودم رو به سدسازی نشون بدم. خلاصه اینکه یکی از سرگرمی‌های درست و حسابی ما توی اون دوران ساختن انواع سد‌های تک‌قوسی و دوقوسی و وزنی و خاکی و شنی و چوبی و غیره روی کانال‌های لتیان بود. وقتی که سد درست می‌شد مدتی با لذت نگاهش می‌کردیم و چون دیگه آفتاب در حال غروب کردن بود با اکراه و ناراحتی مجبور می‌شدیم اثر مهندسی‌ای رو که خلق کرده بودیم تنها بگذاریم به این امید که فردا اون رو دوباره سالم و سرحال خواهیم دید. اما دریغ و افسوس که صاحب مزرعه سبزی همیشه شصتش خبردار می‌شد که ما راه آبیاری مزرعه رو بستیم و با چند ضربه بیل سد عزیز ما رو خراب می‌کرد!

روزهای لتیان بی نظیر بودن. به خصوص تابستون‌هاش که مدرسه هم نبود. شاید بدون اغراق من به اندازه همه عمرم توی چند سالی که اونجا بودیم بازی کردم. از درخت بالا رفتم و خرچنگ و قورباغه شکار کردم و توی حیاط بی حصار خونمون سبزی خوردن و توت فرنگی کاشتم. دیگه از بازی‌های معمول مثل دوچرخه سواری و فوتبال و مسابقات رالی با ماشین‌های کوچک اسباب بازی بگذریم!

شب‌های تابستون هم به یاد موندنی و منحصر به فرد بودن. کم کم به کتاب خوندن رو آورده بودم و شروع کرده بودم به خوندن کتاب‌های قطوری که توی کتابخونه مامان و بابا پیدا می‌شد. تا قبل از اون موقع فکر می‌کردم که‌این کتابا رو فقط بزرگترها می‌تونن بخونن و خیلی برای من سخته. در واقع فکر می‌کردم هر کتابی که توش عکس نداشته باشه و تعداد صفحه‌هاش از 100 بیشتر باشه حتما مال آدم بزرگاس! اما بعد از کمی‌جستجو و جسارت به خرج دادن کتاب‌هایی جالب و هیجان انگیزی پیدا کردم که شب‌ها ساعت‌ها قبل از خواب وقتم رو پر می‌کردن و به سختی می‌تونستم زمین بذارمشون. یکی از اولین کتاب‌های حجیمی که خوندم کتاب “منم تیمور جهانگشای” بود که داستان هیجان انگیز زندگی تیمور لنگ به زبان خودش بود. داستانی هیجان انگیز، شیرین و طولانی. اصلا دلم نمی‌خواست کتاب تموم بشه! مسحور هوش و استعداد نظامی تیمور شده بودم. همینطور شخصیت وحشی و خونخوارش که خیلی هم منطقی و عادل بود (البته از نظر خود تیمور!) کلی برام جذاب بود.

اون دوران، من سرگرمی‌ایده‌آل شبانه خودم رو برای خودم پیدا کرده بودم. تازه شروع کرده بودم به خوندن کتاب اونهم وقتی همه خونه می‌خوابیدن! همیشه هم بساط هله‌هوله‌های خوشمزه به راه بود. لتیان به خاطر اینکه یه محیط نیمه روستایی بود و همسایه‌ها هم ما رو خیلی تحویل می‌گرفتن (روابط همه با مامان شدیدا خوب بود)، همیشه هله‌هوله و تنقلات برامون می‌آوردن. از میوه‌های خشک بگیر تا شیره و عسل طبیعی و ماست محلی و انواع خشکبار و کشمش و هله‌هوله‌های دست ساز. البته اینو هم بگم که من به عنوان شکموترین و شب‌زنده‌دارترین فرد خانواده این حق رو به خودم می‌دادم که تقریبا همه هله‌هوله‌های لذیذ خونه رو تنهایی بخورم! هنوز که هنوزه آرزو دارم بتونم آرامش و لذتی رو که توی اون شب‌های تابستون لتیان داشتم دوباره به دست بیارم که به ندرت تا به امروز پیش اومده. همیشه یه جای کار می‌لنگه. یا هوا هوای کوهستان نیست و دود و دم تهرانه، یا صدای صدای رودخونه نیست و نویز مزخرف شهره، یا آشپزخونه مثل اون موقع رونق نداره و توش چیزی جز شربت مصنوعی پرتغال و لواشک صنعتی بی‌مزه به هم نمی‌رسه، یا ‌اینکه فرصت بیدار موندن تا دیر وقت و روز بعد دیر از خواب بیدار شدن نیست!

علت اصلی که ما به لتیان کوچ کردیم مامان بود. هوای لتیان برای بیماریش خوب بود. گیرم که بابا زیاد اذیت می‌شد. چون با‌اینکه موفق شده بود کارش رو از سازمان آب کرمانشاه به تهران منتقل کنه، اما از پرسنل سد لتیان نبود و محل کارش توی سازمان آب اصلی توی خیابان فاطمی‌ تهران بود. فکر می‌کنم هر روز 3 یا 4 ساعت از وقتش صرف رفتن و اومدن‌ این مسیر می‌شد و‌ این در حالی بود که کلی مسئولیت‌های دیگه هم داشت. به هر حال مامان مریض بود و خیلی از کارهای خونه رو بابا انجام می‌داد. خرید‌ خونه هم اغلب با خودش بود.

بعد از چند سال دربه‌دری مامان بالاخره جایی رو پیدا کرده بود که خونه خودش بود و کم‌کم پایگاه خودش رو میون همسایه‌ها و اطرافیان محکم کرد. زن‌های همسایه بیشتر نیمه روستایی بودن و از نظر سواد هم در سطح خیلی پایین. فرهنگ غالب هم همون فرهنگ نیمه روستایی بود یا روستایی مدرن. البته آدم‌های خیلی خوب و اصیلی بودن. خیلی هم ساده و مهربون. کم کم مامان با خیلی از زن‌های همسایه صمیمی‌ شد و رفت‌و‌آمد‌ها بین خونه ما و خونه‌های اطراف زیاد شد. مامان هوای درس و مدرسه بچه‌های همسایه رو داشت که به خصوص توی سطح دبیرستان ضعیف بودن و اکثرشون بدون کمک و راهنمایی نمی‌تونستن قبول بشن. من نمی‌دونم مامان چه نقطه مشترکی میون خودش و زن‌های لتیان پیدا کرده بود، اما‌این رو یادم هست که روابط اجتماعی گسترده‌ای با خیلی از اونا برقرار کرده بود.

خونه ما مثل همه خونه‌هایی که توی لتیان بودن سازمانی بود و معماریش چیز خارق‌العاده‌ای نبود. اما ساده و قشنگ بود. به خصوص اینکه حیاط خونه‌ها توی لتیان بدون دیوار بود و بیشتر خونه‌ها حیاط‌هایی از بوته‌های شمشاد داشتن و توی حیاط‌ها پر از درختهای آلبالو و گیلاس و زردآلو بود. حیاط خونه ما چون توی حاشیه شهرک بود از پایین باز بود و به رودخانه ختم می‌شد. در واقع خونه ما تهش رودخانه بود! فکرشو بکن! خونه ما حیاطی داشت که از توش یه رودخونه راس راسکی رد می‌شد! یکی از آرزوهای من اینه که روزی یه خونه، یا ویلا، با آلاچیق یا کلبه (یا اصلا هر چی، تو بگو یه قفس!) توی همچون جایی از خودم داشته باشم. فقط و فقط هم باید توی منطقه کوهستانی و خنک باشه که من عاشق سبکی و تمیزی هواش هستم. یه روزی‌این کار رو خواهم کرد! منتظر خبرش باش، حتما دعوتت می‌کنم!

ساعت خمیر گیری

ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم هست این ساعت در خانه ما بود و صدای زنگش اولین صدایی بود که صبحها در خانه می پیچید.

ساعت کوکی فلزی و سنگینی بود و صفحه گردی داشت و مجهز به دو تا زنگ بزرگ بود که مثل گوشهای موش بالای بدنه اش نصب شده بودند. یک دانه چکش هم داشت که وقتی موقعش می شد با سرعت سرسام آوری چپ و راست می رفت و به زنگ ها می خورد و چشمتان روز بد نبیند. تا شعاع 100 متری هر موجود زنده ای را بیدار می کرد. صدای زنگش از بس بلند بود که امکان نداشت صاحبش را خواب بگذارد. حتی یک بار هم نشد که مرا خواب بگذارد. البته به شرطی که یادم نرفته بود کوکش کنم چون برای اینکه زنگ بخورد حتما باید کوک حسابی می داشت. در واقع کوک زنگش از کوک خود ساعت جدا بود. پشت ساعت یک دستگیره ظریف داشت که با آن می شد زنگ ساعت را کوک کرد و با صدای مکانیکی قشنگی کوک می شد.

من این ساعت را از کودکی دیده بودم و به شدت علاقه مند بودم روزی مالک آن باشم. اوایل بابا ازش استفاده می کرد و من فقط با احتیاط گاهی می تونستم باهاش بازی کنم. یه عقربه کوچیک داشت که با آن می شد موقع زنگ زدنش رو تنظیم کرد. من زنگش را تا جایی که فنر کوکش به صدا می افتاد کوک می کردم و عقربه زنگ زدنش را طوری تنظیم می کردم که بعد از چند دقیقه زنگ بزند. اینطوری می توانستم بازی های زمان دار انجام بدهم. بعدها و به تدریج که بزرگتر شدم این ساعت به مالکیت کامل من درآمد. به خصوص که بابا ساعت مدرن تری خریده بود که زنگ الکترونیکی داشت. ساعت مکانیکی و قدیمی مال خودم شده بود!

راستش اون روزگار دوربین دیجیتال نبود که دقیقه و ساعت از هر چیزی عکس بگیرم. دلم می خواست عکس این ساعت دوست داشتنی و تاریخی را می داشتم و اینجا می گذاشتم. اما مجبورم به عکس زیر که شباهت قابل توجهی به ساعت محبوبم دارد قناعت کنم:

بابا به این ساعت می گفت ساعت خمیرگیرها یا ساعت خمیرگیری. علت این نام گذاری صدای زنگ بسیار بلند و چکشی ساعت بود. بابا می گفت خمیرگیرها یعنی کسانی که در نانوایی های سنتی خمیر نان درست می کردند و ساعت های طولانی باید خمیر را با مشت ورز می دادند سنگین ترین خواب را در میان مردمان جهان داشتند. چون کارشان خیلی سنگین و خسته کننده بود. از طرفی خمیرگیرها باید صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدند وگرنه خمیر نان ترش و خراب می شد. تنها وسیله ای که می توانست آنها را از خواب سنگینشان بیدار کند، ساعت کوکی با زنگ چکشی بود. فکر می کنم خانواده های ایرانی علاقه مند به نان سنگک داغ و تازه که روی سنگ داغ پخته شده باشد و خمیرش هم به شیوه سنتی ورز داده شده باشد باید از مخترع ساعت خمیرگیری خیلی ممنون باشند، چون بدون این اختراع مهم، خمیرگیرهای خسته صبح ها خواب می ماندند و نان تازه گیر کسی نمی آمد.

ساعت من روزگار درازی کار کرد و رنگ بیماری ندید. بارها و بارها پشتش را باز کرده بودم و حتی چند بار هم چند تا از چرخ دنده هایش از جا در آمده بود و دوباره تعمیرش کرده بودم. جنس هم جنس های قدیم! مرگ نداشت! درست یادم نیست چه بلایی سر ساعت خاطره انگیز من آمد و سرنوشتش چه شد. این را یادم هست که توی لتیان هم از آن استفاده می کردم، اما دوران بعد از لتیان را مطمئن نیستم. به هر حال هر وسیله ای عمر محدودی دارد و دوران ساعت خمیرگیری هم سالها پیش بدون اینکه واقعه یا تاریخ مشخص آن یادم بیاید به پایان رسید.

« مطلب‌های قدیمی‌تر